تار و پود
بالاخره #آینه_مقعر کامل
برای کسانی که رمان قبلی را نخوانده اند
فعلا اینو بخونید تا زمان انتشار رمان جدید😄
من تکه ای از بادم.
تمام عمرم همینطور بوده ام.
گاهی طوفانم.
گاهی نسیمم.
گاهی گردبادم.
گاهی شاخهی درختان را نوازش میکنم.
گاهی دانه های گیاهان را به خاک حاصلخیزی میرسانم.
گاهی پنکهی توربین بادی را میچرخانم.
گاهی گونه های کودکی را قلقلک میدهم.
گاهی خانه ای را بر سر اهالی اش آوار میکنم.
گاهی در دل دریا موج میاندازم.
گاهی لباس های خیس پهن شده روی بند را خشک میکنم.
گاهی قایق کوچک ماهیگیری را به دام دریا میاندازم.
گاهی ابرها را به خاک خشکی میرسانم تا ببارند.
گاهی پرچمی را به اهتزاز در میآورم.
گاهی دانه های خاک را در چشم انسان ها فرو میکنم.
و در تمام این احوال، همیشه در گذرم.
نمیتوانم بمانم.
نمیتوانم ساکن شوم.
فقط میتوانم بگذرم و بروم.
و تلخ ترین راز مگوی زندگی من این است که؛ در اعماق قلبم، دلم میخواست روزی بتوانم باد نباشم، درخت باشم!
به درخت ها حسودی ام میشود.
به این که خاکی دارند که در آن ریشه کنند، و زمینی دارند که به آن متعلق اند.
مجبور نیستند بگذرند و بروند.
میتوانند بمانند.
میتوانند ساکن شوند.
بدون آن که بمیرند...
#تار_و_پود
شروع انتشار: ۲۳ اردیبهشت
داستان، در مراحل تولدش است...
هنوز قلبش کامل نشده
اما قرار است ۲۳م اردیبهشت ماه، متولد شود.
#تار_و_پود
هدایت شده از روزمَرْگی!
چندروزه که خیلی اینجا متنی ننوشتم.
و خب دلیلش اینه که درگیر رمانم.
بعضی روزا حدود بیست سی صفحه حتی دارم مینویسم.
تقریبا تمام باطری نوشتنم، همونجا صرف میشه.
این رمان، با رمان قبلیم متفاوته.
رمان قبلی رو برای شما نوشتم.
برای کسی که میخونه.
و برای چیزی که اون قراره دریافت کنه.
اما این یکی، یه جورایی نصف نصفه.
خیلی چیزا رو نوشتم برای این که مخاطب بخونه و مخاطب بدونه.
اما یه جاهایی شو برا خودم نوشتم.
برا دل خودم.
برا سبک کردن سینه خودم.
شاید برای همینه که انقد سریع داره پیش میره.
این که توش، خود خودمم.
و راستش، هنوز نمیدونم این نقطه ضعف این نوشته ست، یا نقطه قوتش:)