eitaa logo
تار و پود
160 دنبال‌کننده
321 عکس
3 ویدیو
3 فایل
«اگه دشمن ما، شبکه‌ی فکر و عقیده ش تار عنکبوته و أوهن البیوت، در مقابلش عقاید ما باید مثل قالی ایرانی باشه. با تارهای محکم و گره های محکم تر و ظریف تری بافته شده باشه و به این راحتیا از هم نپاشه.» https://abzarek.ir/service-p/msg/4033754
مشاهده در ایتا
دانلود
به مناسبت رمان جدید...
یک روز تا تولد رسمی ⌛️ دفترچه هاتونو آماده کنید؛ که خیلی چیزا پشت داستان هست که بدون نوشتن و شبکه کشیدن ممکنه متوجهش نشید...
امروز، روز دحو الأرض است. و برای همین، برای آن که با رسیدن به غروب، از برکت این روز جا نمانیم، قسمت اول رمان، ظهر تقدیم شما می‌شود. اما در روزهای آینده، حوالی غروب منتظر رمان باشید.
بسم الله الرحمن الرحیم
قسمت اول فادیا: موهایم خیس خیس اند. با خودم غر می‌زنم: - کاش زودتر می‌رفتم دوش می‌گرفتم. الان با موی خیس برم بیرون، روسریم نم می‌گیره. لیلا بدون این که سرش را از لپ‌تاپش بلند کند، می‌گوید: + سشوار و شونه بیار خشکش می‌کنم برات. چمدانم را از زیر تخت بیرون می‌کشم و باز می‌کنم که سشوارم را بردارم: - تو مگه فردا تحویل پروژه نداری؟ خمیازه ای می‌کشد: + چرا. ولی مغزم خسته شده الان. یه ده دقیقه سشوار کشیدن که چیزی نمی‌کنه. بیا بشین. پریز شارژر لپ‌تاپش را از برق می‌کشد و دو شاخه سشوارم را به جایش وصل می‌کند. سرکی توی صفحه لپ‌تاپ می‌کشم. سر از چیزی درنمی‌آورم. فقط می‌توانم حدس بزنم پلان است. می‌پرسم: - الآن چقدرش انجام شده؟ عینک ضد اشعه را از چشمش برمی‌دارد. اثرات دو روز بی خوابی، از سرخی چشم هایش و گودی زیرشان پیداست. واقعا باید کمی به چشمش هم استراحت بدهد. می‌نشیند پایین تخت و جواب می‌دهد: + بخوام حدودی بگم، هشتاد درصد. ولی این استاده خیلی گیره. می‌دونی که. ترم قبلم دهنمونو سرویس کرد تا نمره بده. هربار با خودم می‌گم دفعه بعد دیگه خودم پروژه رو نمی‌زنم و می‌دم بیرون برام درستش کنن. باز جرئت نمی‌کنم. می‌ترسم الکی کلی پول بدم و اونم بفهمه دادم بیرون، بندازتم کلا. اشاره می‌کند که بیا بنشین. پشت به او می‌نشینم و موهایم را کامل می‌ریزم پشت سرم؛ که راحت بتواند سشوار بکشد. برس را از دستم می‌گیرد و سشوار را روشن می‌کند. تن صدایم را کمی بالا می‌برم که در صدای سشوار محو نشود: - انقد به خودت سخت نگیر. باور کن اگه چند ساعت این وسط می‌خوابیدی، مغزت بیدار می‌شد و خیلی بهتر جلو می‌رفت کارت بعدش. در همان حینی که دارد سمت راست موهایم را سشوار می‌کند، جواب می‌دهد: + آره عصری یه خرده می‌خوابم ایشالا. از دست این پروژه راحت شم، قرار بذاریم آخر هفته دسته جمعی بریم بیرون. می‌گویم: - فکر خوبیه. و موبایلم را باز می‌کنم که تا وقتی کار خشک کردن موهایم تمام شود، پیام ها را چک کنم. سه پیام شخصی جدید در تلگرام دارم. بازش می‌کنم. اولی، به اکانت دانشگاهی ام فرستاده شده. استاد هوش مصنوعی ام است. در جواب ارسال تکلیف، یک تیک سبز رنگ برایم فرستاده. دومی، به اکانت دیگری آمده. طومار بلند بالایی ست که یکی از دوستان مصری ام در جواب سوالی که پرسیده ام برایم فرستاده. با تعداد زیادی عکس. فعلا بازش نمی‌کنم که بعد از چک کردن بقیه پیام ها ببینمش و با دقت بیشتری نگاه کنم و جواب بدهم. سومین پیام، در اکانت شخصی ام، از حسناست. دوستی که خانواده اش دوست خانوادگی چندین ساله‌ی خانواده ام بوده اند. پیامش را باز می‌کنم. عکس جدیدی برایم فرستاده و زیرش احوالم را پرسیده: × سلام. خوبی؟ من و بچه‌ها دلمون برات تنگ شده فادیا. این حوالی نمیای ببینمت؟ عکس را دانلود می‌کنم. از بچه‌های ۴ و ۶ ساله اش در کنار مزار شهدا عکس گرفته. می‌داند گلزار «روضة الشهيدين» بیروت را خیلی دوست دارم. و بچه‌هایش را هم. می‌دانم این را فرستاده تا بگوید که به یادم هست. عکس را لایک می‌کنم و در جواب پیامش می‌نویسم: - سلام به مامانِ گلِ زینب خانوم و عباس آقا! دل منم برا شما خیلی تنگ شده. سلام به بچه‌ها برسون. نمی‌دونم کی بشه بیام اون سمتا. شما نمیاین ایران به این زودیا؟ حسنىٰ چند سال پیش با پسر خانواده ای لبنانی که در سفر اربعین با هم آشنا شده بودند، ازدواج کرده بود و همان‌جا توی لبنان زندگی می‌کردند. ولی خانواده خودش ساکن قم بودند. برای همین، حسنىٰ و شوهرش هم، سالی چند بار می‌آمدند تا به خانواده سر بزنند. اوایل ازدواجش می‌خندید و می‌گفت: × هیچوقت فکر نمی‌کردم زبان عربی ای که فادیا اصرار می‌کرد به زور یادم بده رو قرار باشه یه روز برا حرف زدن با شوهر خودم استفاده کنم! حسنىٰ هنوز آنلاین نشده که پیامم را ببیند. می‌روم سراغ طوماری که دوست مصری ام فرستاده. ادامه دارد…
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت دوم فادیا: حسنىٰ هنوز آنلاین نشده که پیامم را ببیند. می‌روم سراغ طوماری که دوست مصری ام فرستاده. متن بلند بالایی ست، از آدرس مکان هایی که ازشان عکس گرفته و ساعت و موقعیت زمانی ای که عکس ها را ثبت کرده. نگاهی به تصاویر می‌کنم. کنیسه یهودیان شهرشان، و چند مکان دیگر، که خواسته بودم ازشان برایم عکس بگیرد. توضیحاتش را با تصاویر تطبیق می‌دهم. برای شروع خوب به نظر می‌رسند. جزئیات تصاویر را کمی بررسی می‌کنم. تنظیم کادرش برای کامل گرفتن جزئیات، دقیق است. زاویه عکاسی اش برای گرفتن اشخاص هم خیلی خوب است. هم به واضح گرفتن چهره ها دقت کرده، هم به مشکوک نشدنشان به عکاسی اش. برایش می‌نویسم: - حبيت المناظر. حلوين. بس إذا يمكن، ركزي على هداك الكنيس. بدي أوقات مختلفة، أيام مختلفة، وحركة الناس. مين بيفوت ومين بيطلع. بدي الكل! وما تعمليها لحالك. خلي حدا تاني ياخد دورك (منظره هارو دوست داشتم. قشنگن. فقط اگه ممکنه، رو اون کنیسه تمرکز کن. زمان های مختلف، روزهای مختلف، و رفت و آمد آدم هارو می‌خوام. کی میره، کی میاد. همه رو می‌خوام. و خودت تنهایی انجامش نده. بذار نوبتی یکی دیگه انجامش بده) خیلی سریع جواب می‌دهد: • تمام. بس ليه الكنيس ده بالذات؟ لو تشرح لي أكتر، هفهم كويس المفروض أركز على إيه (تمام. ولی چرا مخصوصا اون کنیسه؟ اگه بیشتر برام توضیح بدی، درست می‌فهمم رو چی باید تمرکز کنم) آن کنیسه نه چندان بزرگ، مرکز برخی فعالیت های اسرائیلی ها در آن منطقه ست و محل برخی تقاطع ها! جواب می‌دهم: - ناصر ما علمك إنو كثرة الأسئلة خطر عليك؟! ركزي بشغلك! بدي كل حركة مشبوهة أو غير طبيعية. وكمان بدي نظام وجدول لأنشطاتن وتحركاتن. (ناصر یادت نداده زیاد سوال پرسیدن برات خطرناکه؟! رو کار خودت تمرکز کن. هر حرکت مشکوک یا غیر طبیعی رو می‌خوام. نظم و برنامه فعالیت ها و حرکاتشون رو هم می‌خوام) این بار فقط پیامم را لایک می‌کند و چیزی نمی‌گوید. سه ماهی هست می‌شناسمش و با او حرف می‌زنم. از دو ماه قبل ترش هم پیج مجازی اش را چک می‌کردم. آدم بی عقلی نیست. پیشنهاد مالی ای هم ازمان نخواسته. خودش فی سبیل الله دلش خواسته کمکی علیه اسرائیل برساند و اولین اشاره کوچکم را سریع روی هوا زده و پذیرفته. حتی نگذاشته کار به پیشنهاد دادن برسد. من هم به سرشبکه محلی ای که آنجا داشتم، ناصر، وصلش کردم تا کمی آموزشش بدهد. و این اولین باری بود که از او خواستیم کار جدی ای بکند. شروعش همیشه همینطور است. گزارش و عکس. نمی‌شود دفعه اول مستقیم برگردی کار سنگینی از طرف بخواهی. نه خودش آمادگی خواهد داشت و نه توانش. برمی‌گردم به اکانت شخصی ام. حسنىٰ جوابم را داده: × نمی‌دونم والا. فکر نمی‌کنم محسن بتونه مرخصی بگیره دوباره این چند ماه. حقیقتشو بخوای وضع مالیمونم الان خیلی رو به راه نیست. به مشکل خوردیم. سفر رفتن تو این شرایطم خب خودش بار اضافه ست. حق دارد. اوضاع اقتصادی لبنان هم این روزها حسابی به هم ریخته است. همسرش هم تا جایی که می‌دانم، پس از چندماه بیکاری، تازه توانسته شغل جدیدی پیدا کند. طبیعی ست که مرخصی گرفتن همین اول برایش راحت نباشد. می‌نویسم: - می‌فهمم. الله يفرج هم الكل (خدا غصه و نگرانی همه رو برطرف کنه). إن شاء الله وضعیت به زودی بهتر می‌شه. منم اگه اون حوالی اومدم خبرت می‌دم حتما. لیلا سشوار را خاموش می‌کند و برس را می‌دهد دستم: + حتی موقع سشوار کشیدنم سرت تو گوشیه. صبح تا شب تو همینی. این گوشی کوفتی چی داره آخه؟ دل بکن ازش یه خرده. موبایل را می‌بندم و می‌خندم: - باز ادای مامانارو درآوردی تو؟! جای گیر دادن به گوشی من، برو یه خرده بخواب که برسی پروژه تو به موقع کامل کنی. نگران شام هم نباش. وقتی اومدم، خودم درست می‌کنم. ادامه دارد…
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا