eitaa logo
تار و پود
160 دنبال‌کننده
321 عکس
3 ویدیو
3 فایل
«اگه دشمن ما، شبکه‌ی فکر و عقیده ش تار عنکبوته و أوهن البیوت، در مقابلش عقاید ما باید مثل قالی ایرانی باشه. با تارهای محکم و گره های محکم تر و ظریف تری بافته شده باشه و به این راحتیا از هم نپاشه.» https://abzarek.ir/service-p/msg/4033754
مشاهده در ایتا
دانلود
قسمت اول فادیا: موهایم خیس خیس اند. با خودم غر می‌زنم: - کاش زودتر می‌رفتم دوش می‌گرفتم. الان با موی خیس برم بیرون، روسریم نم می‌گیره. لیلا بدون این که سرش را از لپ‌تاپش بلند کند، می‌گوید: + سشوار و شونه بیار خشکش می‌کنم برات. چمدانم را از زیر تخت بیرون می‌کشم و باز می‌کنم که سشوارم را بردارم: - تو مگه فردا تحویل پروژه نداری؟ خمیازه ای می‌کشد: + چرا. ولی مغزم خسته شده الان. یه ده دقیقه سشوار کشیدن که چیزی نمی‌کنه. بیا بشین. پریز شارژر لپ‌تاپش را از برق می‌کشد و دو شاخه سشوارم را به جایش وصل می‌کند. سرکی توی صفحه لپ‌تاپ می‌کشم. سر از چیزی درنمی‌آورم. فقط می‌توانم حدس بزنم پلان است. می‌پرسم: - الآن چقدرش انجام شده؟ عینک ضد اشعه را از چشمش برمی‌دارد. اثرات دو روز بی خوابی، از سرخی چشم هایش و گودی زیرشان پیداست. واقعا باید کمی به چشمش هم استراحت بدهد. می‌نشیند پایین تخت و جواب می‌دهد: + بخوام حدودی بگم، هشتاد درصد. ولی این استاده خیلی گیره. می‌دونی که. ترم قبلم دهنمونو سرویس کرد تا نمره بده. هربار با خودم می‌گم دفعه بعد دیگه خودم پروژه رو نمی‌زنم و می‌دم بیرون برام درستش کنن. باز جرئت نمی‌کنم. می‌ترسم الکی کلی پول بدم و اونم بفهمه دادم بیرون، بندازتم کلا. اشاره می‌کند که بیا بنشین. پشت به او می‌نشینم و موهایم را کامل می‌ریزم پشت سرم؛ که راحت بتواند سشوار بکشد. برس را از دستم می‌گیرد و سشوار را روشن می‌کند. تن صدایم را کمی بالا می‌برم که در صدای سشوار محو نشود: - انقد به خودت سخت نگیر. باور کن اگه چند ساعت این وسط می‌خوابیدی، مغزت بیدار می‌شد و خیلی بهتر جلو می‌رفت کارت بعدش. در همان حینی که دارد سمت راست موهایم را سشوار می‌کند، جواب می‌دهد: + آره عصری یه خرده می‌خوابم ایشالا. از دست این پروژه راحت شم، قرار بذاریم آخر هفته دسته جمعی بریم بیرون. می‌گویم: - فکر خوبیه. و موبایلم را باز می‌کنم که تا وقتی کار خشک کردن موهایم تمام شود، پیام ها را چک کنم. سه پیام شخصی جدید در تلگرام دارم. بازش می‌کنم. اولی، به اکانت دانشگاهی ام فرستاده شده. استاد هوش مصنوعی ام است. در جواب ارسال تکلیف، یک تیک سبز رنگ برایم فرستاده. دومی، به اکانت دیگری آمده. طومار بلند بالایی ست که یکی از دوستان مصری ام در جواب سوالی که پرسیده ام برایم فرستاده. با تعداد زیادی عکس. فعلا بازش نمی‌کنم که بعد از چک کردن بقیه پیام ها ببینمش و با دقت بیشتری نگاه کنم و جواب بدهم. سومین پیام، در اکانت شخصی ام، از حسناست. دوستی که خانواده اش دوست خانوادگی چندین ساله‌ی خانواده ام بوده اند. پیامش را باز می‌کنم. عکس جدیدی برایم فرستاده و زیرش احوالم را پرسیده: × سلام. خوبی؟ من و بچه‌ها دلمون برات تنگ شده فادیا. این حوالی نمیای ببینمت؟ عکس را دانلود می‌کنم. از بچه‌های ۴ و ۶ ساله اش در کنار مزار شهدا عکس گرفته. می‌داند گلزار «روضة الشهيدين» بیروت را خیلی دوست دارم. و بچه‌هایش را هم. می‌دانم این را فرستاده تا بگوید که به یادم هست. عکس را لایک می‌کنم و در جواب پیامش می‌نویسم: - سلام به مامانِ گلِ زینب خانوم و عباس آقا! دل منم برا شما خیلی تنگ شده. سلام به بچه‌ها برسون. نمی‌دونم کی بشه بیام اون سمتا. شما نمیاین ایران به این زودیا؟ حسنىٰ چند سال پیش با پسر خانواده ای لبنانی که در سفر اربعین با هم آشنا شده بودند، ازدواج کرده بود و همان‌جا توی لبنان زندگی می‌کردند. ولی خانواده خودش ساکن قم بودند. برای همین، حسنىٰ و شوهرش هم، سالی چند بار می‌آمدند تا به خانواده سر بزنند. اوایل ازدواجش می‌خندید و می‌گفت: × هیچوقت فکر نمی‌کردم زبان عربی ای که فادیا اصرار می‌کرد به زور یادم بده رو قرار باشه یه روز برا حرف زدن با شوهر خودم استفاده کنم! حسنىٰ هنوز آنلاین نشده که پیامم را ببیند. می‌روم سراغ طوماری که دوست مصری ام فرستاده. ادامه دارد…
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت دوم فادیا: حسنىٰ هنوز آنلاین نشده که پیامم را ببیند. می‌روم سراغ طوماری که دوست مصری ام فرستاده. متن بلند بالایی ست، از آدرس مکان هایی که ازشان عکس گرفته و ساعت و موقعیت زمانی ای که عکس ها را ثبت کرده. نگاهی به تصاویر می‌کنم. کنیسه یهودیان شهرشان، و چند مکان دیگر، که خواسته بودم ازشان برایم عکس بگیرد. توضیحاتش را با تصاویر تطبیق می‌دهم. برای شروع خوب به نظر می‌رسند. جزئیات تصاویر را کمی بررسی می‌کنم. تنظیم کادرش برای کامل گرفتن جزئیات، دقیق است. زاویه عکاسی اش برای گرفتن اشخاص هم خیلی خوب است. هم به واضح گرفتن چهره ها دقت کرده، هم به مشکوک نشدنشان به عکاسی اش. برایش می‌نویسم: - حبيت المناظر. حلوين. بس إذا يمكن، ركزي على هداك الكنيس. بدي أوقات مختلفة، أيام مختلفة، وحركة الناس. مين بيفوت ومين بيطلع. بدي الكل! وما تعمليها لحالك. خلي حدا تاني ياخد دورك (منظره هارو دوست داشتم. قشنگن. فقط اگه ممکنه، رو اون کنیسه تمرکز کن. زمان های مختلف، روزهای مختلف، و رفت و آمد آدم هارو می‌خوام. کی میره، کی میاد. همه رو می‌خوام. و خودت تنهایی انجامش نده. بذار نوبتی یکی دیگه انجامش بده) خیلی سریع جواب می‌دهد: • تمام. بس ليه الكنيس ده بالذات؟ لو تشرح لي أكتر، هفهم كويس المفروض أركز على إيه (تمام. ولی چرا مخصوصا اون کنیسه؟ اگه بیشتر برام توضیح بدی، درست می‌فهمم رو چی باید تمرکز کنم) آن کنیسه نه چندان بزرگ، مرکز برخی فعالیت های اسرائیلی ها در آن منطقه ست و محل برخی تقاطع ها! جواب می‌دهم: - ناصر ما علمك إنو كثرة الأسئلة خطر عليك؟! ركزي بشغلك! بدي كل حركة مشبوهة أو غير طبيعية. وكمان بدي نظام وجدول لأنشطاتن وتحركاتن. (ناصر یادت نداده زیاد سوال پرسیدن برات خطرناکه؟! رو کار خودت تمرکز کن. هر حرکت مشکوک یا غیر طبیعی رو می‌خوام. نظم و برنامه فعالیت ها و حرکاتشون رو هم می‌خوام) این بار فقط پیامم را لایک می‌کند و چیزی نمی‌گوید. سه ماهی هست می‌شناسمش و با او حرف می‌زنم. از دو ماه قبل ترش هم پیج مجازی اش را چک می‌کردم. آدم بی عقلی نیست. پیشنهاد مالی ای هم ازمان نخواسته. خودش فی سبیل الله دلش خواسته کمکی علیه اسرائیل برساند و اولین اشاره کوچکم را سریع روی هوا زده و پذیرفته. حتی نگذاشته کار به پیشنهاد دادن برسد. من هم به سرشبکه محلی ای که آنجا داشتم، ناصر، وصلش کردم تا کمی آموزشش بدهد. و این اولین باری بود که از او خواستیم کار جدی ای بکند. شروعش همیشه همینطور است. گزارش و عکس. نمی‌شود دفعه اول مستقیم برگردی کار سنگینی از طرف بخواهی. نه خودش آمادگی خواهد داشت و نه توانش. برمی‌گردم به اکانت شخصی ام. حسنىٰ جوابم را داده: × نمی‌دونم والا. فکر نمی‌کنم محسن بتونه مرخصی بگیره دوباره این چند ماه. حقیقتشو بخوای وضع مالیمونم الان خیلی رو به راه نیست. به مشکل خوردیم. سفر رفتن تو این شرایطم خب خودش بار اضافه ست. حق دارد. اوضاع اقتصادی لبنان هم این روزها حسابی به هم ریخته است. همسرش هم تا جایی که می‌دانم، پس از چندماه بیکاری، تازه توانسته شغل جدیدی پیدا کند. طبیعی ست که مرخصی گرفتن همین اول برایش راحت نباشد. می‌نویسم: - می‌فهمم. الله يفرج هم الكل (خدا غصه و نگرانی همه رو برطرف کنه). إن شاء الله وضعیت به زودی بهتر می‌شه. منم اگه اون حوالی اومدم خبرت می‌دم حتما. لیلا سشوار را خاموش می‌کند و برس را می‌دهد دستم: + حتی موقع سشوار کشیدنم سرت تو گوشیه. صبح تا شب تو همینی. این گوشی کوفتی چی داره آخه؟ دل بکن ازش یه خرده. موبایل را می‌بندم و می‌خندم: - باز ادای مامانارو درآوردی تو؟! جای گیر دادن به گوشی من، برو یه خرده بخواب که برسی پروژه تو به موقع کامل کنی. نگران شام هم نباش. وقتی اومدم، خودم درست می‌کنم. ادامه دارد…
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت سوم حسنىٰ: با صدای جیغ عباس از خواب می‌پرم. پشت بندش هم گریه زینب اضافه می‌شود. به زور گوشه‌ی چشمم را باز نگه می‌دارم و به موبایلم نگاه می‌کنم. ساعت هفت و سیزده دقیقه صبح است. خدا می‌داند باز کله‌ی سحر سر چه دعوایشان شده که خواب مرا هم به هم زده اند. اصلا نمی‌فهمم چرا انقدر زود بیدار می‌شوند و خواب برایم نمی‌گذارند. با صدایی که تا حد امکان بلند باشد و بشنوند، می‌گویم: - اگه بلد نیستین با همدیگه دوستانه بازی کنین، کلا بازی نکنین! صدبار بهتون گفتم من بدخواب می‌شم. به زور خوابم برده. عباس با گریه می‌دود توی اتاق: + مامان! زینب کسرت سیارتي (زینب ماشینمو شکست). دعواش کن! زینب از آن طرف جیغ می‌کشد: × أنا ما كسرتا (من نشکستمش). مامان! داره دروغ می‌گه. دستی به سر هر دویشان می‌کشم و با صدای خواب‌آلودی که تلاش می‌کنم مهربان باشد، می‌گویم: - بچه‌ها! قانون خونه رو یادتون رفته؟ چغلی کردن ممنوعه! اگه مشکلی دارین، باید خودتون با همدیگه حلش کنین. اگرم اشتباهی کردین، از هم عذرخواهی کنین. مزاحم خواب منم نشین. می‌دونین این شبا به زور دارم می‌خوابم. یه ذره مراعات مامانو بکنین دیگه! با نارضایتی سر تکان می‌دهند و به هم اخم می‌کنند. می‌دانند که اگر بیشتر غر بزنند هم نتیجه ای عایدشان نمی‌شود. باید یاد بگیرند خودشان به مشکل خودشان رسیدگی کنند. زینب لوس می‌شود و خودش را رویم رها می‌کند: × ماما أنتي بتعرفي قدّيش أنا بحبك؟! (مامان می‌دونی من چقد دوستت دارم؟) می‌خندم و موها و صورتش را نوازش می‌کنم: - لأ. بس أنا متأكدة أنو أنا بحبك أكتر (نه. ولی مطمئنم که من تو رو بیشتر دوست دارم) عباس مثل گربه های ملوس می‌نشیند پای تخت: + و أنا؟! (پس من چی؟) دماغش را می‌گیرم و با صدای کودکانه می‌گویم: - تو هم گربه کوچولوی منی. منم عاشق هردوتاتونم. حالا برین تو هال بازی کنین. درم ببندین من یه خرده بخوابم. زینب بلند می‌شود و دست عباس را می‌گیرد که از اتاق بیرون بروند. قبل از بستن در، برمی‌گردد و برایم ماچ می‌فرستد. خسته می‌خندم و دست تکان می‌دهم. در را می‌بندد و می‌رود سراغ بازی اش. سرم درد می‌کند. دلم می‌خواهد دوباره بخوابم. اما خوابم نمی‌برد. دیشب تا ساعت سه بیدار بودم. نه این که به دلیل خاصی بیدار مانده باشم. خوابم نمی‌برد که بخوابم. نظمش کلا به هم ریخته. این چندماه انقدر نگرانی کار محسن را کشیده ام که چطور خوابیدن را از یاد برده ام. از وقتی از جای قبلی، به بهانه های مسخره اخراج شد، هرروز دنبال کار جدید گشت و هرچه بیشتر گشت، کمتر پیدا کرد. با هر شماره ای توی آگهی های شغلی تماس گرفت و به هرکسی توانست، سپرد تا کاری برایش پیدا شود. حتی مدت کوتاهی کنار دست پدرش توی مغازه ایستاد. اما خیلی سریع رهایش کرد. گفت متوجه شده که درآمد حاصل از مغازه، به خرج خانه‌ی خود پدرش هم به سختی می‌رسد، و خجالت کشیده که به اسم کار کردن، سربارشان شود. چهار روز پیش، توانسته بود بالأخره شغلی در یک شرکت کوچک پیدا کند. خبر خوشحال کننده ای بود؛ اما حقیقتا خیال هیچکداممان را راحت نکرده بود. هر لحظه نگران بودیم که آن‌جا هم نتواند ادامه بدهد. حاج حسین، پدر شوهرم، یک جمله کلیدی داشت. همیشه می‌گفت: + بهالدولة، إذا ما بدك تكون عمیل لحدا، لازم تكون سيد نفسك! (توی این مملکت اگه بخوای مزدور کسی نشی، باید آقای خودت باشی!) و خودش هم در پایبندی به همین جمله اش بود که در آن مغازه‌ی کوچک کار می‌کرد. به نظر من هم، حرف کاملا درستی بود. در کشوری که در آن بیکاری بیداد می‌کند، از در و دیوارش جاسوس و نفوذی دشمن می‌ریزد، و برای مردمش، شغل هم تبع سیاست است؛ اگر برای مخارج زندگی خانواده ات، دستت زیر سنگ کسی باشد، یا مجبور می‌شوی همراه و هم عقیده اش شوی، یا مثل محسن، قید آن شغل را بزنی و چند ماه به سختی، با خرج پس انداز و فروش طلا و وسیله و قرض از دیگران و…، زندگی بگذرانی، تا بلکه دوباره بتوانی کار پیدا کنی یا نه! این وضع همیشگیِ همراهان مقاومت و خانواده های مرتبط با مقاومت، در این کشور و مخصوصا در این شهر است. سر هر شغل جدیدی که بروی، معلوم نیست دو روز بعد، پیشنهاد جاسوسی از پدرت، خیانت به برادرت، یا ایستادن علیه مردم کشورت را دریافت کنی یا نه. چون اینجا شهر عجایب است: بیروت! ادامه دارد…
منتظر نظراتتان هستم
بله متأسفانه از سال ۲۰۱۹ و بحران اقتصادی شدید لبنان به این طرف، خیلی وضعیت بدتر شده. یعنی خب این که بیروت محل مسابقه دلالی اطلاعاته که همیشه بوده. ولی بحران اقتصادی و اوج گرفتن بیکاری و... شش ساله که فاجعه شده. تو قسمت اول هم خدمتتون عرض کردیم که حسنیٰ ایرانیه. همسرش، محسن، لبنانیه.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت چهارم مسعود: صدای قار و قور شکمم، حواسم را از کتاب بیرون می‌کشد. نگاهی به ساعت مچی ام می‌کنم. سه و بیست دقیقه. هنوز نه صبحانه خورده ام نه ناهار. یادم نبوده که بخورم. یادم می‌آید ساعت چهار با میثم و محمد قرار مباحثه دارم و بعدش هم باید بروم خانه که آماده شوم برای قرار خواستگاری. اگر الآن چیزی نخورم، وعده‌ی بعدی می‌افتد به معجزه الهی. آن وقت وسط مجلس خواستگاری، شکمم میدان داری می‌کند و آبرویم را می‌برد. بلند می‌شوم و می‌روم سر یخچال. حوصله و وقت آشپزی کردن ندارم. پنیر و نان را بیرون می‌کشم و بساط پهن می‌کنم کف حجره. هنوز لقمه دوم را توی دهانم نگذاشته ام، که در باز می‌شود و جمال نورانی مهدی را زیارت می‌کنم. یعنی اصلا هر کس میان نان و پنیر خالی خوردنت، با یک پلاستیک پر از گردو، در اتاق را باز کند، مطمئنا فرشته ای از فرشتگان مقرب الهی ست. معلوم است که جمالش هم نورانی ست. نگاه مشتاق و پر از انتظارم را که به کیسه‌ی گردوها می‌بیند، سریع پشت سرش پنهانشان می‌کند. با نگاهی که هنوز هم در تعقیب گردوهاست، اعتراض می‌کنم: - چرا قایمشون می‌کنی؟! با یک دست گردوها را پشت سرش نگه می‌دارد و با دست دیگر، کفش هایش را می‌کند: + این‌جوری که تو گشنه نگاه می‌کنی، ترسیدم خودمم باهاشون بخوری! سعی می‌کنم مظلوم نگاهش کنم: - انصافا دوتا دونه بهم بده دیگه می‌نشیند و تکیه می‌دهد به دیوار پشت سرش: + چه خبرههه دوتااا؟! روزی یه دونه! کم بخور همیشه بخور! گردوی کوچکی از کیسه بیرون می‌کشد و سمتم می‌گیرد. گردو را می‌گیرم و نگاهی به بالا و پایینش می‌اندازم: - الله وکیلی روت می‌شه انقد خسیس بازی درآری؟ حداقل یه دونه درشت ترشو بده! ابرو بالا می‌اندازد: + آره روم می‌شه. همون‌جوری که تو روت می‌شه به من نگی امشب می‌خوای بری خواستگاری! سنگی که برای شکستن گردو و بادام و غیره، گوشه اتاق گذاشته ایم را بر می‌دارم و می‌کوبمش توی سر گردو: - الله وکیلی به من بگید اینجا حوزه ست یا آرایشگاه زنونه؟ چجوری انقد زود خبرا دست به دست می‌شن آخه؟ مهدی می‌خندد و غبغب باد می‌اندازد: + خبرا زود دست به دست نمی‌شن. حاجی‌تون بلدِ کاره! لقمه کوچکی از پنیر و گردو می‌گیرم و دستش می‌دهم: - باشه بابا جناب بلدِ کار! جناب FBI! انگار من نمی‌دونم میثم بهت گفته. بیا لقمه تو بخور مشتی! بادش می‌خوابد و لقمه را از دستم می‌گیرد: + اگه می‌دونی میثم بهم گفته برا چی می‌پرسی؟ می‌خوای منو ضایع کنی فقط؟ لقمه‌ی بعدی را برای خودم می‌گیرم: - ضایع برا چی؟ تازه می‌خوام از تجربیات گهربارت استفاده کنم که امشب چیکار کنم. اصلا نمی‌دونم چی باید بگم و چجوری باید حرف بزنم. لقمه اش را قورت می‌دهد و می‌گوید: + منبر نیست که از قبل براش مطلب آماده کنی که. فقط برو حرف دلتو بزن. هرچی هم پرسیدن، راستشو بگو. خیلی راحته. در حال جویدن می‌پرسم: - اگه پرسیدن خونه و ماشینت کو، چی بگم؟ نیشخندی می‌زند: + بگو ماشینم اون لامبورگینیه که دم در پارکه. خونه هم قراره خونه‌ی ایلان ماسک بهم ارث برسه. آخه این چه سؤالیه می‌پرسی؟ مثل انسان بگو ندارم دیگه! می‌گویم: - خب این‌جوری که پرتم می‌کنن بیرون! الله وکیلی خودت به پسری که خونه و ماشین نداره، دختر میدی؟ چهارزانو می‌نشیند و طوری نگاهم می‌کند که انگار پامنبری اش هستم: + اگه می‌خوان پرتت کنن بیرون، خب بذار پرتت کنن! نه برا تو دختر قحطی اومده، نه برا اونا پسر قحطی اومده. بالاخره یکی پیدا می‌شه بهت بخوره دیگه! با دهن پر می‌گویم: - واقعا ممنون از دلگرمیت. اصلا امیدوار شدم به زندگی. با ژست استادانه ای، کمی عینکش را روی بینی اش جابجا می‌کند: + این‌همه آدم از خونه‌ی اجاره ای شروع کردن. تو هم روش. چرا فکر می‌کنی هیچکس قبول نمی‌کنه؟ مامانت باباتو قبول نکرد؟ باقی رفقامون چجوری زن گرفتن؟ پسر ایلان ماسک بودن؟ قبل از این که لقمه‌ی بعدی را بچپانم توی دهانم، می‌گویم: - تازگیا فن ایلان ماسک شدی؟ چپ چپ نگاهم می‌کند: + حالا ایلان ماسک، بیل گیتس، استیو جابز، چه فرقی می‌کنه؟ فحوای کلاممو بگیر آشیخ! لقمه درشتی که نصفه نصفه جویده ام را به سختی قورت می‌دهم: - اگه فحوای کلامت جوابگو بود؛ که خودت بعد اینهمه خواستگاری رفتن، عزب نمونده بودی بنده‌ی خدا! اصلا خودش را از تک و تا نمی‌اندازد: + فحوای کلامم خیلی هم جواب میده. من فقط هنوز نیمه‌ی گمشده مو پیدا نکردم. نیمه‌ی گمشده‌ی من، ظاهراً خیلی ناز داره. باید کلی بگردم تا بتونم پیداش کنم. ادامه دارد…
ربطش با صبوری شما مشخص خواهد شد😂
دیگه چی؟ سس اضافه و نوشابا هم می‌خواید؟🥸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا