#تار_و_پود
قسمت چهارم
مسعود:
صدای قار و قور شکمم، حواسم را از کتاب بیرون میکشد. نگاهی به ساعت مچی ام میکنم. سه و بیست دقیقه. هنوز نه صبحانه خورده ام نه ناهار. یادم نبوده که بخورم. یادم میآید ساعت چهار با میثم و محمد قرار مباحثه دارم و بعدش هم باید بروم خانه که آماده شوم برای قرار خواستگاری.
اگر الآن چیزی نخورم، وعدهی بعدی میافتد به معجزه الهی. آن وقت وسط مجلس خواستگاری، شکمم میدان داری میکند و آبرویم را میبرد.
بلند میشوم و میروم سر یخچال. حوصله و وقت آشپزی کردن ندارم. پنیر و نان را بیرون میکشم و بساط پهن میکنم کف حجره. هنوز لقمه دوم را توی دهانم نگذاشته ام، که در باز میشود و جمال نورانی مهدی را زیارت میکنم.
یعنی اصلا هر کس میان نان و پنیر خالی خوردنت، با یک پلاستیک پر از گردو، در اتاق را باز کند، مطمئنا فرشته ای از فرشتگان مقرب الهی ست. معلوم است که جمالش هم نورانی ست.
نگاه مشتاق و پر از انتظارم را که به کیسهی گردوها میبیند، سریع پشت سرش پنهانشان میکند. با نگاهی که هنوز هم در تعقیب گردوهاست، اعتراض میکنم:
- چرا قایمشون میکنی؟!
با یک دست گردوها را پشت سرش نگه میدارد و با دست دیگر، کفش هایش را میکند:
+ اینجوری که تو گشنه نگاه میکنی، ترسیدم خودمم باهاشون بخوری!
سعی میکنم مظلوم نگاهش کنم:
- انصافا دوتا دونه بهم بده دیگه
مینشیند و تکیه میدهد به دیوار پشت سرش:
+ چه خبرههه دوتااا؟! روزی یه دونه! کم بخور همیشه بخور!
گردوی کوچکی از کیسه بیرون میکشد و سمتم میگیرد. گردو را میگیرم و نگاهی به بالا و پایینش میاندازم:
- الله وکیلی روت میشه انقد خسیس بازی درآری؟ حداقل یه دونه درشت ترشو بده!
ابرو بالا میاندازد:
+ آره روم میشه. همونجوری که تو روت میشه به من نگی امشب میخوای بری خواستگاری!
سنگی که برای شکستن گردو و بادام و غیره، گوشه اتاق گذاشته ایم را بر میدارم و میکوبمش توی سر گردو:
- الله وکیلی به من بگید اینجا حوزه ست یا آرایشگاه زنونه؟ چجوری انقد زود خبرا دست به دست میشن آخه؟
مهدی میخندد و غبغب باد میاندازد:
+ خبرا زود دست به دست نمیشن. حاجیتون بلدِ کاره!
لقمه کوچکی از پنیر و گردو میگیرم و دستش میدهم:
- باشه بابا جناب بلدِ کار! جناب FBI! انگار من نمیدونم میثم بهت گفته. بیا لقمه تو بخور مشتی!
بادش میخوابد و لقمه را از دستم میگیرد:
+ اگه میدونی میثم بهم گفته برا چی میپرسی؟ میخوای منو ضایع کنی فقط؟
لقمهی بعدی را برای خودم میگیرم:
- ضایع برا چی؟ تازه میخوام از تجربیات گهربارت استفاده کنم که امشب چیکار کنم. اصلا نمیدونم چی باید بگم و چجوری باید حرف بزنم.
لقمه اش را قورت میدهد و میگوید:
+ منبر نیست که از قبل براش مطلب آماده کنی که. فقط برو حرف دلتو بزن. هرچی هم پرسیدن، راستشو بگو. خیلی راحته.
در حال جویدن میپرسم:
- اگه پرسیدن خونه و ماشینت کو، چی بگم؟
نیشخندی میزند:
+ بگو ماشینم اون لامبورگینیه که دم در پارکه. خونه هم قراره خونهی ایلان ماسک بهم ارث برسه. آخه این چه سؤالیه میپرسی؟ مثل انسان بگو ندارم دیگه!
میگویم:
- خب اینجوری که پرتم میکنن بیرون! الله وکیلی خودت به پسری که خونه و ماشین نداره، دختر میدی؟
چهارزانو مینشیند و طوری نگاهم میکند که انگار پامنبری اش هستم:
+ اگه میخوان پرتت کنن بیرون، خب بذار پرتت کنن! نه برا تو دختر قحطی اومده، نه برا اونا پسر قحطی اومده. بالاخره یکی پیدا میشه بهت بخوره دیگه!
با دهن پر میگویم:
- واقعا ممنون از دلگرمیت. اصلا امیدوار شدم به زندگی.
با ژست استادانه ای، کمی عینکش را روی بینی اش جابجا میکند:
+ اینهمه آدم از خونهی اجاره ای شروع کردن. تو هم روش. چرا فکر میکنی هیچکس قبول نمیکنه؟ مامانت باباتو قبول نکرد؟ باقی رفقامون چجوری زن گرفتن؟ پسر ایلان ماسک بودن؟
قبل از این که لقمهی بعدی را بچپانم توی دهانم، میگویم:
- تازگیا فن ایلان ماسک شدی؟
چپ چپ نگاهم میکند:
+ حالا ایلان ماسک، بیل گیتس، استیو جابز، چه فرقی میکنه؟ فحوای کلاممو بگیر آشیخ!
لقمه درشتی که نصفه نصفه جویده ام را به سختی قورت میدهم:
- اگه فحوای کلامت جوابگو بود؛ که خودت بعد اینهمه خواستگاری رفتن، عزب نمونده بودی بندهی خدا!
اصلا خودش را از تک و تا نمیاندازد:
+ فحوای کلامم خیلی هم جواب میده. من فقط هنوز نیمهی گمشده مو پیدا نکردم. نیمهی گمشدهی من، ظاهراً خیلی ناز داره. باید کلی بگردم تا بتونم پیداش کنم.
ادامه دارد…
#تار_و_پود
قسمت پنجم
نرگس:
روی شومیز آبی روشن مورد علاقه ام، که میخواستم برای خواستگاری امشب بپوشمش، لکهی ماست افتاده. الآن هم برای شستنش دیر شده.
خود لباس اهمیت چندانی ندارد. اما استرس خود خواستگاری هم به جانم افتاده و کلا بی قرار و کلافه ام. دلم میخواهد بنشینم یک گوشه و به بهانهی همان لکه و این که نمیدانم با آن چه کنم، گریه کنم.
اولین خواستگاری نیست که میخواهد بیاید و با او صحبت کنم. اما این دفعه عجیب استرس دارم. خیلی بیشتر از دفعات قبل. دلشوره افتاده توی جانم و دارد همه اش را میخورد.
دو هفته پیش، خواستگاری را رد کردم که خیلی مغرور و خود برتر بین به نظر میرسید و فکر میکرد چون پول دارد، صاحب کل عالم شده و دخترها باید درجا بله را بهش بدهند.
یک ماه قبلش، خواستگاری را رد کردم که عزت نفس خیلی پایینی داشت و مدام خودش را تحقیر و تخریب میکرد.
دوباره چند هفته قبل ترش، آدمی که درک دینی اش فقط نماز و روزه بود. قبل تر هم، گزینه های دیگری با مشکلات متفاوت!
و این، تازه جدا از آنهایی ست که خودشان رفتند و دیگر تماس نگرفتند، یا رد کردند و گفتند بچههایمان به هم نمیخورند و چه میدانم رنگ پوست دخترتان فلان است و قدش بهمان است.
دیگر از رفت و آمد خواستگارهایی که مناسبم نیستند خسته شده ام. شاید به قول فائزه، نیمهی گمشده ام شهید مفقودالأثر شده که پیدایش نمیشود!
دلم میخواهد به مامان بگویم خواستگاری امشب را کنسل کند. حالم خوب نیست و حوصله دیدن آدم جدید و نگاه های خریدارانه مادر پسر را ندارم. اما یک ساعت بیشتر به موعدش نمانده و الآن کنسل کردن، خیلی زشت به نظر میرسد.
از طرف دیگر، خواستگار این دفعه ای را دوستم میشناسد و خانواده اش را تأیید کرده. و برای همین استرسم بیشتر است. چون با توصیفاتی که ازشان شنیده ام، ممکن است این بار، قضیه جدی تر شود و یا حتی واقعا به ثمر برسد.
راستش، نمیدانم. نمیدانم دلم میخواهد این بار بالأخره گزینه مناسب زندگی ام پیدا شود، یا دلم میخواهد فرار کنم و کلا با گزینه ای که ممکن است جدی شود رو به رو نشوم. مطمئنم اگر فادیا این حرف ها را بشنود، میگوید واکنش اجتنابی از روی استرس و ترس از تغییر است و ربطی به تمایلات واقعی ام ندارد. یا چنین چیزهایی.
صدا میزنم:
- ماماان! بیا ببین چی بپوشم خوبه؟ شومیز آبیه لک شده. اونو نمیتونم بپوشم.
از توی اتاق خودش صدا بلند میکند:
+ کت زرد منو میخوای؟ اون عبا صورتیه که پارسال خریدی هم خوشگله ها. بیا امتحان کن ببین کدومش بهتره.
راست میگوید. وجود مانتو عبایی صورتی کمرنگم را کلا از یاد برده بودم. از عمق کمد بیرونش میکشم و نگاهی به آن میکنم. با آویز، در دستم میگیرمش و میروم سراغ مامان:
- این خوبه ها، ولی فادیا گفت با شناختی که از شخصیت طرف و من داره، امشب سعی کنم آبی بپوشم بهتره. گفت تو نگاه اول خیلی اثر داره. روانشناسی رنگ و این حرفا.
میخندد:
+ سخت نگیر مامان. آدمی که قرار باشه تو رو بپسنده، با هر رنگ و مدل لباسی باشی میپسنده.
نمایشی اخم میکنم:
- مگه گفتم میخوام طرف منو بپسنده؟ نگاه اول که فقط مربوط به پسندیدن نیست. ذهنیت اون آدمه. بعدم، اگه یه پسر خیلی خوب با لباسای شلخته یا نامناسب بیاد، خودمون میپسندیم؟ لباس هم مهمه دیگه.
در کمدش را میبندد و قفل میکند:
+ الآن این لباس به این خوشگلی، شلخته ست یا نامناسب؟ با غر زدن اینجا که رنگش عوض نمیشه. برو بپوش بیا.
دلم تبدیل به ماشین رختشویی شده. جوراب شلواری سفیدم را میپوشم و مانتو عبایی را روی آن. قد دامنش تا مچ پایم میرسد. کمربند فانتزی سفید پهنی که جداگانه خریده ام را روی کمر مانتو میبندم.
چین آستینم را نگاه میکنم. ساعد و مچم را میپوشاند؛ اما باز هم ترجیح میدهم ساق دست بپوشم که لازم نباشد دغدغه بالا نرفتن آستینم را داشته باشم.
ساق دست سفید ساده ام را برمیدارم و زیر آستین مانتو میپوشمش. کش و چین آستینم را روی ساق، با دقت تنظیم میکنم. موهایم را باز میکنم و از اول شانه میکنم و میبندم. روسری گلدار سفید و صورتی ام را هم لبنانی گیره میزنم و میروم سراغ مامان و بابا. جلویشان چرخی میزنم:
- الآن خوبم؟ مرتبم؟ همه چی خوبه؟
بابا سری به تأیید تکان میدهد و به شوخی میگوید:
× میترسم دختر به این خوشگلی رو که ببینن، چادر بزنن در خونه مون تا بله رو بگیرن!
دلم هنوز در حال به هم پیچیدن است، ولی میخندم و بابا را بغل میکنم. مامان در حالی که جورابش را بالا میکشد، میگوید:
+ اون دمپایی روفرشی سفیده تو هم بپوش. با همون چادر صورتیه.
چشمی میگویم، از بغل بابا بیرون میآیم و میروم سمت اتاق که دمپایی و چادر را بردارم. هنوز در اتاق را باز نکرده ام؛ که رضا جفت پا از اتاقش میپرد بیرون:
• آبجی وایسا منم ببینمتتت
دستگیره در را رها میکنم و با خنده میایستم رو به رویش:
- بفرمایید عالیجناب. مورد پسند هست؟
ادامه دارد…
هدایت شده از آیینهツ
رفیقم یه رمان نوشته و از قبل بهم گفته بود یکی از شخصیت ها بشدت شبیه توعه
حالا امروز رفتم باهاش حرف میزنم درباره یه مسئله ای؛
یه پارت از پارتهای جلوترِ رمان و فرستاده
و میبینم حتی جملات و مکالمات ذهنی اون شخصیت دقیقا همیناییه که امروز داشتم بهش میگفتم.
این حجم شناخت و پیش بینی شخصیت حقیقتا از ماتریکس خارجههههه
نیم ساعته جفتمون داریم میخندیم
خلاصه خواستید بشناسیدم برید رمانو بخونید😂😭👩🦯
تار و پود
رفیقم یه رمان نوشته و از قبل بهم گفته بود یکی از شخصیت ها بشدت شبیه توعه حالا امروز رفتم باهاش حرف م
خیلی بامزه بود
من تلاش کردم شخصیت درونی اون آدمو طبق شخصیت زینب بسازم که دم دستم بود (خب بذارید بگم یه جورایی دلم نیومد شخصیت دوست صمیمیمو وارد نکنم.)
فلذا، مدلسازی درونیش کردم. کاری که همیشه با آدما میکنم برا بهتر پیش بینی کردن حرکات بعدیشون.
و انقد دقیق شد که همون دیالوگ ها و حتی مونولوگ های درونی ای که برا اون شخصیت در اون موقعیت نوشته بودم، یک هفته بعد، زینب بدون این که خونده باشدشون، عینا همونا رو گفت😂😂
بعد براش فرستادم که ببین
از خنده تلف شدیم
احساس نوستراداموس بهم دست داده الآن😂
تار و پود
خیلی بامزه بود من تلاش کردم شخصیت درونی اون آدمو طبق شخصیت زینب بسازم که دم دستم بود (خب بذارید بگم
😂😂😂💔
خلاصه مدلسازی درونی خود را به ما بسپارید
دفتر پیشگویی میزنم براتون اصلا
هر پیشگویی از دیالوگ های آیندهی فلانی، دو ملیون😎