eitaa logo
تار و پود
160 دنبال‌کننده
321 عکس
3 ویدیو
3 فایل
«اگه دشمن ما، شبکه‌ی فکر و عقیده ش تار عنکبوته و أوهن البیوت، در مقابلش عقاید ما باید مثل قالی ایرانی باشه. با تارهای محکم و گره های محکم تر و ظریف تری بافته شده باشه و به این راحتیا از هم نپاشه.» https://abzarek.ir/service-p/msg/4033754
مشاهده در ایتا
دانلود
ربطش با صبوری شما مشخص خواهد شد😂
دیگه چی؟ سس اضافه و نوشابا هم می‌خواید؟🥸
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت پنجم نرگس: روی شومیز آبی روشن مورد علاقه ام، که می‌خواستم برای خواستگاری امشب بپوشمش، لکه‌ی ماست افتاده. الآن هم برای شستنش دیر شده. خود لباس اهمیت چندانی ندارد. اما استرس خود خواستگاری هم به جانم افتاده و کلا بی قرار و کلافه ام. دلم می‌خواهد بنشینم یک گوشه و به بهانه‌ی همان لکه و این که نمی‌دانم با آن چه کنم، گریه کنم. اولین خواستگاری نیست که می‌خواهد بیاید و با او صحبت کنم. اما این دفعه عجیب استرس دارم. خیلی بیشتر از دفعات قبل. دلشوره افتاده توی جانم و دارد همه اش را می‌خورد. دو هفته پیش، خواستگاری را رد کردم که خیلی مغرور و خود برتر بین به نظر می‌رسید و فکر می‌کرد چون پول دارد، صاحب کل عالم شده و دخترها باید درجا بله را بهش بدهند. یک ماه قبلش، خواستگاری را رد کردم که عزت نفس خیلی پایینی داشت و مدام خودش را تحقیر و تخریب می‌کرد. دوباره چند هفته قبل ترش، آدمی که درک دینی اش فقط نماز و روزه بود. قبل تر هم، گزینه های دیگری با مشکلات متفاوت! و این، تازه جدا از آن‌هایی ست که خودشان رفتند و دیگر تماس نگرفتند، یا رد کردند و گفتند بچه‌هایمان به هم نمی‌خورند و چه می‌دانم رنگ پوست دخترتان فلان است و قدش بهمان است. دیگر از رفت و آمد خواستگارهایی که مناسبم نیستند خسته شده ام. شاید به قول فائزه، نیمه‌ی گمشده ام شهید مفقودالأثر شده که پیدایش نمی‌شود! دلم می‌خواهد به مامان بگویم خواستگاری امشب را کنسل کند. حالم خوب نیست و حوصله دیدن آدم جدید و نگاه های خریدارانه مادر پسر را ندارم. اما یک ساعت بیشتر به موعدش نمانده و الآن کنسل کردن، خیلی زشت به نظر می‌رسد. از طرف دیگر، خواستگار این دفعه ای را دوستم می‌شناسد و خانواده اش را تأیید کرده. و برای همین استرسم بیشتر است. چون با توصیفاتی که ازشان شنیده ام، ممکن است این بار، قضیه جدی تر شود و یا حتی واقعا به ثمر برسد. راستش، نمی‌دانم. نمی‌دانم دلم می‌خواهد این بار بالأخره گزینه مناسب زندگی ام پیدا شود، یا دلم می‌خواهد فرار کنم و کلا با گزینه ای که ممکن است جدی شود رو به رو نشوم. مطمئنم اگر فادیا این حرف ها را بشنود، می‌گوید واکنش اجتنابی از روی استرس و ترس از تغییر است و ربطی به تمایلات واقعی ام ندارد. یا چنین چیزهایی. صدا می‌زنم: - ماماان! بیا ببین چی بپوشم خوبه؟ شومیز آبیه لک شده. اونو نمی‌تونم بپوشم. از توی اتاق خودش صدا بلند می‌کند: + کت زرد منو می‌خوای؟ اون عبا صورتیه که پارسال خریدی هم خوشگله ها. بیا امتحان کن ببین کدومش بهتره. راست می‌گوید. وجود مانتو عبایی صورتی کمرنگم را کلا از یاد برده بودم. از عمق کمد بیرونش می‌کشم و نگاهی به آن می‌کنم. با آویز، در دستم می‌گیرمش و می‌روم سراغ مامان: - این خوبه ها، ولی فادیا گفت با شناختی که از شخصیت طرف و من داره، امشب سعی کنم آبی بپوشم بهتره. گفت تو نگاه اول خیلی اثر داره. روانشناسی رنگ و این حرفا. می‌خندد: + سخت نگیر مامان. آدمی که قرار باشه تو رو بپسنده، با هر رنگ و مدل لباسی باشی می‌پسنده. نمایشی اخم می‌کنم: - مگه گفتم می‌خوام طرف منو بپسنده؟ نگاه اول که فقط مربوط به پسندیدن نیست. ذهنیت اون آدمه. بعدم، اگه یه پسر خیلی خوب با لباسای شلخته یا نامناسب بیاد، خودمون می‌پسندیم؟ لباس هم مهمه دیگه. در کمدش را می‌بندد و قفل می‌کند: + الآن این لباس به این خوشگلی، شلخته ست یا نامناسب؟ با غر زدن اینجا که رنگش عوض نمی‌شه. برو بپوش بیا. دلم تبدیل به ماشین رختشویی شده. جوراب شلواری سفیدم را می‌پوشم و مانتو عبایی را روی آن. قد دامنش تا مچ پایم می‌رسد. کمربند فانتزی سفید پهنی که جداگانه خریده ام را روی کمر مانتو می‌بندم. چین آستینم را نگاه می‌کنم. ساعد و مچم را می‌پوشاند؛ اما باز هم ترجیح می‌دهم ساق دست بپوشم که لازم نباشد دغدغه بالا نرفتن آستینم را داشته باشم. ساق دست سفید ساده ام را برمی‌دارم و زیر آستین مانتو می‌پوشمش. کش و چین آستینم را روی ساق، با دقت تنظیم می‌کنم. موهایم را باز می‌کنم و از اول شانه می‌کنم و می‌بندم. روسری گلدار سفید و صورتی ام را هم لبنانی گیره می‌زنم و می‌روم سراغ مامان و بابا. جلویشان چرخی می‌زنم: - الآن خوبم؟ مرتبم؟ همه چی خوبه؟ بابا سری به تأیید تکان می‌دهد و به شوخی می‌گوید: × می‌ترسم دختر به این خوشگلی رو که ببینن، چادر بزنن در خونه مون تا بله رو بگیرن! دلم هنوز در حال به هم پیچیدن است، ولی می‌خندم و بابا را بغل می‌کنم. مامان در حالی که جورابش را بالا می‌کشد، می‌گوید: + اون دمپایی روفرشی سفیده تو هم بپوش. با همون چادر صورتیه. چشمی می‌گویم، از بغل بابا بیرون می‌آیم و می‌روم سمت اتاق که دمپایی و چادر را بردارم. هنوز در اتاق را باز نکرده ام؛ که رضا جفت پا از اتاقش می‌پرد بیرون: • آبجی وایسا منم ببینمتتت دستگیره در را رها می‌کنم و با خنده می‌ایستم رو به رویش: - بفرمایید عالیجناب. مورد پسند هست؟ ادامه دارد…
خدا شاهده خودمم فکر نمی‌کردم😂💔 نمی‌دونم چی شد که این‌جوری شد
هدایت شده از آیینهツ
رفیقم یه رمان نوشته و از قبل بهم گفته بود یکی از شخصیت ها بشدت شبیه توعه حالا امروز رفتم باهاش حرف میزنم درباره یه مسئله ای؛ یه پارت از پارت‌های جلوترِ رمان و فرستاده و میبینم حتی جملات و مکالمات ذهنی اون شخصیت دقیقا همیناییه که امروز داشتم بهش میگفتم. این حجم شناخت و پیش بینی شخصیت حقیقتا از ماتریکس خارجههههه نیم ساعته جفتمون داریم میخندیم خلاصه خواستید بشناسیدم برید رمانو بخونید😂😭👩‍🦯
تار و پود
رفیقم یه رمان نوشته و از قبل بهم گفته بود یکی از شخصیت ها بشدت شبیه توعه حالا امروز رفتم باهاش حرف م
خیلی بامزه بود من تلاش کردم شخصیت درونی اون آدمو طبق شخصیت زینب بسازم که دم دستم بود (خب بذارید بگم یه جورایی دلم نیومد شخصیت دوست صمیمی‌مو وارد نکنم.) فلذا، مدل‌سازی درونیش کردم. کاری که همیشه با آدما می‌کنم برا بهتر پیش بینی کردن حرکات بعدیشون. و انقد دقیق شد که همون دیالوگ ها و حتی مونولوگ های درونی ای که برا اون شخصیت در اون موقعیت نوشته بودم، یک هفته بعد، زینب بدون این که خونده باشدشون، عینا همونا رو گفت😂😂 بعد براش فرستادم که ببین از خنده تلف شدیم احساس نوستراداموس بهم دست داده الآن😂
تار و پود
خیلی بامزه بود من تلاش کردم شخصیت درونی اون آدمو طبق شخصیت زینب بسازم که دم دستم بود (خب بذارید بگم
😂😂😂💔 خلاصه مدل‌سازی درونی خود را به ما بسپارید دفتر پیش‌گویی می‌زنم براتون اصلا هر پیش‌گویی از دیالوگ های آینده‌ی فلانی، دو ملیون😎
* خواستگاری دیگه باید صبوری به خرج بدید دیگه😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت ششم مسعود: برای بار دهم از بابا می‌پرسم: - الآن بالأخره لباس (طلبگی) بپوشم؟ یا کت شلوار؟ یا پیرهن شلوار؟ و عین نه بار قبلی، جواب می‌دهد: + هرکدوم خودت می‌خوای بابا! اما من اگر تکلیفم با خواست خودم روشن بود، دلیلی برای پرسیدن نداشتم. ملتمسانه رو می‌کنم به مامان و زهرا: - بابا حداقل شماها یه پیشنهادی بدید خب. مامان می‌گوید: × من نمی‌دونم. ببین کدومشون بیشتر برات شبیه خودته. کدومشونو که بپوشی بیشتر حس می‌کنی خودتی؟ همونو بپوش. چرا مثل دخترا گیر دادی چی بپوشم؟! زهرا اعتراض می‌کند: • چه ربطی به دخترا داره مامان؟! من الآن پرسیدم چی بپوشم مگه؟ خب بچه داره می‌ره خواستگاری، حق داره دغدغه داشته باشه. آه کوتاهی می‌کشم و می‌روم سراغ کمد. برای بار چند دهم، به لباس هایم خیره می‌شوم. این بار با همان دیدی که مامان گفت: کدامشان بیشتر شبیه خودم است! آخر سر، بالأخره عزمم را جزم می‌کنم و لباده و عبای چهارفصل سبزی را که نو تر از بقیه اند، از کمد بیرون می‌کشم. پیراهن سفید و شلوارم را هم بیرون می‌آورم. کامل که لباس می‌پوشم، می‌روم توی هال. عمامه را هنوز نگذاشته ام. زهرا به سر تا پایم نگاه می‌کند: • این جوراب طوسی دیگه چیه که پوشیدی؟ خیلی بی ربطه! برو عوضش کن مشکی بپوش. مخالفتی نمی‌کنم و می‌روم که عوضش کنم. عمامه را هم جلوی آینه تنظیم می‌کنم و برمی‌گردم توی هال. زهرا سری به تأیید تکان می‌دهد. بابا زیر لب ذکری می‌گوید و فوت می‌کند سمتم. مامان هم از اتاقش بیرون می‌آید و با لبخند براندازم می‌کند: × دور سرت بگردم. چقد پسرم خوشتیپه. قد و بالاشو نگاه. چقد این رنگ بهت میاد. چند ثانیه بعد، لبخندش تبدیل به بغض می‌شود: × این لباستو حسنىٰ برا تولدت خریده بود. کاش حسنىٰ و سعید هم می‌تونستن بیان امشب. قبل از این که من فرصت کنم واکنشی نشان بدهم، زهرا می‌جنبد: • بغض نکن دیگه مامان. یه جوری رفتار می‌کنی انگار خدای نکرده چیزیشون شده یا وسط میدون جنگی چیزی ان! اینم فعلا فقط خواستگاریه. اصلا شاید جور نشد. اگه جدی شد ایشالا واسه بله برون و عقد و عروسی، میان اونام. سری به تأیید حرف زهرا تکان می‌دهم و می‌گویم: - اصلا من قول می‌دم اگه این خواستگاری جور شد، تا وقتی حسنىٰ نیومده و سعید برنگشته، نه عقد بگیریم نه عروسی. خوبه؟ مامان بازویم را می‌فشارد و نیمه آهی می‌کشد: × چی بگم والا. خیره. بچم سعید... دوست داشتم حالا که سعید نیست، حداقل معصومه بیاد. ولی اونم گفت رقیه امشب یه خرده کولیک داره و نمی‌تونه با این حال بیاردش. زهرا جواب می‌دهد: • اون بنده خدا هم طفلک مونده دست تنها با بچه. سعیدم یه ذره با خودش نمی‌گه من تازه عروسو با بچه نوزاد تنها گذاشتم کجا رفتم! کاش حداقل معصومه و رقیه میومدن خونه‌ی شما می‌موندن تا سعید بیاد. بابا از جایش بلند می‌شود، عمامه اش و عرق‌چین زیرش را صاف می‌کند و می‌گوید: + من و مامان که خیلی بهش گفتیم بیا پیش ما بمون که مراقبتون باشیم و کمک کنیم و اینا. گفت خونه‌ی خودم راحت ترم. حق هم داره. به زور که نمی‌شه بیاریمشون اینجا. با نگاه، اشاره ای به ساعت دیواری می‌کند: + حالا اگه آماده شدن و دلتنگی هاتون تموم شد، یه نگاه به ساعت بندازین. داره دیر می‌شه ها! بهشون گفتیم ساعت هشت می‌رسیم. باید دسته گل و شیرینی هم بگیریم سر راه. اگه یه خرده دیگه دیر کنین، بدقول می‌شیم جلوشون. زهرا چادرش را روی سرش مرتب می‌کند و می‌گوید: • من که از اولم آماده بودم. علی بنده خدا رو بگو که نیم ساعته تو ماشین منتظره. مثلا گفتم نیاد بالا که سریع بریم پایین. دنبال بابا و زهرا و مامان به سمت در راه می‌افتم و می‌خندم: - امیدوارم زن آینده‌ی منم، مثل تو دلش برا شوهرش بسوزه. زهرا در حالی که پاشنه‌ی کفشش را بالا می‌کشد، نگاهم می‌کند: • الان من نفهمیدم این تعریف بود یا تیکه انداختی؟ بابا دکمه‌ی آسانسور را فشار می‌دهد و برمی‌گردد سمت زهرا: + تعریف بود بابا جان! از دغدغه ت تقدیر کرد. شانه ای بالا می‌اندازم و کفشم را از جاکفشی برمی‌دارم. ادامه دارد…