eitaa logo
تار و پود
160 دنبال‌کننده
321 عکس
3 ویدیو
3 فایل
«اگه دشمن ما، شبکه‌ی فکر و عقیده ش تار عنکبوته و أوهن البیوت، در مقابلش عقاید ما باید مثل قالی ایرانی باشه. با تارهای محکم و گره های محکم تر و ظریف تری بافته شده باشه و به این راحتیا از هم نپاشه.» https://abzarek.ir/service-p/msg/4033754
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از روزمَرْگی!
چندروزه که خیلی این‌جا متنی ننوشتم. و خب دلیلش اینه که درگیر رمانم. بعضی روزا حدود بیست سی صفحه حتی دارم می‌نویسم. تقریبا تمام باطری نوشتنم، همون‌جا صرف می‌شه. این رمان، با رمان قبلیم متفاوته. رمان قبلی رو برای شما نوشتم. برای کسی که می‌خونه. و برای چیزی که اون قراره دریافت کنه. اما این یکی، یه جورایی نصف نصفه. خیلی چیزا رو نوشتم برای این که مخاطب بخونه و مخاطب بدونه. اما یه جاهایی شو برا خودم نوشتم. برا دل خودم. برا سبک کردن سینه خودم. شاید برای همینه که انقد سریع داره پیش می‌ره. این که توش، خود خودمم. و راستش، هنوز نمی‌دونم این نقطه ضعف این نوشته ست، یا نقطه قوتش:)
تار و پود، در انتظار آن است که متولد شود و با خوانندگانش دوست شود...
به مناسبت رمان جدید...
یک روز تا تولد رسمی ⌛️ دفترچه هاتونو آماده کنید؛ که خیلی چیزا پشت داستان هست که بدون نوشتن و شبکه کشیدن ممکنه متوجهش نشید...
امروز، روز دحو الأرض است. و برای همین، برای آن که با رسیدن به غروب، از برکت این روز جا نمانیم، قسمت اول رمان، ظهر تقدیم شما می‌شود. اما در روزهای آینده، حوالی غروب منتظر رمان باشید.
بسم الله الرحمن الرحیم
قسمت اول فادیا: موهایم خیس خیس اند. با خودم غر می‌زنم: - کاش زودتر می‌رفتم دوش می‌گرفتم. الان با موی خیس برم بیرون، روسریم نم می‌گیره. لیلا بدون این که سرش را از لپ‌تاپش بلند کند، می‌گوید: + سشوار و شونه بیار خشکش می‌کنم برات. چمدانم را از زیر تخت بیرون می‌کشم و باز می‌کنم که سشوارم را بردارم: - تو مگه فردا تحویل پروژه نداری؟ خمیازه ای می‌کشد: + چرا. ولی مغزم خسته شده الان. یه ده دقیقه سشوار کشیدن که چیزی نمی‌کنه. بیا بشین. پریز شارژر لپ‌تاپش را از برق می‌کشد و دو شاخه سشوارم را به جایش وصل می‌کند. سرکی توی صفحه لپ‌تاپ می‌کشم. سر از چیزی درنمی‌آورم. فقط می‌توانم حدس بزنم پلان است. می‌پرسم: - الآن چقدرش انجام شده؟ عینک ضد اشعه را از چشمش برمی‌دارد. اثرات دو روز بی خوابی، از سرخی چشم هایش و گودی زیرشان پیداست. واقعا باید کمی به چشمش هم استراحت بدهد. می‌نشیند پایین تخت و جواب می‌دهد: + بخوام حدودی بگم، هشتاد درصد. ولی این استاده خیلی گیره. می‌دونی که. ترم قبلم دهنمونو سرویس کرد تا نمره بده. هربار با خودم می‌گم دفعه بعد دیگه خودم پروژه رو نمی‌زنم و می‌دم بیرون برام درستش کنن. باز جرئت نمی‌کنم. می‌ترسم الکی کلی پول بدم و اونم بفهمه دادم بیرون، بندازتم کلا. اشاره می‌کند که بیا بنشین. پشت به او می‌نشینم و موهایم را کامل می‌ریزم پشت سرم؛ که راحت بتواند سشوار بکشد. برس را از دستم می‌گیرد و سشوار را روشن می‌کند. تن صدایم را کمی بالا می‌برم که در صدای سشوار محو نشود: - انقد به خودت سخت نگیر. باور کن اگه چند ساعت این وسط می‌خوابیدی، مغزت بیدار می‌شد و خیلی بهتر جلو می‌رفت کارت بعدش. در همان حینی که دارد سمت راست موهایم را سشوار می‌کند، جواب می‌دهد: + آره عصری یه خرده می‌خوابم ایشالا. از دست این پروژه راحت شم، قرار بذاریم آخر هفته دسته جمعی بریم بیرون. می‌گویم: - فکر خوبیه. و موبایلم را باز می‌کنم که تا وقتی کار خشک کردن موهایم تمام شود، پیام ها را چک کنم. سه پیام شخصی جدید در تلگرام دارم. بازش می‌کنم. اولی، به اکانت دانشگاهی ام فرستاده شده. استاد هوش مصنوعی ام است. در جواب ارسال تکلیف، یک تیک سبز رنگ برایم فرستاده. دومی، به اکانت دیگری آمده. طومار بلند بالایی ست که یکی از دوستان مصری ام در جواب سوالی که پرسیده ام برایم فرستاده. با تعداد زیادی عکس. فعلا بازش نمی‌کنم که بعد از چک کردن بقیه پیام ها ببینمش و با دقت بیشتری نگاه کنم و جواب بدهم. سومین پیام، در اکانت شخصی ام، از حسناست. دوستی که خانواده اش دوست خانوادگی چندین ساله‌ی خانواده ام بوده اند. پیامش را باز می‌کنم. عکس جدیدی برایم فرستاده و زیرش احوالم را پرسیده: × سلام. خوبی؟ من و بچه‌ها دلمون برات تنگ شده فادیا. این حوالی نمیای ببینمت؟ عکس را دانلود می‌کنم. از بچه‌های ۴ و ۶ ساله اش در کنار مزار شهدا عکس گرفته. می‌داند گلزار «روضة الشهيدين» بیروت را خیلی دوست دارم. و بچه‌هایش را هم. می‌دانم این را فرستاده تا بگوید که به یادم هست. عکس را لایک می‌کنم و در جواب پیامش می‌نویسم: - سلام به مامانِ گلِ زینب خانوم و عباس آقا! دل منم برا شما خیلی تنگ شده. سلام به بچه‌ها برسون. نمی‌دونم کی بشه بیام اون سمتا. شما نمیاین ایران به این زودیا؟ حسنىٰ چند سال پیش با پسر خانواده ای لبنانی که در سفر اربعین با هم آشنا شده بودند، ازدواج کرده بود و همان‌جا توی لبنان زندگی می‌کردند. ولی خانواده خودش ساکن قم بودند. برای همین، حسنىٰ و شوهرش هم، سالی چند بار می‌آمدند تا به خانواده سر بزنند. اوایل ازدواجش می‌خندید و می‌گفت: × هیچوقت فکر نمی‌کردم زبان عربی ای که فادیا اصرار می‌کرد به زور یادم بده رو قرار باشه یه روز برا حرف زدن با شوهر خودم استفاده کنم! حسنىٰ هنوز آنلاین نشده که پیامم را ببیند. می‌روم سراغ طوماری که دوست مصری ام فرستاده. ادامه دارد…
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا