eitaa logo
تار و پود
160 دنبال‌کننده
321 عکس
3 ویدیو
3 فایل
«اگه دشمن ما، شبکه‌ی فکر و عقیده ش تار عنکبوته و أوهن البیوت، در مقابلش عقاید ما باید مثل قالی ایرانی باشه. با تارهای محکم و گره های محکم تر و ظریف تری بافته شده باشه و به این راحتیا از هم نپاشه.» https://abzarek.ir/service-p/msg/4033754
مشاهده در ایتا
دانلود
* خواستگاری دیگه باید صبوری به خرج بدید دیگه😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت ششم مسعود: برای بار دهم از بابا می‌پرسم: - الآن بالأخره لباس (طلبگی) بپوشم؟ یا کت شلوار؟ یا پیرهن شلوار؟ و عین نه بار قبلی، جواب می‌دهد: + هرکدوم خودت می‌خوای بابا! اما من اگر تکلیفم با خواست خودم روشن بود، دلیلی برای پرسیدن نداشتم. ملتمسانه رو می‌کنم به مامان و زهرا: - بابا حداقل شماها یه پیشنهادی بدید خب. مامان می‌گوید: × من نمی‌دونم. ببین کدومشون بیشتر برات شبیه خودته. کدومشونو که بپوشی بیشتر حس می‌کنی خودتی؟ همونو بپوش. چرا مثل دخترا گیر دادی چی بپوشم؟! زهرا اعتراض می‌کند: • چه ربطی به دخترا داره مامان؟! من الآن پرسیدم چی بپوشم مگه؟ خب بچه داره می‌ره خواستگاری، حق داره دغدغه داشته باشه. آه کوتاهی می‌کشم و می‌روم سراغ کمد. برای بار چند دهم، به لباس هایم خیره می‌شوم. این بار با همان دیدی که مامان گفت: کدامشان بیشتر شبیه خودم است! آخر سر، بالأخره عزمم را جزم می‌کنم و لباده و عبای چهارفصل سبزی را که نو تر از بقیه اند، از کمد بیرون می‌کشم. پیراهن سفید و شلوارم را هم بیرون می‌آورم. کامل که لباس می‌پوشم، می‌روم توی هال. عمامه را هنوز نگذاشته ام. زهرا به سر تا پایم نگاه می‌کند: • این جوراب طوسی دیگه چیه که پوشیدی؟ خیلی بی ربطه! برو عوضش کن مشکی بپوش. مخالفتی نمی‌کنم و می‌روم که عوضش کنم. عمامه را هم جلوی آینه تنظیم می‌کنم و برمی‌گردم توی هال. زهرا سری به تأیید تکان می‌دهد. بابا زیر لب ذکری می‌گوید و فوت می‌کند سمتم. مامان هم از اتاقش بیرون می‌آید و با لبخند براندازم می‌کند: × دور سرت بگردم. چقد پسرم خوشتیپه. قد و بالاشو نگاه. چقد این رنگ بهت میاد. چند ثانیه بعد، لبخندش تبدیل به بغض می‌شود: × این لباستو حسنىٰ برا تولدت خریده بود. کاش حسنىٰ و سعید هم می‌تونستن بیان امشب. قبل از این که من فرصت کنم واکنشی نشان بدهم، زهرا می‌جنبد: • بغض نکن دیگه مامان. یه جوری رفتار می‌کنی انگار خدای نکرده چیزیشون شده یا وسط میدون جنگی چیزی ان! اینم فعلا فقط خواستگاریه. اصلا شاید جور نشد. اگه جدی شد ایشالا واسه بله برون و عقد و عروسی، میان اونام. سری به تأیید حرف زهرا تکان می‌دهم و می‌گویم: - اصلا من قول می‌دم اگه این خواستگاری جور شد، تا وقتی حسنىٰ نیومده و سعید برنگشته، نه عقد بگیریم نه عروسی. خوبه؟ مامان بازویم را می‌فشارد و نیمه آهی می‌کشد: × چی بگم والا. خیره. بچم سعید... دوست داشتم حالا که سعید نیست، حداقل معصومه بیاد. ولی اونم گفت رقیه امشب یه خرده کولیک داره و نمی‌تونه با این حال بیاردش. زهرا جواب می‌دهد: • اون بنده خدا هم طفلک مونده دست تنها با بچه. سعیدم یه ذره با خودش نمی‌گه من تازه عروسو با بچه نوزاد تنها گذاشتم کجا رفتم! کاش حداقل معصومه و رقیه میومدن خونه‌ی شما می‌موندن تا سعید بیاد. بابا از جایش بلند می‌شود، عمامه اش و عرق‌چین زیرش را صاف می‌کند و می‌گوید: + من و مامان که خیلی بهش گفتیم بیا پیش ما بمون که مراقبتون باشیم و کمک کنیم و اینا. گفت خونه‌ی خودم راحت ترم. حق هم داره. به زور که نمی‌شه بیاریمشون اینجا. با نگاه، اشاره ای به ساعت دیواری می‌کند: + حالا اگه آماده شدن و دلتنگی هاتون تموم شد، یه نگاه به ساعت بندازین. داره دیر می‌شه ها! بهشون گفتیم ساعت هشت می‌رسیم. باید دسته گل و شیرینی هم بگیریم سر راه. اگه یه خرده دیگه دیر کنین، بدقول می‌شیم جلوشون. زهرا چادرش را روی سرش مرتب می‌کند و می‌گوید: • من که از اولم آماده بودم. علی بنده خدا رو بگو که نیم ساعته تو ماشین منتظره. مثلا گفتم نیاد بالا که سریع بریم پایین. دنبال بابا و زهرا و مامان به سمت در راه می‌افتم و می‌خندم: - امیدوارم زن آینده‌ی منم، مثل تو دلش برا شوهرش بسوزه. زهرا در حالی که پاشنه‌ی کفشش را بالا می‌کشد، نگاهم می‌کند: • الان من نفهمیدم این تعریف بود یا تیکه انداختی؟ بابا دکمه‌ی آسانسور را فشار می‌دهد و برمی‌گردد سمت زهرا: + تعریف بود بابا جان! از دغدغه ت تقدیر کرد. شانه ای بالا می‌اندازم و کفشم را از جاکفشی برمی‌دارم. ادامه دارد…
مشکل مسعود با انتخاب لباسش، مشکل ظاهر لباس نیست مشکل هویت لباسه داشت تلاش می‌کرد انتخاب کنه با چه ظاهر و هویتی دیده بشه اینو خیلی از آقایون طلبه تجربه می‌کنن که لباس طلبگی بپوشن همون روز اول، یا نه حالا بذار ببینیم مناسب هم هستن یا نه😂😂
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت هفتم سعید: سرم درد می‌کند. بساطی را که به خاطر نداشتن تخته وایت بورد، جلوی رویم پهنش کرده ام، جمع می‌کنم. انقدر به مغزم فشار آوردم، که این نقطه‌ی مجهول خط و ربط این ماجرا را در بیاورم، جیغش درآمده که: - آقا سعید! تو رو قرآن بیا قبول کن که جواب این سؤال اینجا نیست. ببین. هرچی گشتم نبود. ولم کن! همه چیز را مرتب جمع می‌کنم و می‌گذارم توی کیف. جواب این سؤال نیاز به سرنخی از دنیای واقعیت دارد. با ذهن من به تنهایی حل نمی‌شود. زمان زیادی هم نداریم. اگر این خط مجهول کشف نشود، معلوم نیست چند هسته‌ی تروریستی کشف نشده باقی می‌ماند که طبق داشته های ما، تا برنامه‌ی اقدام هماهنگشان، دو روز بیشتر باقی نمانده! یعنی اگر همین امروز هم این مسیر مجهول پیدا شود و تمام هسته های تروریستی مربوط هم شناسایی شوند، باز هم فقط یک روز زمان داریم تا مکانشان را هم پیدا کنیم و نقشه عملیات علیه تک تک این مکان ها بکشیم و اقدام کنیم. فقط یک روز! آن هم با فرض این که تمام مجهولاتمان، در همین چند ساعت باقی مانده به معلومات تبدیل شوند. می‌خواهم زنگ بزنم که احمد بیاید. ولی همان لحظه تلفنم زنگ می‌خورد. معصومه است. جواب می‌دهم: - سلام. جان؟ صدای گریه رقیه را در پس زمینه می‌شنوم. معصومه با صدای خسته ای می‌گوید: + سلام. جانت سلامت عزیزم. خوبی؟ موبایل را بین کتف و گوشم می‌گذارم: - الحمدلله. قربان شما. تو خوبی؟ چرا صدات انقد خسته ست؟ باز رقیه نذاشته بخوابی؟ چرا داره گریه می‌کنه دخترکم؟ بین صدای مداوم گریه های رقیه، جواب می‌دهد: + کولیکه. دیگه نمی‌دونم چیکارش کنم. از ظهر تا حالا بیچاره م کرده. حالا اینا مهم نیست. خواستم حال تو رو بپرسم. با این که می‌دانم نمی‌بیند، اخم می‌کنم: - یعنی چی که مهم نیست؟ تو و رقیه از کل جهان مهم ترین! می‌خندد. خنده اش هم خسته است؛ اما شیرین: + اگه انقد مهمیم، پس سعی کن زودتر برگردی پیشمون. کجایی؟ من هم می‌خندم: - می‌دونی که نمی‌تونم پشت تلفن بهت بگم کجام. ولی چشم، به محض این که بتونم، با سر برمی‌گردم. خوبه؟ صدای گریه های رقیه دلم را ریش می‌کند. نمی‌دانم معصومه چطور طاقت می‌آورد. پس از چند ثانیه، با لحن دلگرم کننده ای که مطمئنم در اوج خستگی خیلی برایش تلاش کرده، می‌گوید: + ان شاء الله که موفق باشی و کارات خوب پیش برن. می‌دونی که من از دلتنگی این‌جوری می‌گم. چون دوستت دارم و هر لحظه ای که تو پیشم باشی، خیلی خوشحالم. وگرنه اصلا دلم نمی‌خواد به خاطر ما عجله کنی. تمرکزتو بذار رو کارت. منم قول می‌دم اینجا مراقب جفتمون باشم. نمی‌دانم به این حس که توی قلب آدم یک طوری می‌شود، چه می‌گویند. ولی قلبم همان‌طوری می‌شود. انگار وسط سرمای یخبندان، یک استکان چای داغ خورده باشم. به نیشم اجازه می‌دهم هر چقدر دلش می‌خواهد باز شود: - پس حالا که این‌طوره، مراقب هر سه تامون باش تا من برگردم. برام هم خیلی دعا کن. گریه های رقیه، بالأخره آرام می‌شوند. نمی‌دانم حالش بهتر شده، یا از گریه کردن خسته شده. معصومه می‌خندد: + دعا که به روی چشم. ولی تو که اینجا نیستی که من بتونم مراقبت باشم. کمی شیطنت به لحنم می‌دهم: - خب دل منم اونجا پیش شماست دیگه. پس مراقب هر سه تامون باش! نگاهی به ساعت می‌کنم و بعد با لحن جدی تری ادامه می‌دهم: - فقط معصومه جان، من الآن کار دارم. نمی‌تونم خیلی صحبت کنم. فعلا یا علی. با همان صدای خسته اش، یا علی کشدار با نشاطی می‌گوید و تماس را قطع می‌کند. می‌خواهم شماره احمد را بگیرم. اما دو دل می‌شوم و موبایل را زمین می‌گذارم. زمان باقی مانده کم است، و احمدی که من می‌شناسم، نمی‌تواند انقدر سریع به نتیجه ای برسد. یعنی اگر می‌توانست، تا حالا می‌رسید. به کمک اضافه نیاز دارم. نفس عمیقی می‌کشم و دوباره موبایل را برمی‌دارم و تماس می‌گیرم؛ اما نه با احمد. سه تا بوق می‌خورد و بعد وصل می‌شود. صدای زنانه‌ی جدی ای از آن طرف خط جواب می‌دهد: + الو؟! ادامه دارد…
دیگه ببخشیدش شما😂 مشخص خواهد شد
بله سعید، مسعود، حسنیٰ، و زهرا، خواهر و برادرن.
تار و پود
یک روز تا تولد رسمی #تار_و_پود⌛️ دفترچه هاتونو آماده کنید؛ که خیلی چیزا پشت داستان هست که بدون نوشتن
یه چیزی رو دوباره تأکید می‌کنم این‌جا حتی نفس کشیدن آدما و اسم هاشون هم شانسی و بی دلیل نیستن...
با اجازه تون، آدمای با درک هم وجود خارجی دارن و نمی‌شه همیشه نادیده شون گرفت و برا دراماتیک تر شدن، از نقطه مقابلشون حرف زد. ضمن این که، معصومه رو بعدا بیشتر خواهید شناخت
رمانا رو کاری ندارم ولی تو دنیای واقعی، شهادت خیلی معطل عشقولانه بودن یا نبودن کسی نمی‌مونه مخصوصا وسط میدون بودن، یه جاهایی دیگه کار می‌رسه به سطحی که هرکی باشه و نباشه شهید میشه چه اون آدم عشقولانه و چه اون آدم بد عنق و چه اونی که اصلا کسی رو برا عشقولانه بودن یا نبودن، نداره دنیا انقد فانتزی نمی‌چرخه...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا