eitaa logo
تار و پود
160 دنبال‌کننده
321 عکس
3 ویدیو
3 فایل
«اگه دشمن ما، شبکه‌ی فکر و عقیده ش تار عنکبوته و أوهن البیوت، در مقابلش عقاید ما باید مثل قالی ایرانی باشه. با تارهای محکم و گره های محکم تر و ظریف تری بافته شده باشه و به این راحتیا از هم نپاشه.» https://abzarek.ir/service-p/msg/4033754
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت هفتم سعید: سرم درد می‌کند. بساطی را که به خاطر نداشتن تخته وایت بورد، جلوی رویم پهنش کرده ام، جمع می‌کنم. انقدر به مغزم فشار آوردم، که این نقطه‌ی مجهول خط و ربط این ماجرا را در بیاورم، جیغش درآمده که: - آقا سعید! تو رو قرآن بیا قبول کن که جواب این سؤال اینجا نیست. ببین. هرچی گشتم نبود. ولم کن! همه چیز را مرتب جمع می‌کنم و می‌گذارم توی کیف. جواب این سؤال نیاز به سرنخی از دنیای واقعیت دارد. با ذهن من به تنهایی حل نمی‌شود. زمان زیادی هم نداریم. اگر این خط مجهول کشف نشود، معلوم نیست چند هسته‌ی تروریستی کشف نشده باقی می‌ماند که طبق داشته های ما، تا برنامه‌ی اقدام هماهنگشان، دو روز بیشتر باقی نمانده! یعنی اگر همین امروز هم این مسیر مجهول پیدا شود و تمام هسته های تروریستی مربوط هم شناسایی شوند، باز هم فقط یک روز زمان داریم تا مکانشان را هم پیدا کنیم و نقشه عملیات علیه تک تک این مکان ها بکشیم و اقدام کنیم. فقط یک روز! آن هم با فرض این که تمام مجهولاتمان، در همین چند ساعت باقی مانده به معلومات تبدیل شوند. می‌خواهم زنگ بزنم که احمد بیاید. ولی همان لحظه تلفنم زنگ می‌خورد. معصومه است. جواب می‌دهم: - سلام. جان؟ صدای گریه رقیه را در پس زمینه می‌شنوم. معصومه با صدای خسته ای می‌گوید: + سلام. جانت سلامت عزیزم. خوبی؟ موبایل را بین کتف و گوشم می‌گذارم: - الحمدلله. قربان شما. تو خوبی؟ چرا صدات انقد خسته ست؟ باز رقیه نذاشته بخوابی؟ چرا داره گریه می‌کنه دخترکم؟ بین صدای مداوم گریه های رقیه، جواب می‌دهد: + کولیکه. دیگه نمی‌دونم چیکارش کنم. از ظهر تا حالا بیچاره م کرده. حالا اینا مهم نیست. خواستم حال تو رو بپرسم. با این که می‌دانم نمی‌بیند، اخم می‌کنم: - یعنی چی که مهم نیست؟ تو و رقیه از کل جهان مهم ترین! می‌خندد. خنده اش هم خسته است؛ اما شیرین: + اگه انقد مهمیم، پس سعی کن زودتر برگردی پیشمون. کجایی؟ من هم می‌خندم: - می‌دونی که نمی‌تونم پشت تلفن بهت بگم کجام. ولی چشم، به محض این که بتونم، با سر برمی‌گردم. خوبه؟ صدای گریه های رقیه دلم را ریش می‌کند. نمی‌دانم معصومه چطور طاقت می‌آورد. پس از چند ثانیه، با لحن دلگرم کننده ای که مطمئنم در اوج خستگی خیلی برایش تلاش کرده، می‌گوید: + ان شاء الله که موفق باشی و کارات خوب پیش برن. می‌دونی که من از دلتنگی این‌جوری می‌گم. چون دوستت دارم و هر لحظه ای که تو پیشم باشی، خیلی خوشحالم. وگرنه اصلا دلم نمی‌خواد به خاطر ما عجله کنی. تمرکزتو بذار رو کارت. منم قول می‌دم اینجا مراقب جفتمون باشم. نمی‌دانم به این حس که توی قلب آدم یک طوری می‌شود، چه می‌گویند. ولی قلبم همان‌طوری می‌شود. انگار وسط سرمای یخبندان، یک استکان چای داغ خورده باشم. به نیشم اجازه می‌دهم هر چقدر دلش می‌خواهد باز شود: - پس حالا که این‌طوره، مراقب هر سه تامون باش تا من برگردم. برام هم خیلی دعا کن. گریه های رقیه، بالأخره آرام می‌شوند. نمی‌دانم حالش بهتر شده، یا از گریه کردن خسته شده. معصومه می‌خندد: + دعا که به روی چشم. ولی تو که اینجا نیستی که من بتونم مراقبت باشم. کمی شیطنت به لحنم می‌دهم: - خب دل منم اونجا پیش شماست دیگه. پس مراقب هر سه تامون باش! نگاهی به ساعت می‌کنم و بعد با لحن جدی تری ادامه می‌دهم: - فقط معصومه جان، من الآن کار دارم. نمی‌تونم خیلی صحبت کنم. فعلا یا علی. با همان صدای خسته اش، یا علی کشدار با نشاطی می‌گوید و تماس را قطع می‌کند. می‌خواهم شماره احمد را بگیرم. اما دو دل می‌شوم و موبایل را زمین می‌گذارم. زمان باقی مانده کم است، و احمدی که من می‌شناسم، نمی‌تواند انقدر سریع به نتیجه ای برسد. یعنی اگر می‌توانست، تا حالا می‌رسید. به کمک اضافه نیاز دارم. نفس عمیقی می‌کشم و دوباره موبایل را برمی‌دارم و تماس می‌گیرم؛ اما نه با احمد. سه تا بوق می‌خورد و بعد وصل می‌شود. صدای زنانه‌ی جدی ای از آن طرف خط جواب می‌دهد: + الو؟! ادامه دارد…
دیگه ببخشیدش شما😂 مشخص خواهد شد
بله سعید، مسعود، حسنیٰ، و زهرا، خواهر و برادرن.
تار و پود
یک روز تا تولد رسمی #تار_و_پود⌛️ دفترچه هاتونو آماده کنید؛ که خیلی چیزا پشت داستان هست که بدون نوشتن
یه چیزی رو دوباره تأکید می‌کنم این‌جا حتی نفس کشیدن آدما و اسم هاشون هم شانسی و بی دلیل نیستن...
با اجازه تون، آدمای با درک هم وجود خارجی دارن و نمی‌شه همیشه نادیده شون گرفت و برا دراماتیک تر شدن، از نقطه مقابلشون حرف زد. ضمن این که، معصومه رو بعدا بیشتر خواهید شناخت
رمانا رو کاری ندارم ولی تو دنیای واقعی، شهادت خیلی معطل عشقولانه بودن یا نبودن کسی نمی‌مونه مخصوصا وسط میدون بودن، یه جاهایی دیگه کار می‌رسه به سطحی که هرکی باشه و نباشه شهید میشه چه اون آدم عشقولانه و چه اون آدم بد عنق و چه اونی که اصلا کسی رو برا عشقولانه بودن یا نبودن، نداره دنیا انقد فانتزی نمی‌چرخه...
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت هشتم سعید: نفس عمیقی می‌کشم و دوباره موبایل را برمی‌دارم و تماس می‌گیرم؛ اما نه با احمد! سه تا بوق می‌خورد و بعد وصل می‌شود. صدای زنانه‌ی جدی ای از آن طرف خط جواب می‌دهد: + الو؟! می‌گویم: - پیاماتو چک کن. تماس را قطع می‌کنم و برایش پیام می‌فرستم: - با اردن چیکار کردی؟ بلافاصله تیک دوم روشن می‌شود. چند ثانیه بعد می‌نویسد: + فعلا چهار نفر دارم. تازه کارن. و بهشون مطمئن هم نیستم. ممکنه حتی تله باشن. لازمشون داری الآن؟ تایپ می‌کنم: - نه با اونا کاری ندارم فعلا. اونو رو برنامه پیش برو. جدا از اون کارت داشتم. یه چیزی رو باید بفهمم. ضروریه. با هر روشی که خودت بلدی. یه سری تیم تروریستی از سمت ....... وارد کشور شدن و قراره پس فردا هماهنگ عملیات کنن. اطلاعات یه سری هسته هارو داریم. اطلاعات طراح عملیات و نقشه رو هم داریم. ولی سرشبکه‌ی اینا رو نداریم و نتونستیم باقی شونو پیدا کنیم. سرشبکه رو می‌خوام. جواب می‌دهد: + مطمئنا جوابو هم طی سه چهار ساعت آینده می‌خوای؟! پیامش را لایک می‌کنم. دوباره می‌نویسد: + انصافا انقد سخته یه بارم که شده قبل از دقیقه نود یادت بیفته بهم بگی؟ به نظرت من معجزه می‌کنم؟ جوابی نمی‌دهم. چند ثانیه بعد، دوباره شروع به نوشتن می‌کند: + با قاچاقچیای اسلحه ارتباط گرفتی؟ می‌نویسم: - فعلا که چیزی دستشون نیومده. بلافاصله جواب می‌دهد: + پس یا انتقال سلاح هم با خودشون بوده، یا قاچاقچی جدید داریم. باشه صبر کن ببینم چیکار می‌تونم بکنم. ولی معطل من نمون قول نمی‌دم بتونم به این سرعت. لایک می‌کنم و فرستاده های قبلی ام را پاک می‌کنم. می‌دانم که همان لحظه، قبل از آن که جواب بدهد، یادداشت می‌کند یا به حافظه می‌سپارد. لازم نیست بپرسم پاک کنم یا نه. او هم لایک را که دریافت می‌کند، پیام هایش را پاک می‌کند. هنوز برنامه را نبسته ام که دوباره پیام می‌دهد: + جواب مفت می‌خوای یا اگه خرج داشته باشه هم اوکیه؟ می‌نویسم: - سه چهار ساعت معنیش واضحه! سؤال فوریه. فقط جوابو یه طوری برام گیر بیار! پای جون مردمه. جواب می‌دهد: + چون بقیه سؤالاتت فوری نیستن و اصلا به جون کسی مربوط نیستن، ممنونم از روشنگریت! جوابی نمی‌دهم. چند ثانیه بعد که مطمئن می‌شود کامل خوانده ام، دوباره پیام ها دو طرفه پاک می‌شوند. دوباره تصمیم می‌گیرم با احمد هم تماس بگیرم. اگر از دو مسیر برای رسیدن به جواب تلاش کنیم، ذهنم بیشتر آرام می‌گیرد. شماره اش را می‌گیرم. با همان بوق اول جواب می‌دهد: + جانم حاجی؟ می‌گویم: - بیا داخل کارت دارم. و تماس را قطع می‌کنم. کمتر از یک دقیقه طول می‌کشد تا برسد: + بفرما. چیکار کنم؟ می‌گویم: - بیشتر پیگیر قاچاقچیای اسلحه شو. بگو تمام تلاششونو بکنن تا رد این هسته هارو برامون پیدا کنن. به نشانه تأیید، پلک بر هم می‌گذارد و می‌رود. بساطی که جمع کرده بودم را دوباره باز می‌کنم و به همه چیزش خیره می‌شوم. انگار منتظرم تا معجزه ای رخ دهد و جواب خودش از میان این کاغذها دربیاید و خودش را معرفی کند. صدای پیامک جدیدی، باعث می‌شود موبایلم را دوباره باز کنم. معصومه است: + از لحنت می‌تونم بفهمم ذهنت درگیره. نماز استغاثه به حضرت زهرا بخون. درهای بسته و گره های محکمو باز می‌کنه. لبخند می‌زنم. معصومه واقعا هدیه‌ی خداست برای منی که خیلی اوقات از توسل غافل می‌شوم. بساط رو به رویم را جمع می‌کنم و می‌روم تا وضو بگیرم. اذکار بعد از نماز را با توجه کامل می‌گویم. استغاثه کردن به اهل بیت همین است. باید واقعا به التماسشان بیفتی که؛ ببینید چقدر محتاجم و نیازمند کمک شما و واسطه گری شما پیش خدا. اذکار که تمام می‌شوند، می‌نشینم و رو به سمت قبله، با بانو صحبت می‌کنم: - مادرجان! خودتون می‌دونید که ما اگه کاری می‌کنیم، نوکری شماست. و این مردم هم مردم شمان. سوژه‌ی هدف اون حرومی ها هم اکثر اوقات اماکن مقدسه ست و حرم اولاد شما و زوارشون. خودتون به داد نوکراتون برسید. بدون لطف شما، ما هیچی نیستیم. نگران زمان نیستم. الآن از من کاری جز همین توسل و منتظر خبر ماندن، بر نمی‌آید. موبایلم را بر می‌دارم، روضه‌ی حضرت رقیه پخش می‌کنم و به اشک هایم اجازه‌ی ریختنِ بیشتر می‌دهم. ادامه دارد…
وقتی آمار دقیق نداره و با تحلیل هم بن بست خبریش باز نمیشه، پاشه چیکار کنه؟🤔 تو خیابونا راه بیفته تا بلکه تروریستا خودشون بیان خودشونو بهش معرفی کنن؟🤔
شما قرار است در این داستان ها، با دنیای واقعی رو به رو شوید و آن را، دورادور هم که شده، تجربه کنید و دنیای واقعی، با دنیای فانتزی و قهرمانانه‌ی داستان هایی که معمولا می‌خوانید، خیلی متفاوت است دنیای واقعی، واقعا رحم ندارد
راوی اصلی نداره کلا با چند راوی و خطوط تقریبا موازی پیش می‌ره داستان