همین الانشم خیلیا دارن همینطوری ازدواج میکنن و اصلا عجیب نیست
اما مهم اینه که شما سراغ چطور آدمی میرید و چطور زندگی ای میخواید تشکیل بدید
شما برای چی میخواید با یه نفر ازدواج کنید؟ و اون یه نفر برا چی باید ازدواج با شما رو بخواد؟
اگه خودتون آدمی باشید که درکش از زندگی، مادیات زندگیه؛ طبیعتا همسری هم باهاتون جور درمیاد که همون نگاه رو داشته باشه. دیگه جای گله کردن نداره.
ببینید نگاه و اولویت خودتون برای زندگی چیه.
خب من نمیدونم شما دنبال چطور آدمی میگردید و معیارهاتون تا چه حد واقع بینانه و منطقیه
اما اگر باشه، بالأخره پیدا میشه
بیشتر رو خود معیارهاتون تمرکز کنید
و اگر مطمئن شدید که معیارهای درست و متناسبی انتخاب کردید و معیارهاتون با واقعیت وجود خودتون سازگاره، ببینید کجا بیشتر ممکنه آدمی که مطابق اون معیارها باشه رو پیدا کرد
#تار_و_پود
قسمت یازدهم
حیدر:
از این پنج خانهای که قرار است ببریم زیر ضربه، سه خانه، دو نفره اند، و دو خانه، سه نفره. تصمیم گرفتیم خانه های سه نفره را تیم های قوی تر بردارند. برای همین، یکی شان سهم سعید و عقیل شد، و دیگری، سهم من و مجتبی.
نشسته ام توی ماشین. مجتبی هم آن طرف تر منتظر است. داریم چهار چشمی در خانه را میپاییم، به امید این که زودتر از زمان دستور عملیات، کسی از خانه خارج نشود و به چالش نخوریم.
کمی دلم از حرف امروز سعید گرفته. میدانم منظوری نداشته و نمیخواهم مثل بچههای بهانه گیر به نظر برسم. به رو هم نمیآورم. اما ته دلم، بهم برخورده.
سعید را از دوران مدرسهی راهنمایی میشناسم. از همان زمانی که با هم توی مدرسه آشوب به پا میکردیم و غروب هایمان توی حیاط مسجد میگذشت. برای همین هم، تنها کسی که در اداره او را به اسم حقیقی اش میشناسد، منم. فکر نمیکردم بعد از اینهمه سال دوستی، اینطور بخواهد متوجه حرفم نشود و به غر زدن و ترسو بودن تعبیرش کند.
مطمئنم اگر بخواهم به خودش اینها را بگویم، بیشتر از دستم کفری میشود که؛ تو هم وقت گیر آورده ای این وسط؟! شاید هم حق با او باشد و این من هستم که الکی حساسیت به خرج میدهم. به هرحال، ته دلم از او عصبانی یا ناراحت نیستم. فقط احساس میکنم بهم برخورده و دلم گرفته. ارزش گفتن ندارد.
مجتبی آنقدر عمیق کنار تیر برق جلوی خانهی هدف نشسته و ادای معتادها را در آورده، که حس میکنم اگر تا ده دقیقهی دیگر عملیات را اعلام نکنند، گشت پلیس میبردش و تحویل کمپ میدهد! من هم جوری به درِ خانهی هدف خیره شده ام، که انگار سوژه ها پشه ای چیزی اند و میتوانند از لای در ناپدید شوند و از دستم در بروند.
صدای پیامکی توجهم را جلب میکند. موبایل را در زاویه ای میگیرم که درِ خانه را از دامنهی دیدم خارج نکند. مجتباست:
+ بیکار نمون. چشمت به دره، زبونت که بند نیست. یه ذکری صلواتی چیزی بگو.
نمیدانم چطور وسط آن نمایش مفنگی بازی اش، برایم پیام تایپ کرده. موبایل را میبندم و پایین میگذارم. راست میگوید. بگذار تا لحظهی دستور عملیات، حداقل فرصت ذکر را از دست ندهم. شروع میکنم به صلوات فرستادن. کمی بعد از اعلام آمادگی، صدای احمد را پشت بیسیم میشنوم:
× بچهها بسم الله. برین جلو.
با آرامش از ماشین پیاده میشوم و میروم آن سمت کوچه. ممکن است حواسشان به توی کوچه و جلوی در باشد. نمیخواهم هنوز نرسیده، هوشیارشان کنیم. طوری راه میروم که انگار مقصدم دو خانه آن طرف تر است و ربطی به آن خانه ندارد.
با چشم به مجتبی اشاره میکنم. طبق برنامهی قبلی، در ادامهی نمایش مفنگی اش، غش میکند کنار تیر برق. من هم مثل آدمی که ناگهان متوجه بیهوش شدن یک نفر شده، میدوم سمتش و چند تایی محکم میکوبم توی صورتش. زیر لب و نیمه نامفهوم میگوید:
+ خدا لعنتت نکنه! یواش تر!
موبایلم را بر میدارم و وانمود به شماره گرفتن و حرف زدن با اورژانس فرضی میکنم. راستش اصلا مطمئن نیستم در حال چک کردن دوربین یا نگاه به بیرون از خانه باشند یا نه؛ اما عقل میگوید اگر قرار است یک نمایش را بازی کنی، باید کامل اجرایش کنی.
بعد، با حالت آدمی که هول شده و عجله دارد، میروم در خانهی هدف. زنگ را میزنم. چند بار پشت سر هم.
بالأخره یکی میآید پشت در. بدون این که در را باز کند، میگوید:
× بله؟!
طوری به مجتبای مثلا بیهوشِ روی زمین اشاره میکنم، که انگار از پشت در میتواند ببیند:
- یه نفر اینجا غش کرده. زنگ زدم اورژانس بیاد. ولی اگه آبی، آب قندی، چیزی برسونین، خدا خیرتون بده. من تا حالا آدم بیهوش ندیدم. بلد نیستم. میترسم چیزیش بشه.
گوشهی در را با احتیاط باز میکند. یک دستش هنوز پشت کمرش است. نیاز نیست حدس بزنم که اسلحه را محض احتیاط، آن پشت پنهان کرده. کمی سرک میکشد به بیرون. انگار از تهدید آمیز نبودن ظاهر من و مجتبی خیالش راحت تر میشود، که اسلحه ای که خودش در زاویهی دید من نیست را، میچپاند توی شلوارش.
جلو میآید و نگاهی به مجتبی، که ولو شده کف زمین، میاندازد. بعد صدا بلند میکند سمت خانه:
× هاشم! هاشم! یه لیوان آب بیار اینجا.
سی ثانیه ای طول میکشد تا هاشمِ مذکور، با لیوان آبی پیدایش شود. از چشم هایش مشخص است که اصلا دلش نمیخواسته درگیر اهمیت دادن به یک آدم مدهوشِ دم در خانه شود.
حالا بحث، بحث لحظه هاست. باید بتوانیم هر دو نفرشان را یک جا ناکار کنیم؛ که نفر سوم هم فرصت زیادی برای فرار پیدا نکند.
میروم سمت هاشم، که لیوان را از دستش بگیرم. حواس نفر اول، هنوز پرت مجتبی ست و نگاهش به من نیست. دستم را به سمت لیوان دراز میکنم و میگویم:
- دمت گرم!
طوری که مجتبی هم بشنود. این جمله، رمز عملیات است. در یک صدم ثانیه، دستم به جای این که برود سمت لیوان، میرود سمت گردن و یقهی هاشم. و دست دیگرم، اسلحه را به قفسه سینه اش میرساند.
ادامه دارد…
تار و پود
#تار_و_پود پیشگفتار: «ساختن» در این جهان، انواعی دارد. گاهی مثل سفالگری ست. شکل میدهی و میگذاری
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا