eitaa logo
تار و پود
160 دنبال‌کننده
321 عکس
3 ویدیو
3 فایل
«اگه دشمن ما، شبکه‌ی فکر و عقیده ش تار عنکبوته و أوهن البیوت، در مقابلش عقاید ما باید مثل قالی ایرانی باشه. با تارهای محکم و گره های محکم تر و ظریف تری بافته شده باشه و به این راحتیا از هم نپاشه.» https://abzarek.ir/service-p/msg/4033754
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت یازدهم حیدر: از این پنج خانه‌ای که قرار است ببریم زیر ضربه، سه خانه، دو نفره اند، و دو خانه، سه نفره. تصمیم گرفتیم خانه های سه نفره را تیم های قوی تر بردارند. برای همین، یکی شان سهم سعید و عقیل شد، و دیگری، سهم من و مجتبی. نشسته ام توی ماشین. مجتبی هم آن طرف تر منتظر است. داریم چهار چشمی در خانه را می‌پاییم، به امید این که زودتر از زمان دستور عملیات، کسی از خانه خارج نشود و به چالش نخوریم. کمی دلم از حرف امروز سعید گرفته. می‌دانم منظوری نداشته و نمی‌خواهم مثل بچه‌های بهانه گیر به نظر برسم. به رو هم نمی‌آورم. اما ته دلم، بهم برخورده. سعید را از دوران مدرسه‌ی راهنمایی می‌شناسم. از همان زمانی که با هم توی مدرسه آشوب به پا می‌کردیم و غروب هایمان توی حیاط مسجد می‌گذشت. برای همین هم، تنها کسی که در اداره او را به اسم حقیقی اش می‌شناسد، منم. فکر نمی‌کردم بعد از این‌همه سال دوستی، این‌طور بخواهد متوجه حرفم نشود و به غر زدن و ترسو بودن تعبیرش کند. مطمئنم اگر بخواهم به خودش این‌ها را بگویم، بیشتر از دستم کفری می‌شود که؛ تو هم وقت گیر آورده ای این وسط؟! شاید هم حق با او باشد و این من هستم که الکی حساسیت به خرج می‌دهم. به هرحال، ته دلم از او عصبانی یا ناراحت نیستم. فقط احساس می‌کنم بهم برخورده و دلم گرفته. ارزش گفتن ندارد. مجتبی آن‌قدر عمیق کنار تیر برق جلوی خانه‌ی هدف نشسته و ادای معتادها را در آورده، که حس می‌کنم اگر تا ده دقیقه‌ی دیگر عملیات را اعلام نکنند، گشت پلیس می‌بردش و تحویل کمپ می‌دهد! من هم جوری به درِ خانه‌ی هدف خیره شده ام، که انگار سوژه ها پشه ای چیزی اند و می‌توانند از لای در ناپدید شوند و از دستم در بروند. صدای پیامکی توجهم را جلب می‌کند. موبایل را در زاویه ای می‌گیرم که درِ خانه را از دامنه‌ی دیدم خارج نکند. مجتباست: + بیکار نمون. چشمت به دره، زبونت که بند نیست. یه ذکری صلواتی چیزی بگو. نمی‌دانم چطور وسط آن نمایش مفنگی بازی اش، برایم پیام تایپ کرده. موبایل را می‌بندم و پایین می‌گذارم. راست می‌گوید. بگذار تا لحظه‌ی دستور عملیات، حداقل فرصت ذکر را از دست ندهم. شروع می‌کنم به صلوات فرستادن. کمی بعد از اعلام آمادگی، صدای احمد را پشت بیسیم می‌شنوم: × بچه‌ها بسم الله. برین جلو. با آرامش از ماشین پیاده می‌شوم و می‌روم آن سمت کوچه. ممکن است حواسشان به توی کوچه و جلوی در باشد. نمی‌خواهم هنوز نرسیده، هوشیارشان کنیم. طوری راه می‌روم که انگار مقصدم دو خانه آن طرف تر است و ربطی به آن خانه ندارد. با چشم به مجتبی اشاره می‌کنم. طبق برنامه‌ی قبلی، در ادامه‌ی نمایش مفنگی اش، غش می‌کند کنار تیر برق. من هم مثل آدمی که ناگهان متوجه بیهوش شدن یک نفر شده، می‌دوم سمتش و چند تایی محکم می‌کوبم توی صورتش. زیر لب و نیمه نامفهوم می‌گوید: + خدا لعنتت نکنه! یواش تر! موبایلم را بر می‌دارم و وانمود به شماره گرفتن و حرف زدن با اورژانس فرضی می‌کنم. راستش اصلا مطمئن نیستم در حال چک کردن دوربین یا نگاه به بیرون از خانه باشند یا نه؛ اما عقل می‌گوید اگر قرار است یک نمایش را بازی کنی، باید کامل اجرایش کنی. بعد، با حالت آدمی که هول شده و عجله دارد، می‌روم در خانه‌ی هدف. زنگ را می‌زنم. چند بار پشت سر هم. بالأخره یکی می‌آید پشت در. بدون این که در را باز کند، می‌گوید: × بله؟! طوری به مجتبای مثلا بیهوشِ روی زمین اشاره می‌کنم، که انگار از پشت در می‌تواند ببیند: - یه نفر اینجا غش کرده. زنگ زدم اورژانس بیاد. ولی اگه آبی، آب قندی، چیزی برسونین، خدا خیرتون بده. من تا حالا آدم بیهوش ندیدم. بلد نیستم. می‌ترسم چیزیش بشه. گوشه‌ی در را با احتیاط باز می‌کند. یک دستش هنوز پشت کمرش است. نیاز نیست حدس بزنم که اسلحه را محض احتیاط، آن پشت پنهان کرده. کمی سرک می‌کشد به بیرون. انگار از تهدید آمیز نبودن ظاهر من و مجتبی خیالش راحت تر می‌شود، که اسلحه ای که خودش در زاویه‌ی دید من نیست را، می‌چپاند توی شلوارش. جلو می‌آید و نگاهی به مجتبی، که ولو شده کف زمین، می‌اندازد. بعد صدا بلند می‌کند سمت خانه: × هاشم! هاشم! یه لیوان آب بیار اینجا. سی ثانیه ای طول می‌کشد تا هاشمِ مذکور، با لیوان آبی پیدایش شود. از چشم هایش مشخص است که اصلا دلش نمی‌خواسته درگیر اهمیت دادن به یک آدم مدهوشِ دم در خانه شود. حالا بحث، بحث لحظه هاست. باید بتوانیم هر دو نفرشان را یک جا ناکار کنیم؛ که نفر سوم هم فرصت زیادی برای فرار پیدا نکند. می‌روم سمت هاشم، که لیوان را از دستش بگیرم. حواس نفر اول، هنوز پرت مجتبی ست و نگاهش به من نیست. دستم را به سمت لیوان دراز می‌کنم و می‌گویم: - دمت گرم! طوری که مجتبی هم بشنود. این جمله، رمز عملیات است. در یک صدم ثانیه، دستم به جای این که برود سمت لیوان، می‌رود سمت گردن و یقه‌ی هاشم. و دست دیگرم، اسلحه را به قفسه سینه اش می‌رساند. ادامه دارد…
این بنده خدا هم آدمیزاده دیگه😂💔 آدمیزاد خیلی وقتا ممکنه چیزی بهش بر بخوره دیگه نمایش مفنگی بازی هم بعضی وقتا لازمه😂
نه باید می‌گفت «بسم الله القاصم الجبارین. آغاز عملیات، با رمز یا زهرا»🥸 خب باید یه چیزی بگه که مجتبی متوجه بشه و حریفش نه دیگه
قسمت دوازدهم حیدر: لیوان می‌افتد و روی زمین خاکشیر می‌شود. و این یعنی جلب توجه نفر سوم. زمان کم است! مجتبی هم در همان لحظه اقدام می‌کند و همزمان که اسلحه را بیرون می‌کشد، با لگدی به کناره‌ی لگن، حریفش را روی زمین پرتاب می‌کند، تا فرصت مسلح شدن را از او بگیرد. هر لحظه ممکن است نفر سوم خودش را برساند. نمی‌توانیم بایستیم و سر حوصله اسلحه‌ی این دو نفر را بگیریم و جمع و جورشان کنیم. با عجله هاشم را می‌چسبانم به دیوار و سریع می‌گویم: - حتی انگشتتو تکون بدی، رفیقم سرتو زده. می‌سپارمشان به مجتبی و می‌دوم سمت داخل خانه. هنوز کامل وارد راهرو نشده ام، که تیراندازی از داخل خانه، مانع جلو رفتنم می‌شود. تیرانداز، یا همان نفر سوم، در زاویه ای نیست که بتواند خودم را بزند. کور می‌زند. جهت آمدن گلوله ها و صدا، می‌گویند که شلیک از سمت راست سالن است. می‌خواهم خلاقیتی برای حل این موضوع و رسیدن به نفر سوم پیدا کنم، که از بیرون صدای تیراندازی می‌شنوم. یک، دو، سه، چهار، پنج گلوله! سه قدم فاصله ای که تا درِ خانه وجود دارد را، یکی می‌کنم و خودم را می‌رسانم به کوچه. هاشم با سر متلاشی شده جلوی پایم افتاده. از لباس هایش هویتش را تشخیص می‌دهم. مجتبی هم دو گلوله خورده. توی سینه اش. این ها را در یک نگاه کوتاه می‌بینم. وقت ندارم بنشینم و عزا بگیرم برایش، یا حتی بروم وضعش را بررسی کنم که شاید بتواند زنده بماند. وقتی فرمانده‌ی عملیات می‌گوید حتی اگر لازم شد، انتحاری شو و به هر قیمتی شده جلوی سوژه ات را بگیر، مسلما معنایش این است که مانع این‌ها شدن، مهم تر از زنده نگه داشتن رفیقت هم هست. چشم می‌چرخانم دنبال نفر اول، قبل از این که چشمم به او برسد، درد شدیدی در ساق پایم می‌پیچد و سقوط می‌کنم روی زمین. این که درد را احساس می‌کنم، یعنی استخوان را زده. بالأخره چشمم پیداش می‌کند. او هم گلوله خورده. توی شکمش. وضعش به نظر خوب نمی‌آید. انگار آخرین توانش را جمع کرده تا همین هدف گیری را به ثمر برساند. و این که گلوله اش جانم را نگرفته، یعنی نمی‌توانسته دستش را بالاتر از این بیاورد. الان هم اسلحه از دستش افتاده. زمان ندارم. هر لحظه ممکن است نفر سوم پیدایش شود. راه خروج دیگری ندارد. و مسلما نباید بگذارم حتی از روی جنازه ام هم بتواند رد شود. سر نفر اول را هدف می‌گیرم. الان زمان این که بخواهم به زنده نگه داشتنش فکر کنم نیست. خودم که احتمالا نمی‌توانم برش گردانم، و خبری از نیروی کمکی هم نیست. اگر زنده بماند، ممکن است بتواند راه فرار پیدا کند. و دستوری که گرفته ام هم واضح است: به هیچ عنوان نباید حتی یک نفر هم بتواند فرار کند! تلاش می‌کنم خودم را بکشانم کنار در، که فرصت بیشتری برای غافلگیر کردن نفر سوم گیرم بیاید. دست می‌کشم به خون هاشم که کنارم ریخته روی زمین، و می‌مالمش به سر و صورتم. صدای پای نفر سوم می‌آید. خودم را به بیهوشی می‌زنم. صدای پایش می‌گوید در یک قدمی سمت چپم ایستاده. تلاش می‌کنم تپش قلبم را کنترل کنم که متوجهش نشود. از نوار باریکی که پایین چشمم باز نگه داشتم، کفش هایش را می‌بینم که می‌چرخند و از کنارم رد می‌شوند. حالا پشت به من ایستاده. در دلم بسم اللهی می‌گویم و اسلحه را بالا می‌آورم که بزنمش؛ اما به موقع متوجه می‌شود و خیز می‌رود روی زمین. گلوله ام به بازوی چپش می‌خورد. حالا که چشم هایم را باز کرده ام، می‌بینم که جلیقه‌ی انتحاری پوشیده. مشخص است با عجله پوشیده و آمده بیرون. رویش چیزی نپوشیده که پنهانش کند. حالا نزدیک تر از آن است که بتوانم به تیراندازی امید ببندم. و نباید هم فرصت بدهم که او بتواند مرا بزند و برود. کمتر از یک متر از هم فاصله داریم. و او الان پشت به من است. تمام انرژی بدنم را، جز پای مجروحم، جمع می‌کنم و با یک حرکت، خودم را به او می‌رسانم. می‌خواهد بلند شود. هر دو دستم را از پشت، دور کمر و دست هایش حلقه می‌کنم. هرچه تقلا می‌کند، رهایش نمی‌کنم. طوری تروریست قلچماق را در آغوش گرفته ام، که انگار محبوب و معشوق دیرینم است! وزنم را رویش می‌اندازم و می‌چسبانمش به زمین. این جلیقه ای که پوشیده، خطرناک است. درست است که آدم دیگری این حوالی نیست؛ ولی مطمئن نیستم سطح آسیبی که می‌تواند وارد کند، دقیقا چقدر است. هیچوقت در محاسبات این چیزها خوب نبوده ام. فقط می‌دانم که بهترین سپری که الآن می‌توانم برای انفجار احتمالی ایجاد کنم، بدن خودم است. با تمام توانش تقلا می‌کند که خودش را از قفل دست ها و وزن بدن من نجات بدهد. سنگین وزن بودنم، این جاهاست که می‌تواند به درد بخورد! هرچه تقلا می‌کند، به جایی نمی‌رسد. خسته می‌شود و دست از تقلا بر می‌دارد. دوباره محکم تر می‌چسبمش که برنامه‌ی دیگری به سرش نزند. چانه ام را روی زخم بازویش فشار می‌دهم. فریاد خفه ای از درد می‌کشد و بعد می‌خندد! خنده ای چندش آور. کریه می‌خندد و ریموت را فعال می‌کند… ادامه دارد…
مشخص می‌شه…
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت سیزدهم حسنىٰ: "مسعود بالأخره اولین خواستگاری اش را رفته!" این خبری ست که از دیشب دارد توی ذهنم می‌چرخد. می‌دانم هیچ تضمینی ندارد اولین خواستگاری به نتیجه ای برسد. اما هنوز هم ذوق دارم. دوست دارم زودتر ببینم نتیجه چه می‌شود. خیلی در این چندسال از نرگس تعریف شنیده ام. از دوست مشترکمان. و این که دختری مثل او زن برادرم شود، خوشحالم می‌کند. هرچند در نهایت، به من ربطی ندارد و انتخاب، انتخاب خودشان است. به بچه‌ها قول داده ام که امشب، ببرمشان خانه‌ی پدربزرگشان و آن‌جا بخوابیم. دلشان برای حاج حسین و فاطمه خانم تنگ شده. برای أمل بیشتر. هیچکس به اندازه‌ی أمل، دل به دل این بچه‌ها نمی‌دهد. وسایلشان را آماده می‌کنم. از لباس راحتی گرفته، تا یکی دو اسباب بازی کوچک برای بازی کردنشان، تا برس مو و داروی گلوی عباس که تازه سرماخوردگی اش خوب شده، و البته لوازم شخصی خودم. مرتب کردن خانه و شستن ظرف های ناهار هم قبل از رفتن لازم است. همه‌ی کارها که تمام می‌شود، جوراب و شلوار خودم را می‌پوشم و بعد، لباس عباس را می‌پوشانم. زینب هم خودش لباس هایش را می‌پوشد و می‌آید تا به هم ریختگی هایش را مرتب کنم و موهایش را شانه کنم و ببندم. خوب که مرتب می‌شوند، می‌روم تا باقی لباس های خودم را بپوشم. از آن‌جا که چادرم کاملا جلو بسته است، اهمیت چندانی به قد لباسم نمی‌دهم. پیراهن سفید و کت کوتاه آبی رنگی می‌پوشم و روسری ام را مرتب می‌کنم. بعد چادرم را سر می‌کنم و می‌روم دم در، تا ماشین را روشن کنم. لازم نیست بچه‌ها را پشت سرم صدا بزنم. خودشان ساک وسایل را بر می‌دارند و می‌دوند پشت سرم. استارت را که می‌زنم، چراغ بنزین هم روشن می‌شود. پوفی می‌کشم: - دوباره یادم رفته اینو پرش کنم! پمپ بنزین فاصله‌ی چندانی تا خانه ندارد. اما دقیقا خلاف جهت مسیر است. چاره ای نیست. این مقدار بنزین، ما را خانه‌ی حاج حسین نمی‌رساند. حتی اگر هم برساند، بر نمی‌گرداند. رو می‌کنم به بچه‌ها: - ببخشین خوشگلای مامان؛ ولی قراره یه خرده دیر برسیم. بدون اعتراض سر تکان می‌دهند. وارد پمپ بنزین که می‌شوم، صدای داد و بیداد می‌آید. سرکی می‌کشم تا ببینم چه شده. پیرمرد کمر خمیده ای در جایگاه، از ماشینی که مدلش خیلی قدیمی شده، پیاده شده و دارد با مسئولین جایگاه دعوا می‌کند. انگار دعوا سر قیمتِ دوباره بالا کشیده‌ی بنزین است و وضع مالی نامناسب پیرمرد، برای پرداخت آن. آهی می‌کشم: - این بنده خدا هم حق داره. مگه چقدر یه نفر حقوق می‌گیره که اینهمه شو باید خرج بنزین کنه؟ زینب آرام می‌گوید: + چرا ما به جاش پولشو نمی‌دیم مامان؟ با انگشتانم روی فرمان ضرب می‌گیرم: - مام رو گنج ننشستیم که مامانی. خودمونم قراره باکو نصفه پر کنیم. بعدم، مشخصه بنده خدا آبرو داره. بیشتر شرمنده می‌شه اینجوری عباس از میان صندلی ها سرک می‌کشد به جلو: × «آبرو داره» یعنی چی؟ با انگشت به ابروهایش اشاره می‌کند: × یعنی از اینا داره؟ خنده ام می‌گیرد: - نه مامان. اون اسمش «اَبرو»‍ه نه «آبرو» این که زینب هنوز خودش را وسط نینداخته که توضیح بدهد، و به بیرون از پنجره خیره شده، یعنی زینب هم متوجه حرفم نشده و نمی‌خواهد به رو بیاورد. ماشین ها در صف، جلوتر می‌روند. دنده را از خلاصی در می‌آورم و به اندازه‌ی یک ماشینی که خالی شده، جلوتر می‌روم: - یعنی، این پیرمرده، گدا که نیست. مثل خودمونه. دلش نمی‌خواد یه طوری باشه انگار مردم دارن بهش صدقه میدن. موبایلم زنگ می‌خورد. دست از بازی کردن با فرمان ماشین بر می‌دارم، تماس را جواب می‌دهم و موبایل را می‌گذارم روی گوشم. محسن است. با صدایی گرفته که انگار غمی پشت آن پنهان شده: • مرحبا يا أحلىٰ وأحسن حسنىٰ بالعالم (سلام به شیرین ترین و بهترین حسنای دنیا) جواب می‌دهم: - وعليكم السلام، يا أحسن محسن اللي عدنا. شو صار؟ شكلك حزين (و علیکم السلام. به بهترین محسنی که داریم. چی شده؟ ناراحت به نظر میای!) دوباره صف کمی جلوتر می‌رود. هنوز یک ماشین دیگر جلویمان است. موبایل را به دست چپم می‌دهم و ماشین را مجددا روی دنده می‌گذارم و خودم را به ماشین جلویی می‌رسانم. محسن بی انرژی جواب می‌دهد: • لأ حياتي. ما صار شي. بس كان بدي أسأل وصلتو لو لأ؟ (نه زندگیم. چیزی نشده. فقط می‌خواستم بپرسم رسیدید یا نه؟) دوباره دنده را خلاص می‌کنم: - بعدنا ع محطة البنزين. شي نص ساعة منوصل. إنت إمتى بتجي؟ (ما هنوز تو پمپ بنزینیم. حدود نیم ساعت دیگه می‌رسیم. تو کی میای؟) جواب می‌دهد: • بعد ساعتين إن شاء الله. بس إذا وصلتو، خبريني (دو ساعت دیگه إن شاء الله. فقط وقتی رسیدین، خبرم کن) مشکوک می‌گویم: - خير إن شاء الله! شو في؟ (خیره إن شاء الله. چی شده؟) می‌گوید: • ما في شي (چیزی نیست) و این بار به فارسیِ لهجه داری، ادامه می‌دهد: • چرا انقد عجله؟ نگران نباش! می‌گویم: - والا این‌طوری که حرف می‌زنی، نگران تر می‌شم! ادامه دارد…
لینک ناشناس مجددا خل شده😄 برگشته به چند روز پیش اگه پیامی دادید و جواب ندادم، در جریان باشید به خاطر این مشکله
نمی‌دانم اطلاعی ندارم (امام خمینی بازی)
- بله - فکر کنم در ادامه داستان از حسودی کردنت بهشون پشیمون شی دوست عزیز😂💔 - حیدر که…