eitaa logo
تار و پود
160 دنبال‌کننده
321 عکس
3 ویدیو
3 فایل
«اگه دشمن ما، شبکه‌ی فکر و عقیده ش تار عنکبوته و أوهن البیوت، در مقابلش عقاید ما باید مثل قالی ایرانی باشه. با تارهای محکم و گره های محکم تر و ظریف تری بافته شده باشه و به این راحتیا از هم نپاشه.» https://abzarek.ir/service-p/msg/4033754
مشاهده در ایتا
دانلود
مشخص می‌شه…
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت سیزدهم حسنىٰ: "مسعود بالأخره اولین خواستگاری اش را رفته!" این خبری ست که از دیشب دارد توی ذهنم می‌چرخد. می‌دانم هیچ تضمینی ندارد اولین خواستگاری به نتیجه ای برسد. اما هنوز هم ذوق دارم. دوست دارم زودتر ببینم نتیجه چه می‌شود. خیلی در این چندسال از نرگس تعریف شنیده ام. از دوست مشترکمان. و این که دختری مثل او زن برادرم شود، خوشحالم می‌کند. هرچند در نهایت، به من ربطی ندارد و انتخاب، انتخاب خودشان است. به بچه‌ها قول داده ام که امشب، ببرمشان خانه‌ی پدربزرگشان و آن‌جا بخوابیم. دلشان برای حاج حسین و فاطمه خانم تنگ شده. برای أمل بیشتر. هیچکس به اندازه‌ی أمل، دل به دل این بچه‌ها نمی‌دهد. وسایلشان را آماده می‌کنم. از لباس راحتی گرفته، تا یکی دو اسباب بازی کوچک برای بازی کردنشان، تا برس مو و داروی گلوی عباس که تازه سرماخوردگی اش خوب شده، و البته لوازم شخصی خودم. مرتب کردن خانه و شستن ظرف های ناهار هم قبل از رفتن لازم است. همه‌ی کارها که تمام می‌شود، جوراب و شلوار خودم را می‌پوشم و بعد، لباس عباس را می‌پوشانم. زینب هم خودش لباس هایش را می‌پوشد و می‌آید تا به هم ریختگی هایش را مرتب کنم و موهایش را شانه کنم و ببندم. خوب که مرتب می‌شوند، می‌روم تا باقی لباس های خودم را بپوشم. از آن‌جا که چادرم کاملا جلو بسته است، اهمیت چندانی به قد لباسم نمی‌دهم. پیراهن سفید و کت کوتاه آبی رنگی می‌پوشم و روسری ام را مرتب می‌کنم. بعد چادرم را سر می‌کنم و می‌روم دم در، تا ماشین را روشن کنم. لازم نیست بچه‌ها را پشت سرم صدا بزنم. خودشان ساک وسایل را بر می‌دارند و می‌دوند پشت سرم. استارت را که می‌زنم، چراغ بنزین هم روشن می‌شود. پوفی می‌کشم: - دوباره یادم رفته اینو پرش کنم! پمپ بنزین فاصله‌ی چندانی تا خانه ندارد. اما دقیقا خلاف جهت مسیر است. چاره ای نیست. این مقدار بنزین، ما را خانه‌ی حاج حسین نمی‌رساند. حتی اگر هم برساند، بر نمی‌گرداند. رو می‌کنم به بچه‌ها: - ببخشین خوشگلای مامان؛ ولی قراره یه خرده دیر برسیم. بدون اعتراض سر تکان می‌دهند. وارد پمپ بنزین که می‌شوم، صدای داد و بیداد می‌آید. سرکی می‌کشم تا ببینم چه شده. پیرمرد کمر خمیده ای در جایگاه، از ماشینی که مدلش خیلی قدیمی شده، پیاده شده و دارد با مسئولین جایگاه دعوا می‌کند. انگار دعوا سر قیمتِ دوباره بالا کشیده‌ی بنزین است و وضع مالی نامناسب پیرمرد، برای پرداخت آن. آهی می‌کشم: - این بنده خدا هم حق داره. مگه چقدر یه نفر حقوق می‌گیره که اینهمه شو باید خرج بنزین کنه؟ زینب آرام می‌گوید: + چرا ما به جاش پولشو نمی‌دیم مامان؟ با انگشتانم روی فرمان ضرب می‌گیرم: - مام رو گنج ننشستیم که مامانی. خودمونم قراره باکو نصفه پر کنیم. بعدم، مشخصه بنده خدا آبرو داره. بیشتر شرمنده می‌شه اینجوری عباس از میان صندلی ها سرک می‌کشد به جلو: × «آبرو داره» یعنی چی؟ با انگشت به ابروهایش اشاره می‌کند: × یعنی از اینا داره؟ خنده ام می‌گیرد: - نه مامان. اون اسمش «اَبرو»‍ه نه «آبرو» این که زینب هنوز خودش را وسط نینداخته که توضیح بدهد، و به بیرون از پنجره خیره شده، یعنی زینب هم متوجه حرفم نشده و نمی‌خواهد به رو بیاورد. ماشین ها در صف، جلوتر می‌روند. دنده را از خلاصی در می‌آورم و به اندازه‌ی یک ماشینی که خالی شده، جلوتر می‌روم: - یعنی، این پیرمرده، گدا که نیست. مثل خودمونه. دلش نمی‌خواد یه طوری باشه انگار مردم دارن بهش صدقه میدن. موبایلم زنگ می‌خورد. دست از بازی کردن با فرمان ماشین بر می‌دارم، تماس را جواب می‌دهم و موبایل را می‌گذارم روی گوشم. محسن است. با صدایی گرفته که انگار غمی پشت آن پنهان شده: • مرحبا يا أحلىٰ وأحسن حسنىٰ بالعالم (سلام به شیرین ترین و بهترین حسنای دنیا) جواب می‌دهم: - وعليكم السلام، يا أحسن محسن اللي عدنا. شو صار؟ شكلك حزين (و علیکم السلام. به بهترین محسنی که داریم. چی شده؟ ناراحت به نظر میای!) دوباره صف کمی جلوتر می‌رود. هنوز یک ماشین دیگر جلویمان است. موبایل را به دست چپم می‌دهم و ماشین را مجددا روی دنده می‌گذارم و خودم را به ماشین جلویی می‌رسانم. محسن بی انرژی جواب می‌دهد: • لأ حياتي. ما صار شي. بس كان بدي أسأل وصلتو لو لأ؟ (نه زندگیم. چیزی نشده. فقط می‌خواستم بپرسم رسیدید یا نه؟) دوباره دنده را خلاص می‌کنم: - بعدنا ع محطة البنزين. شي نص ساعة منوصل. إنت إمتى بتجي؟ (ما هنوز تو پمپ بنزینیم. حدود نیم ساعت دیگه می‌رسیم. تو کی میای؟) جواب می‌دهد: • بعد ساعتين إن شاء الله. بس إذا وصلتو، خبريني (دو ساعت دیگه إن شاء الله. فقط وقتی رسیدین، خبرم کن) مشکوک می‌گویم: - خير إن شاء الله! شو في؟ (خیره إن شاء الله. چی شده؟) می‌گوید: • ما في شي (چیزی نیست) و این بار به فارسیِ لهجه داری، ادامه می‌دهد: • چرا انقد عجله؟ نگران نباش! می‌گویم: - والا این‌طوری که حرف می‌زنی، نگران تر می‌شم! ادامه دارد…
لینک ناشناس مجددا خل شده😄 برگشته به چند روز پیش اگه پیامی دادید و جواب ندادم، در جریان باشید به خاطر این مشکله
نمی‌دانم اطلاعی ندارم (امام خمینی بازی)
- بله - فکر کنم در ادامه داستان از حسودی کردنت بهشون پشیمون شی دوست عزیز😂💔 - حیدر که…
🤷🏻‍♀
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت چهاردهم حسنیٰ: می‌گویم: - والا این‌طوری که حرف می‌زنی، نگران تر می‌شم! با همان لحن خسته و بی انرژی و آهی که پشت آن پنهان است، جواب می‌دهد: • حسبنا الله ونعم الوكيل. (آیه قرآن. خدا برای ما کافی ست و او بهترین عهده دار است) مکثی کوتاه می‌کند و ادامه می‌دهد: • برید خونه‌ی حاج حسین. میام صحبت می‌کنیم. و تماس را قطع می‌کند. بیشتر دلشوره توی دلم می‌افتد. زیر لب می‌گویم: - حالا نمی‌شد بذاری وقتی رسیدی حرفتو بزنی؟ اینجوری تا بیای دلم هزار راه می‌ره که. کار ماشین جلویی تمام می‌شود و نوبت ما می‌رسد. در جایگاه توقف می‌کنم و ماشین را خاموش می‌کنم. زینب بدو بدو پایین می‌پرد و درپوش باک را باز می‌کند. شیشه را پایین می‌کشم و به اپراتور جایگاه می‌گویم: - نص التنك بس. شكراً (فقط نصف باک. ممنون) باقی چیزها را به او می‌سپارم و سرم را تکیه می‌دهم به پشتی صندلی. لحن صحبت محسن شور به دلم انداخته. چشم هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم تنفسم را تنظیم کنم. چند تقه به شیشه‌ی سمت شاگرد می‌خورد. چشم هایم را باز می‌کنم و گیج نگاه می‌کنم به سمتش. اپراتور جایگاه است. فکر می‌کنم منظورش این است که باید حرکت کنم، که یادم می‌افتد هنوز پولش را نداده ام. می‌پرسم: - كم الحساب؟ (چقدر می‌شه؟) با نگاهی که مشخص است خودش هم از اعلام این قیمت متأسف است، می‌گوید: • ستميت وخمسين ألف (ششصد و پنجاه هزار) با چشم گرد شده نگاهش می‌کنم. حالا بیشتر متوجه می‌شوم چرا آن پیرمرد انقدر به هم ریخته بود. مرد میانسال اپراتور، شانه بالا می‌اندازد. حق دارد. تقصیر او که نیست. اگر دستش به جایی می‌رسید، خودش در این سن اپراتور جایگاه سوخت نبود. مبلغ را پرداخت می‌کنم. اشاره می‌کند که برو و راه را باز کن. نمی‌فهمم چطور استارت می‌زنم و حرکت می‌کنم و کی و از کدام مسیر به خانه‌ی حاج حسین می‌رسم. هزار فکر مختلف در سرم رژه می‌روند. هزار احتمال مختلف، و هزار نگرانی متفاوت. ماشین را خاموش می‌کنم و دوباره زیر لب می‌گویم: - آخ از دست تو محسن. آخ... کاش یا کامل حرف می‌زدی، یا کلا چیزی نمی‌گفتی. نمی‌گی این دختر از خانواده ش دوره، یه حرف این مدلی چه آتیشی تو دلش به پا می‌کنه؟! نمی‌دانم. شاید هم من زیادی آش را شور می‌کنم و سریع نگران همه می‌شوم. از بعد از تماس محسن، تا همین الان، توی ذهنم سه چهار بار مراسم ختم مامان و بابا را برگزار کرده ام و برای چهلمشان هم مهمان دعوت کرده ام. می‌دانم این اخلاق بد خودم است و استرسم خیلی اوقات نا به جاست. ولی محسن که می‌داند من انقدر زود فکر و خیال به سرم می‌زند، چرا این‌طور سکته ام می‌دهد؟! سوییچ را بیرون می‌کشم و از ماشین پیاده می‌شوم. لازم نیست به بچه‌ها یادآوری کنم که باید پیاده شوند. خودشان زودتر از من از ماشین پریده اند پایین و زنگ در را هم زده اند. أمل می‌آید و در را به رویمان باز می‌کند. ذهن هزار راه رفته‌ی من، در حرکاتش دنبال غم و طفره می‌گردد. اما أمل کاملا عادی ست. هیچ چیز متفاوتی در حرکاتش نیست. با همان نشاط و انرژی و مهربانی همیشگی اش، به من سلام می‌کند و خوش‌آمد می‌گوید و در آغوشم می‌گیرد، و بعد، دست بچه‌ها را می‌گیرد و می‌بردشان پی بازی. خیلی متوجه حرف هایش نمی‌شوم. انگار ذهنم این‌جا نیست. داخل خانه می‌شوم و سلام می‌کنم. با همان چشمی که در حاج حسین و فاطمه خانم هم دنبال نشانه هایی از مصیبت می‌گردد. فاطمه خانم، سلام گرمی می‌کند و در آغوشم می‌گیرد. حاج حسین، دستم را که می‌گیرد، انگار متوجه عمق فاجعه‌ی درونم می‌شود. با نگرانی می‌پرسد: + صار شي؟ شو بكي؟! (چیزی شده؟ چته؟) فاطمه خانم کنجکاو نگاهش می‌کند: × في مشكله؟! (مشکلی هست؟) حاج حسین بدون این که چشم از من بردارد، می‌گوید: + عيونا. شوفي عيونا. يا لطيف! متل اللي شاف الموت قدّامو! ليش كل هالقلق؟! (چشماش. چشماشو نگاه کن. خدایا. مثل کسی شده که مرگو جلو چشماش دیده. اینهمه نگرانی برا چیه؟) باید می‌دانستم نمی‌شود این وضعیت را از او پنهان کرد. نگاهش تیز تر از این حرف هاست. ولی بیشتر از آن که برایم مهم باشد کسی متوجه حالم می‌شود یا نه، برایم مهم است که بدانم چه شده! و آنچه این‌جا مشخص است، این است که موضوع هرچه که هست، اهالی این خانه از من بی خبر تر اند. باید صبر کنم تا خود محسن بیاید و بگوید چه شده. فاطمه خانم برایم آب قند می‌آورد و می‌نشانندم روی مبل. دلم را انگار گذاشته اند روی شعله. می‌جوشد. خودم هم دقیق متوجه نمی‌شوم که چطور داستان را برایشان تعریف کردم. فاطمه خانم دلش به حال وضعم می‌سوزد و با محسن تماس می‌گیرد. چیزهایی می‌گوید در مایه های سکته اش دادی و مگر نمی‌دانی روحیه اش حساس است و این حرف ها. حاج حسین هم از آن طرف در تلاش است مرا دلداری بدهد که هرچه هم شده باشد، خدا را داریم و همین کافی ست. کمی آرام تر می‌شوم؛ اما هنوز هم نگرانم و چشم به راه آمدن محسن. ادامه دارد…
امروز عیده خواستم دو قسمت بذارم یعنی قراره ایام عید، دو قسمت بذارم ولی امروز، سه قسمت می‌ذارم براتون خوبه؟:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت پانزدهم احمد: مدیریت کردن همزمان پنج تیم و پنج عملیات، کار فشرده و سختی ست. اما از آن‌جا که توانایی من در خود عملیات و میانه‌ی میدان، به اندازه‌ی باقی بچه‌ها نیست و بیشتر هماهنگ کننده و پشت میز نشین بوده ام؛ در چنین عملیات سختی، عاقلانه اش هم همین است که من همین جا در جایگاه هماهنگی بمانم و باعث ضعف تیم های میدانی نشوم. خانه های مورد هدف، چندان به هم نزدیک نیستند. برای همین، به همه‌ی تیم ها گفتیم از بیسیم خودرویی استفاده کنند که بردش کشش این فاصله را داشته باشد. و فاصله‌ی من هم از تیم ها زیاد شد، که در نقطه ای قرار بگیرم که مشکل برد بیسیم را بهتر حل کند. و همین موضوع، یعنی دسترسی فیزیکی به هیچکدام از بچه‌ها ندارم. بنا بر عملیات همزمان است و قرار نیست دانه به دانه تیم ها را صدا بزنم. همین که بدانم هیچکدامشان اعلام مشکلی نکرده اند و آماده اند، کافی ست. اما وضعیت پیچیده است و اگر تیمی به مشکل بخورد، خبری از نیروی کمکی نخواهد بود. و تلفن را آماده کنار دستم گذاشته ام تا در شرایط لزومی که امیدوارم رخ ندهد، انتظامی را خبر کنم تا به دادشان برسد. هرچند همان چند دقیقه فاصله‌ی زمانی تا رسیدن انتظامی، احتمالا به معنای هیچ نفعی نداشتن است. ساعت ۱۸:۴۳. صدای فائق را پشت بیسیم می‌شنوم. فاصله اش آنقدری هست که همین که انقدر بی کیفیت صدایش را می‌شنوم هم، خودش جای شکر دارد: + احمد، می‌شنوی؟ جواب می‌دهم: - می‌شنوم. بگو تمرکز می‌کنم تا از بین پارازیت ها، کلماتش را کامل بشنوم: + ببین اگه کسی مشکلی نداره، شروع کنیم. وضع تک تک تیم ها را می‌پرسم، جز تیم خود فائق، که نیاز نیست بپرسم. حیدر، صادق، مسلم، و عارف، اعلام آمادگی می‌کنند. نگاهی به ساعت می‌اندازم: ۱۸:۴۵. صلواتی می‌فرستم و بعد اعلام می‌کنم: - بچه‌ها بسم الله. برین جلو! حالا جز این که برایشان دعا کنم و منتظر خبرشان باشم، کاری ازم برنمی‌آید. پیشنهاد دوربین وصل کردن به لباس ها را هم که دادیم، فائق قاطعانه رد کرد. یک دستم به بیسیم است و دست دیگرم به تلفن؛ که در صورت لزوم، ثانیه ای زمان را هدر ندهم. و زبانم، مشغول صلوات است. آنقدر زیر لب و بی صدا که خیالم راحت باشد حواسم را از شنیدن صدای بیسیم پرت نمی‌کند. ساعت ۱۸:۵۴، اولین سیگنال را دریافت می‌کنم. از طرف عارف. کارشان تمام شده، هر دو سوژه‌ی هدف هم زنده اند، و در مسیر انتقال. کار تمیز و سریع. فقط یک جمله می‌گویم: - دمتون گرم! نگرانم هر ثانیه‌ی اضافه تری که خرج جواب دادن کنم، مانع دریافت خبر از باقی تیم ها شود. در سکوت، منتظر بقیه‌ی بچه‌ها می‌مانم. ساعت ۱۸:۵۶. این بار صادق است: + درگیر شدیم. یه جنازه داریم، یه مهمون. همراهمم مجروحه ولی خطری نیست. پاسخ می‌دهم: - مهمونتو منتقل کن. آمبولانس می‌فرستم برا بقیه. چشمی می‌گوید. آمبولانس را برایشان خبر می‌کنم و دوباره مشغول صلوات، منتظر می‌مانم تا خبر بقیه را دریافت کنم. سیگنال جدید. ۱۸:۵۹. عقیل است. با همان کیفیت صوت افتضاح به خاطر فاصله، که به نظر می‌رسد در نیامدن صدای خودش هم مضاف بر علت شده. نیمی از کلماتش را نمی‌شنوم: + احمد! احمد! می‌شنوی؟ اینجا ……… داریم. سعی می‌کنم واضح و شمرده و با صدای بلند صحبت کنم تا حداقل او صدای مرا بهتر بشنود: - واضح نمی‌شنوم. چی دارید؟ شمرده تر ادامه می‌دهد: + میگم دوتا. دوتا جنازه داریم. و سه تا مجروح! دوتا جنازه و سه تا مجروح! خانه‌ی هدفشان سه نفره بوده. و تیم خودشان دو نفر. این وضعیتی که می‌گوید، یعنی خودش هم مجروح است. و احتمالا جراحت فائق شدیدتر از عقیل بوده که عقیل آمده پای بیسیم. با نگرانی می‌پرسم: - می‌تونید وضعو کنترل کنید تا آمبولانس برسه؟! خودم بیام سراغتون؟ معلوم است که به سختی دارد صحبت می‌کند: + نه. نه. فائق، فائق گفت بگم، اصلا هماهنگی رو ول نکن. جایی نرو. اینجا همه جز من بی‌هوشن. می‌گویم: - خیلی خب. منتظر بمون. آمبولانس خبر می‌کنم و دوباره منتظر تیم بعدی می‌مانم. با صلوات های سریع تر از قبل. ساعت ۱۹:۰۳. سیگنال بعدی، از مسلم است. با صدایی واضح تر از همه، چون از همه نزدیک تر است: + احمد! صدامو داری؟ تأیید را که دریافت می‌کند، ادامه می‌دهد: + یه مهمون مجروح دارم. و دوتا جنازه! پلک روی هم می‌گذارم. این یعنی یک شهید داده ایم. فرصت فکر کردن بیشتر درموردش را ندارم: - آمبولانس خبر می‌کنم. منتظر باش. آمبولانس این تیم را هم خبر می‌کنم. دلم پیش فائق و عقیل است. اما نمی‌توانم کاری برایشان بکنم. هنوز یکی از تیم ها خبری نداده و باید در مرکز هماهنگی بمانم. خبری از مجتبی و حیدر نیست. ساعت ۱۹:۱۸. خبر ندادنشان خیلی طولانی شده. صدایشان می‌زنم: - حیدر، مجتبی، اعلام موقعیت! یک دقیقه‌ی کامل منتظر می‌مانم. سکوت محض. دوباره صدا می‌زنم: - حیدر! مجتبی! با شمام! باز هم جوابی دریافت نمی‌کنم. این آخرین تیم است. خودم راه می‌افتم سمتشان. ادامه دارد…