eitaa logo
تار و پود
160 دنبال‌کننده
321 عکس
3 ویدیو
3 فایل
«اگه دشمن ما، شبکه‌ی فکر و عقیده ش تار عنکبوته و أوهن البیوت، در مقابلش عقاید ما باید مثل قالی ایرانی باشه. با تارهای محکم و گره های محکم تر و ظریف تری بافته شده باشه و به این راحتیا از هم نپاشه.» https://abzarek.ir/service-p/msg/4033754
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت چهاردهم حسنیٰ: می‌گویم: - والا این‌طوری که حرف می‌زنی، نگران تر می‌شم! با همان لحن خسته و بی انرژی و آهی که پشت آن پنهان است، جواب می‌دهد: • حسبنا الله ونعم الوكيل. (آیه قرآن. خدا برای ما کافی ست و او بهترین عهده دار است) مکثی کوتاه می‌کند و ادامه می‌دهد: • برید خونه‌ی حاج حسین. میام صحبت می‌کنیم. و تماس را قطع می‌کند. بیشتر دلشوره توی دلم می‌افتد. زیر لب می‌گویم: - حالا نمی‌شد بذاری وقتی رسیدی حرفتو بزنی؟ اینجوری تا بیای دلم هزار راه می‌ره که. کار ماشین جلویی تمام می‌شود و نوبت ما می‌رسد. در جایگاه توقف می‌کنم و ماشین را خاموش می‌کنم. زینب بدو بدو پایین می‌پرد و درپوش باک را باز می‌کند. شیشه را پایین می‌کشم و به اپراتور جایگاه می‌گویم: - نص التنك بس. شكراً (فقط نصف باک. ممنون) باقی چیزها را به او می‌سپارم و سرم را تکیه می‌دهم به پشتی صندلی. لحن صحبت محسن شور به دلم انداخته. چشم هایم را می‌بندم و سعی می‌کنم تنفسم را تنظیم کنم. چند تقه به شیشه‌ی سمت شاگرد می‌خورد. چشم هایم را باز می‌کنم و گیج نگاه می‌کنم به سمتش. اپراتور جایگاه است. فکر می‌کنم منظورش این است که باید حرکت کنم، که یادم می‌افتد هنوز پولش را نداده ام. می‌پرسم: - كم الحساب؟ (چقدر می‌شه؟) با نگاهی که مشخص است خودش هم از اعلام این قیمت متأسف است، می‌گوید: • ستميت وخمسين ألف (ششصد و پنجاه هزار) با چشم گرد شده نگاهش می‌کنم. حالا بیشتر متوجه می‌شوم چرا آن پیرمرد انقدر به هم ریخته بود. مرد میانسال اپراتور، شانه بالا می‌اندازد. حق دارد. تقصیر او که نیست. اگر دستش به جایی می‌رسید، خودش در این سن اپراتور جایگاه سوخت نبود. مبلغ را پرداخت می‌کنم. اشاره می‌کند که برو و راه را باز کن. نمی‌فهمم چطور استارت می‌زنم و حرکت می‌کنم و کی و از کدام مسیر به خانه‌ی حاج حسین می‌رسم. هزار فکر مختلف در سرم رژه می‌روند. هزار احتمال مختلف، و هزار نگرانی متفاوت. ماشین را خاموش می‌کنم و دوباره زیر لب می‌گویم: - آخ از دست تو محسن. آخ... کاش یا کامل حرف می‌زدی، یا کلا چیزی نمی‌گفتی. نمی‌گی این دختر از خانواده ش دوره، یه حرف این مدلی چه آتیشی تو دلش به پا می‌کنه؟! نمی‌دانم. شاید هم من زیادی آش را شور می‌کنم و سریع نگران همه می‌شوم. از بعد از تماس محسن، تا همین الان، توی ذهنم سه چهار بار مراسم ختم مامان و بابا را برگزار کرده ام و برای چهلمشان هم مهمان دعوت کرده ام. می‌دانم این اخلاق بد خودم است و استرسم خیلی اوقات نا به جاست. ولی محسن که می‌داند من انقدر زود فکر و خیال به سرم می‌زند، چرا این‌طور سکته ام می‌دهد؟! سوییچ را بیرون می‌کشم و از ماشین پیاده می‌شوم. لازم نیست به بچه‌ها یادآوری کنم که باید پیاده شوند. خودشان زودتر از من از ماشین پریده اند پایین و زنگ در را هم زده اند. أمل می‌آید و در را به رویمان باز می‌کند. ذهن هزار راه رفته‌ی من، در حرکاتش دنبال غم و طفره می‌گردد. اما أمل کاملا عادی ست. هیچ چیز متفاوتی در حرکاتش نیست. با همان نشاط و انرژی و مهربانی همیشگی اش، به من سلام می‌کند و خوش‌آمد می‌گوید و در آغوشم می‌گیرد، و بعد، دست بچه‌ها را می‌گیرد و می‌بردشان پی بازی. خیلی متوجه حرف هایش نمی‌شوم. انگار ذهنم این‌جا نیست. داخل خانه می‌شوم و سلام می‌کنم. با همان چشمی که در حاج حسین و فاطمه خانم هم دنبال نشانه هایی از مصیبت می‌گردد. فاطمه خانم، سلام گرمی می‌کند و در آغوشم می‌گیرد. حاج حسین، دستم را که می‌گیرد، انگار متوجه عمق فاجعه‌ی درونم می‌شود. با نگرانی می‌پرسد: + صار شي؟ شو بكي؟! (چیزی شده؟ چته؟) فاطمه خانم کنجکاو نگاهش می‌کند: × في مشكله؟! (مشکلی هست؟) حاج حسین بدون این که چشم از من بردارد، می‌گوید: + عيونا. شوفي عيونا. يا لطيف! متل اللي شاف الموت قدّامو! ليش كل هالقلق؟! (چشماش. چشماشو نگاه کن. خدایا. مثل کسی شده که مرگو جلو چشماش دیده. اینهمه نگرانی برا چیه؟) باید می‌دانستم نمی‌شود این وضعیت را از او پنهان کرد. نگاهش تیز تر از این حرف هاست. ولی بیشتر از آن که برایم مهم باشد کسی متوجه حالم می‌شود یا نه، برایم مهم است که بدانم چه شده! و آنچه این‌جا مشخص است، این است که موضوع هرچه که هست، اهالی این خانه از من بی خبر تر اند. باید صبر کنم تا خود محسن بیاید و بگوید چه شده. فاطمه خانم برایم آب قند می‌آورد و می‌نشانندم روی مبل. دلم را انگار گذاشته اند روی شعله. می‌جوشد. خودم هم دقیق متوجه نمی‌شوم که چطور داستان را برایشان تعریف کردم. فاطمه خانم دلش به حال وضعم می‌سوزد و با محسن تماس می‌گیرد. چیزهایی می‌گوید در مایه های سکته اش دادی و مگر نمی‌دانی روحیه اش حساس است و این حرف ها. حاج حسین هم از آن طرف در تلاش است مرا دلداری بدهد که هرچه هم شده باشد، خدا را داریم و همین کافی ست. کمی آرام تر می‌شوم؛ اما هنوز هم نگرانم و چشم به راه آمدن محسن. ادامه دارد…
امروز عیده خواستم دو قسمت بذارم یعنی قراره ایام عید، دو قسمت بذارم ولی امروز، سه قسمت می‌ذارم براتون خوبه؟:)
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت پانزدهم احمد: مدیریت کردن همزمان پنج تیم و پنج عملیات، کار فشرده و سختی ست. اما از آن‌جا که توانایی من در خود عملیات و میانه‌ی میدان، به اندازه‌ی باقی بچه‌ها نیست و بیشتر هماهنگ کننده و پشت میز نشین بوده ام؛ در چنین عملیات سختی، عاقلانه اش هم همین است که من همین جا در جایگاه هماهنگی بمانم و باعث ضعف تیم های میدانی نشوم. خانه های مورد هدف، چندان به هم نزدیک نیستند. برای همین، به همه‌ی تیم ها گفتیم از بیسیم خودرویی استفاده کنند که بردش کشش این فاصله را داشته باشد. و فاصله‌ی من هم از تیم ها زیاد شد، که در نقطه ای قرار بگیرم که مشکل برد بیسیم را بهتر حل کند. و همین موضوع، یعنی دسترسی فیزیکی به هیچکدام از بچه‌ها ندارم. بنا بر عملیات همزمان است و قرار نیست دانه به دانه تیم ها را صدا بزنم. همین که بدانم هیچکدامشان اعلام مشکلی نکرده اند و آماده اند، کافی ست. اما وضعیت پیچیده است و اگر تیمی به مشکل بخورد، خبری از نیروی کمکی نخواهد بود. و تلفن را آماده کنار دستم گذاشته ام تا در شرایط لزومی که امیدوارم رخ ندهد، انتظامی را خبر کنم تا به دادشان برسد. هرچند همان چند دقیقه فاصله‌ی زمانی تا رسیدن انتظامی، احتمالا به معنای هیچ نفعی نداشتن است. ساعت ۱۸:۴۳. صدای فائق را پشت بیسیم می‌شنوم. فاصله اش آنقدری هست که همین که انقدر بی کیفیت صدایش را می‌شنوم هم، خودش جای شکر دارد: + احمد، می‌شنوی؟ جواب می‌دهم: - می‌شنوم. بگو تمرکز می‌کنم تا از بین پارازیت ها، کلماتش را کامل بشنوم: + ببین اگه کسی مشکلی نداره، شروع کنیم. وضع تک تک تیم ها را می‌پرسم، جز تیم خود فائق، که نیاز نیست بپرسم. حیدر، صادق، مسلم، و عارف، اعلام آمادگی می‌کنند. نگاهی به ساعت می‌اندازم: ۱۸:۴۵. صلواتی می‌فرستم و بعد اعلام می‌کنم: - بچه‌ها بسم الله. برین جلو! حالا جز این که برایشان دعا کنم و منتظر خبرشان باشم، کاری ازم برنمی‌آید. پیشنهاد دوربین وصل کردن به لباس ها را هم که دادیم، فائق قاطعانه رد کرد. یک دستم به بیسیم است و دست دیگرم به تلفن؛ که در صورت لزوم، ثانیه ای زمان را هدر ندهم. و زبانم، مشغول صلوات است. آنقدر زیر لب و بی صدا که خیالم راحت باشد حواسم را از شنیدن صدای بیسیم پرت نمی‌کند. ساعت ۱۸:۵۴، اولین سیگنال را دریافت می‌کنم. از طرف عارف. کارشان تمام شده، هر دو سوژه‌ی هدف هم زنده اند، و در مسیر انتقال. کار تمیز و سریع. فقط یک جمله می‌گویم: - دمتون گرم! نگرانم هر ثانیه‌ی اضافه تری که خرج جواب دادن کنم، مانع دریافت خبر از باقی تیم ها شود. در سکوت، منتظر بقیه‌ی بچه‌ها می‌مانم. ساعت ۱۸:۵۶. این بار صادق است: + درگیر شدیم. یه جنازه داریم، یه مهمون. همراهمم مجروحه ولی خطری نیست. پاسخ می‌دهم: - مهمونتو منتقل کن. آمبولانس می‌فرستم برا بقیه. چشمی می‌گوید. آمبولانس را برایشان خبر می‌کنم و دوباره مشغول صلوات، منتظر می‌مانم تا خبر بقیه را دریافت کنم. سیگنال جدید. ۱۸:۵۹. عقیل است. با همان کیفیت صوت افتضاح به خاطر فاصله، که به نظر می‌رسد در نیامدن صدای خودش هم مضاف بر علت شده. نیمی از کلماتش را نمی‌شنوم: + احمد! احمد! می‌شنوی؟ اینجا ……… داریم. سعی می‌کنم واضح و شمرده و با صدای بلند صحبت کنم تا حداقل او صدای مرا بهتر بشنود: - واضح نمی‌شنوم. چی دارید؟ شمرده تر ادامه می‌دهد: + میگم دوتا. دوتا جنازه داریم. و سه تا مجروح! دوتا جنازه و سه تا مجروح! خانه‌ی هدفشان سه نفره بوده. و تیم خودشان دو نفر. این وضعیتی که می‌گوید، یعنی خودش هم مجروح است. و احتمالا جراحت فائق شدیدتر از عقیل بوده که عقیل آمده پای بیسیم. با نگرانی می‌پرسم: - می‌تونید وضعو کنترل کنید تا آمبولانس برسه؟! خودم بیام سراغتون؟ معلوم است که به سختی دارد صحبت می‌کند: + نه. نه. فائق، فائق گفت بگم، اصلا هماهنگی رو ول نکن. جایی نرو. اینجا همه جز من بی‌هوشن. می‌گویم: - خیلی خب. منتظر بمون. آمبولانس خبر می‌کنم و دوباره منتظر تیم بعدی می‌مانم. با صلوات های سریع تر از قبل. ساعت ۱۹:۰۳. سیگنال بعدی، از مسلم است. با صدایی واضح تر از همه، چون از همه نزدیک تر است: + احمد! صدامو داری؟ تأیید را که دریافت می‌کند، ادامه می‌دهد: + یه مهمون مجروح دارم. و دوتا جنازه! پلک روی هم می‌گذارم. این یعنی یک شهید داده ایم. فرصت فکر کردن بیشتر درموردش را ندارم: - آمبولانس خبر می‌کنم. منتظر باش. آمبولانس این تیم را هم خبر می‌کنم. دلم پیش فائق و عقیل است. اما نمی‌توانم کاری برایشان بکنم. هنوز یکی از تیم ها خبری نداده و باید در مرکز هماهنگی بمانم. خبری از مجتبی و حیدر نیست. ساعت ۱۹:۱۸. خبر ندادنشان خیلی طولانی شده. صدایشان می‌زنم: - حیدر، مجتبی، اعلام موقعیت! یک دقیقه‌ی کامل منتظر می‌مانم. سکوت محض. دوباره صدا می‌زنم: - حیدر! مجتبی! با شمام! باز هم جوابی دریافت نمی‌کنم. این آخرین تیم است. خودم راه می‌افتم سمتشان. ادامه دارد…
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت شانزدهم احمد: دوباره صدا می‌زنم: - حیدر! مجتبی! با شمام! باز هم جوابی دریافت نمی‌کنم. این آخرین تیم است. خودم راه می‌افتم سمتشان. با تمام سرعتی که می‌توانم، ماشین را در کوچه پس کوچه ها می‌اندازم که سریع تر بهشان برسم. موبایلم زنگ می‌خورد. عقیل است: + کجایی احمد؟ صدایش ضعیف و بی نفس است. صداهای محیطی اطرافش می‌گویند که توی آمبولانس است. جواب می‌دهم: - تیم ۲ جوابمو نداده. دارم میرم سراغشون. چطور؟ همان‌طور بریده بریده ادامه می‌دهد: + از اداره تماس گرفتن با گوشی فائق. گوشی دست من بود. گفتن تو منطقه ……… صدای انفجار شنیده شده. منطقه ای که می‌گوید، حدود خانه‌ی هدف حیدر و مجتبی ست. با عجله‌ی بیشتری، می‌پیچم توی پس کوچه‌ی بعدی: - یا حسین! دارم میرم اون سمت الآن. خودم چک می‌کنم. وقتی می‌رسم، پلیس دور منطقه را گرفته و راه مردمی که آن حوالی جمع شده اند را بسته است. با عجله، کیف کارت هایم را برمی‌دارم و نگاهی به کارت ها می‌اندازم. الآن باید با انتظامی سر و کله بزنم، پس یک کارت شناسایی مربوط به سپاه بر می‌دارم و می‌دوم. پلیس جوانی، تلاش می‌کند جلویم را بگیرد. نگاهی به لباس و درجه اش می‌کنم. ستوان سوم؛ محمدحسین علوی. کارت را نشان می‌دهم و می‌گویم همکارانم اینجا هستند و حوزه‌ی عمل ما بوده. نگاه دقیق تری به کارت می‌اندازد و بعد می‌گذارد داخل بروم. اهمیت چندانی به آثار انفجار روی دیوار و کف کوچه و... نمی‌دهم. فقط دنبال آدم ها می‌گردم. همان ستوان جوان، بعد از کمی پچ پچ با فرمانده اش، خودش را به من می‌رساند و من و من کنان می‌گوید: + تا الآن تخمینی پنج تا جنازه پیدا کردیم. یه تیکه هم از جلیقه‌ی انتحاری پیدا کردیم، احتمالا دلیل انفجار همین بوده ولی هنوز مطمئن نیستیم. باید بررسی دقیق بشه. این حجم از من و من کردنش، احتمالا برای این است که دارد همذات پنداری می‌کند و چون گفته ام همکارانم این‌جا بوده اند، حدس می‌زند شنیدنش برایم سخت باشد. تخمینی پنج تا، یعنی انقدر متلاشی بوده که مطمئن نیستند تکه هایی که پیدا کرده اند کدامش مال کیست. دوباره چند ثانیه مکث می‌کند و ادامه می‌دهد: + حالا هنوزم داریم می‌گردیم ببینیم چی می‌شه. فکر نمی‌کنم خیلی قابل شناسایی باشن. مگه از لباسی چیزی. می‌خواین بیاین برا شناسایی؟ چشمم را از چرخیدن در اطراف باز می‌دارم و سر تکان می‌دهم: - آره. فقط یه سوال. حداقل و حداکثر تعداد محتمل چقدره؟ و مصدوم هم داشته؟ نگاهش را از فرار کردن نجات می‌دهد. انگار با لحن پرسشم متوجه شده که لازم نیست نگران حال و واکنش من باشد: + مصدوم حادی تا الآن پیدا نکردیم. فقط دوتا از همسایه ها وقتی شیشه هاشون ریخته آسیب دیدن. الآن سه تا جنازه رو تقریبا کامل داریم و مطمئنیم. بین تیکه های دیگه، دوتا پای جداگانه هم پیدا کردیم، که جفتشون چپن. پس پنج نفرو مطمئنیم. ولی چون دیوار ساختمون ریخته، ممکنه هنوز از زیر آوارش تعداد بیشتری هم دربیاد. نمی‌شه قطعی گفت. نگاهی به آثار انفجار می‌کنم. دیوار بیرونی خانه، کامل ریخته. و بخش هایی از سقفش هم. این همان خانه‌ی محل حضور تروریست هاست. این را از غیب نمی‌گویم. ریختن دیوار و سقف، باعث شده بخش داخلی تر خانه، از این‌جا قابل رؤیت باشد. و می‌توانم اسلحه و تجهیزاتی که نشانه‌ی حضور تروریست هاست را، از همین‌جا با نور چراغ قوه ام ببینم. از خانه رو بر می‌گردانم و دنبال ستوان جوان راه می‌افتم برای دیدن جنازه ها. شاید حالت معمول آدم ها در این وضعیت، این باشد که آرزو کنند رفقای خودشان را در بین جنازه ها پیدا نکنند. اما حال من متفاوت است. دارم خدا خدا می‌کنم که پنج جنازه‌ی پیدا شده، متعلق به تروریست ها و رفقای خودم باشد؛ که کسی از مردم عادی آسیب ندیده باشد. چون فقط سه تروریست وجود داشته، و اگر مجتبی و حیدر سالم باشند، جنازه های باقی مانده، مال کسی جز مردم نمی‌تواند باشد. مجتبی تعریف کرده بود که یک بار در صحبت با همسرش، همین حرف را زده: + مهم جون مردمه! و همسرش گفته: × مگه من و تو عضو مردم نیستیم؟ جون خودت مهم نیست؟ مجتبی با خنده گفته بود: + نه دیگه. من مردم عادی نیستم. مردم توربو پلاسم! و بحث را این‌طوری جمع کرده بود. می‌دانم خود مجتبی و حیدر هم درک می‌کنند که چرا برای سالم پیدا شدنشان دعا نمی‌کنم. ستوان جوان، خیلی لطیف به نظر می‌رسد. روی جنازه های نسبتا کامل را که می‌خواهد برایم باز کند، بینی اش را می‌گیرد. دانه به دانه باز می‌کند و با دقت نگاهشان می‌کنم. جنازه‌ی اول را نمی‌شناسم. صورتش زیر آوار از بین رفته و چیزی برای شناختن نمانده. اما نه لباسش برایم آشناست، نه هیچ چیز دیگرش. روی ساعد راستش هم تتویی ناآشنا دارد. سر تکان می‌دهم که نمی‌شناسم. دومی را باز می‌کند. قبل از آن که بخواهم به چهره یا هرچیز دیگری دقت کنم، سویشرت مجتبی توجهم را جلب می‌کند. ادامه دارد…
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت هفدهم احمد: دومی را باز می‌کند. قبل از آن که بخواهم به چهره یا هرچیز دیگری دقت کنم، سویشرت مجتبی توجهم را جلب می‌کند. صورتش را خاک گرفته. اما هنوز هم، با کمی دقت، می‌توان تشخیصش داد. ستوان جوان، انگار از نگاهم متوجه می‌شود که او را شناخته ام. می‌گوید: + این یکی تیر برق افتاده بود روش. دنده ها و ستون فقراتش خرد شدن. چشم هایم را می‌بندم و زیر لب می‌گویم: - یا زهرا… یا زهرا… ستوان جوان، چند ثانیه ای مکث می‌کند و بعد، دفترچه و خودکاری از جیبش بیرون می‌کشد و نگاهم می‌کند. کمی طول می‌کشد که مغزم راه بیفتد و متوجه شوم اسم و مشخصات مجتبی را می‌خواهد. اشاره می‌کنم که مشخصاتی که می‌خواهد را، بعدا می‌دهم. و تلاش می‌کنم چشمم را از مجتبی بدزدم. یکی از تیر برق های کوچه، افتاده زمین. ظاهراً همانی که بدن مجتبی را از زیرش بیرون کشیده اند. باقی کوچه هم خاموش است. حالا یا برقش خود به خود قطع شده، یا برای جلوگیری از حادثه قطعش کرده اند. هرچه که هست، همه چیز را داریم با چراغ قوه می‌بینیم. روی سومی را باز می‌کند. این یکی، اصلا سر و گردن ندارد. بالا تنه اش خیلی آسیب دیده. می‌توانم بفهمم که به کانون انفجار نزدیک تر بوده. به ستوان جوان اشاره می‌کنم که بیشتر بازش کن. تا پایین پا، همه را باز می‌کند و کل جنازه را در معرض دید می‌گذارد. با دقت بیشتری نگاه می‌کنم و سر تکان می‌دهم که نه، این حیدر نیست. می‌پرسد: + اون تیکه هارو هم نشونتون بدم؟ زبانم خشک است. به سختی راهش می‌اندازم که دوباره با سر جواب ندهم: - آره. اگه لباسی وسیله ای چیزی هم باشه خوبه. دوباره دنبالش راه می‌افتم. چند قدم بیشتر راه نیست. دوباره می‌ایستد و اشاره می‌کند: + این دوتا تیکه پا رو پیدا کردیم فعلا. ببینید از همینا چیزی دستگیرتون می‌شه یا نه. نیازی به دقت بیشتر پیدا نمی‌کنم. کفش حیدر را خوب می‌شناسم. همین هفته‌ی پیش، خودم کنارش بودم که وسط یک مأموریت، باید می‌رفتیم توی کفش فروشی و برای خالی نماندن عریضه، این کفش را خرید. مشخصه اش هم این بود که بند کرم رنگ اصلی کفش را، با بند مشکی عوض کرده بود که زود کثیف نشود. خون و دوده و خاک رویش نشسته. ولی هنوز هم نو بودنش معلوم است. رو می‌کنم به ستوان جوان: - ببین آقای علوی، من باید یه تماس با فرمانده م بگیرم و گزارش بدم. بعد میام اسم و مشخصات شونو بهت می‌دم. حله؟ سر تکان می‌دهد که متوجهم. می‌گویم: - فقط یه چیزی. مفقودی داشتیم تا الان؟ از همسایه ها یا هرکسی که این حوالی بوده باشه؟ جواب می‌دهد: + تا الان که کسی چیزی به ما نگفته. پس اینایی که نشناختید...؟ سر تکان می‌دهم: - به احتمال زیاد تروریستن. این ستوان جوان، آدم مؤدب و با ملاحظه ای ست. کمی فاصله می‌گیرم؛ هم از او، و هم از بقیه‌ی افراد. تماس می‌گیرم. صدای جا افتاده‌ی پشت خط، می‌پرسد: + چه خبر؟! می‌گویم: - حیدر و مجتبی. و احتمالا هر سه تروریست. مکث کوتاهی می‌کند و بعد می‌پرسد: + هر دوشون قطعی؟ جواب می‌دهم: - بچه‌های خودمون هر دو قطعی. اما درمورد تروریست ها، قطعی نیست. با انتظامی چه کنم؟ کمی فکر می‌کند و می‌گوید: + بهشون بگو فعلا همه رو ببرن پزشکی قانونی. بعد خودمون باهاشون هماهنگ می‌کنیم. چیز دیگه ای نیست؟ موبایل را جا به جا می‌کنم و روی آن یکی گوشم می‌گذارم: - گزارش بقیه تیم ها رو از فائق گرفتید؟ جواب می‌دهد: + نه. عقیل گفت مستقیم از خودت گزارش بگیرم. این یعنی فائق و عقیل وضعشان طوری نبوده که بتوانند گزارش بگیرند و گزارش بدهند. آهی می‌کشم: - پس همین امشب می‌رسم خدمتتون. سریع می‌گوید: + قبل از اومدنت، فیلم دوربینای مشرف به اطراف اون کوچه رو هم گیر بیار. باید مطمئن بشیم کسی فرار کرده یا نه. همین را کم داشتم. کارم درآمد. به هر حال، جای اعتراض ندارم. می‌دانم مسئله هم مهم است و هم فوری. فقط یک کلمه جواب می‌دهم: - چشم. ادامه دارد…
بله خودشه
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
قسمت هجدهم حسنیٰ: هنوز کنج مبل کز کرده ام و دست و دلم به هیچ کار دیگری نمی‌رود. از گوشه‌ی چشم، حاج حسین را می‌بینم که در گوش أمل پچ پچ هایی می‌کند، او را به سمت من راهی می‌کند و خودش مشغول بازی با بچه‌ها می‌شود. سرم را بالا می‌آورم و لبخند گشاد أمل را می‌بینم: + فيكي تساعدني بالمطبخ؟ ناوي اعمل سلطة عالطريقة الإيرانية لعشا الليلة. احتاج مساعدتك. (می‌تونی تو آشپزخونه کمکم کنی؟ می‌خوام برا شام امشب، مدل ایرانی سالاد درست کنم. کمکتو لازم دارم.) می‌دانم بهانه است برای پرت کردن حواسم. أمل به عمرش آشپزی نکرده. ناز پرورده‌ی خانه‌ی حاج حسین است. مطمئن نیستم حتی بلد باشد نیمرو بپزد. چند ثانیه که جوابی نمی‌دهم و اقدامی نمی‌کنم، خودش دست به کار می‌شود و از زیر بازویم می‌گیرد که بلندم کند: + قومي عيني. يلا قومي. (پاشو عزیزم. یالا پاشو) مقاومت نمی‌کنم. بهتر است کمی حواسم را از این وضعیت پرت کنم تا کمتر فکر و خیال ببافم. بلند می‌شوم و همراهش به آشپزخانه می‌روم. پنج خیار عظیم الجثه و سه گوجه کوچک می‌آورد: + يكفي؟! (کافیه؟) از این‌همه نابلدی اش می‌زنم زیر خنده: - عيوني، لا متّي ولا شفتي اللي ماتو؟ (عزیزم، نمردی، آدمایی که مردن هم ندیدی؟! معادل فارسی ضرب المثل: نخوردی نون گندم، ولی ندیدی هم دست مردم؟!) لبخندش گشادتر می‌شود و انگشت اشاره اش را سمتم می‌گیرد: + شوفي! ضحكتي هلأ! (ببین. الآن خندیدی) نگاهش شیطنت آمیز است. دارد تلاش می‌کند با خنداندنم، حالم را بهتر کند. همراهش می‌شوم تا از این برزخ نگرانی بیرون کشیده شوم. با حوصله و بدون عجله، کنارش می‌نشینم و به اندازه‌ی تکه‌های گوجه و خیارش گیر می‌دهم. پیاز را خودم خرد می‌کنم؛ که این بچه‌ی ناز پرورده ابعاد نگینی ریز تکه هایش را بهم نریزد. کار خرد کردن که تمام می‌شود، دانه دانه سفارش می‌دهم که چه چیزهایی را برای ریختن توی سالاد بیاورد. آخر سر، با بطری روغن زیتون بالای سرم می‌ایستد. خنده ام می‌گیرد. می‌دانم أمل عاشق روغن زیتون است. شاید اگر دو دقیقه رهایش کنیم، روی سیب و پرتقالش هم روغن زیتون بریزد. دارم فکر می‌کنم چطور قانعش کنم این یک مورد را بیخیال شود، که صدای زنگ در می‌آید. حتما محسن است. سالاد را روی زمین رها می‌کنم و می‌دوم دم در. از در که وارد می‌شود، چشمش روی چهره‌ی نگران من، و نگاه های منتظر حاج حسین و فاطمه خانم و أمل، می‌چرخد. انگار توقع نداشته چنین آشفتگی ای را ببیند و به محض رسیدن، چهار جفت چشم این‌طور خیره اش شوند. و من، دارم با نگاه التماسش می‌کنم که بیا و بگو چه شده. أمل، اولین نفری می‌شود که سکوت را می‌شکند: + يا خي، خلّصنا بقا! قلّي شو صار و ريّحنا، هاي المسكينة قلبها واقف من القلق! (داداش، تمومش کن. بگو چی شده و راحتمون کن. این بیچاره قلبش از نگرانی وایساد!) توی نگاه محسن، بیشتر شرمندگی و خجالت می‌بینم تا غم. چند ثانیه ای من و من می‌کند. بعد بر می‌گردد رو به من و به فارسی می‌گوید: × باید خونه رو خالی کنیم. بعد از گفتن این جمله، سرش را پایین می‌اندازد. من اما؛ خیالم راحت می‌شود. خیالم راحت می‌شود که حال همه خوب است و مشکل، مشکل مالی ست، نه آن همه فکر و خیالی که من توی ذهنم بافته ام. أمل و فاطمه خانم به من خیره شده اند که بلکه بفهمند چه شده و محسن چه گفته. می‌فهمم که دلیل این فارسی حرف زدنش، این بوده که رویش نمی‌شده موضوع را مستقیم جلوی همه بگوید. از من به عنوان پناهگاه اول استفاده کرده. قبل از آن که من چیزی بگویم، حاج حسین با لحن ملایم و بی‌خیالی دست به کار می‌شود برای جمع کردن فضا: • الله يسمحك. منشان شغلة هالقد زغيرة خوّفتا هيك؟! (خدا ببخشدت. واسه همچین چیز کوچیکی این‌جوری ترسوندیش؟!) نگاه های فاطمه خانم و أمل، این بار بین هر سه‌ی ما سرگردان می‌شود که بلکه از موضوع سر در بیاورند. محسن آهی می‌کشد: × اليوم عنجد كان نهار بشع! خسرت شغلي مرة تانية، صاحب البيت بدو يطلّعنا، يعني ما عندي نفس والله. (امروز واقعا روز بدی بود. دوباره بیکار شدم، صاحب‌خونه می‌خواد بیرونمون کنه، یعنی به خدا حال ندارم اصلا) می‌خندم. آن‌قدر که می‌نشینم روی زمین از خنده. محسن گیج و ویج نگاهم می‌کند: × يا عمي. بعد ناقصني هيدا. هيدي المسكينة جنّت! (خدایا. همینو کم داشتم. این طفلک هم دیوونه شد!) بریده بریده می‌گویم: - دیوونه نشدم. ولی نمی‌دونی چقد ترسیده بودم. منتظر خبر مرگ بودم واقعا. پول که میاد و می‌ره. حاج حسین سریع فرصت نصیحت کردن را روی هوا می‌قاپد: • بالزبط! مش مهمة أصلا. خلو ثقتكن بِ الله كبيرة! وهاي البيت، بيتكن! تعالو لعنا. ونحنا منحطكن ع راسنا. (دقیقا. اصلا مهم نیست. اعتمادتون به خدا زیاد باشه. و این خونه هم، خونه‌ی شماست. بیاید پیش ما. ما هم می‌ذاریمتون رو چشممون) نمی‌دانم بخندم یا گریه کنم. هم خوشحالم که کسی طوری اش نشده. و هم بابت این وضع سر در گمم. ادامه دارد…