🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا پارت73. 🕊 بابا منو تا مسجد رسوند از ماشین پیاده ش
به نام خدا
#پارت74. 🕊
طرحهایی که کشیده بودم رو روی میز گذاشتم و گفتم: اینا طرحهایی هست که برای محرم امسال کشیدم.
حسین طرحها رو برداشت و با جدیت بهشون نگاه کرد، دست آخر لبخندی زد و گفت: دست مریزاد مثل همیشه عالی شده. اینا رو میدم بنرساز تا درستشون کنه.
من: باشه
همون لحظه تقه ای به در خورد و خانم حشمتی با سینی چای وارد اتاق شد .
سینی رو روی میز گذاشت و گفت: دیگه کاری با من ندارید.
حسین: دستتون درد نکنه
خانم حشمتی: خواهش میکنم
بعد از رفتن خانم حشمتی حسین گفت: چاییمونو بخوریم بعدش بریم پرچمها رو نصب کنیم.
بعد از اینکه چاییمونو خوردیم همراه حسین از دفتر بیرون اومدیم و وارد سالن شدیم.
حسین پرچمها رو برداشت و گفت: یه لحظه وایسا اینا رو بیرون نصب کنم میام که این ریسهها رو بزنیم.
سری تکون دادم که حسین رفت.
با دیدن چهارپایه تصمیم گرفتم ریسهها رو خودم نصب کنم.
یه نگاه به دور و برم انداختم وقتی دیدم کسی نیست چادرمو درآوردم.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت75. 🕊
چادرمو یه گوشه گذاشتم. چهارپایه رو روبروی دیوار تنظیم کردم، چکشو میخ و ریسه رو برداشتم رفتم بالای چهارپایه.
اول یه میخ ببه دیوار زدم خم شدم و ریسه رو از زیر پام برداشتم. داشتم اون گیرهای که به ریسه وصل بود رو پیدا میکردم.
که یهو پام لیز خورد و زیر پام خالی شد چشمامو بستم و هر لحظه منتظر بودم روی زمین بیفتم، که دستای کسی دورم حلقه شد.
از ترس اینکه غریبهای باشه و نجاتم داده باشه. سریع چشمامو باز کردم. که با چشمای نگران حسین روبرو شدم.
حسین با اخم و نگرانی که تو چشماش بود داشت نگام میکرد.
چند لحظه همونجوری بهش خیره شدم که با صدای جدی گفت: حواست کجاست اگر چیزیت میشد من چیکار میکردم؟
تو همون حالت جواب دادم: به خدا پام لیز خورد.
حسین: اصلاً کی گفت تو اینا رو نصب کنی.
تا خواستم جوابشو بدم خانم حشمتی اومد و با قیافه متعجب نگامون کرد.
از حسین جدا شدم و سرمو انداختم پایین.
خانم حشمتی: اممم... ببخشید مزاحمتون شدم.
اینو گفت و سریع رفت.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت75. 🕊 چادرمو یه گوشه گذاشتم. چهارپایه رو روب
به نام خدا
#پارت76. 🕊
امروز بیشتر کارهامون پیش رفته بود و تمام پرچمها و ریسهها را نصب کرده بودیم و قرار شد فردا هم بنرها رو نصب کنیم و ایستگاه صلواتی را درست کنیم .
هوا تاریک شده بود و خانم حشمتی و بقیه نیروها رفته بودند و من و حسین فقط داخل مسجد بودیم.
از آشپزخانه بیرون رفتم و وارد دفتر شدم.
حسین روی صندلیش نشسته بود و داشت به کاغذی که داخل دستش بود نگاه میکرد.
همون جا دم در وایسادم و بهش نگاه کردم.
انگار یه چیزی تو اون برگه نوشته بود که لحظه به لحظه لبخند روی لبش پررنگتر میشد.
بعد از اینکه انگار خوندنش تموم شده بود از روی صندلیش بلند شد و با خنده بلند داد زد: یاسی خانوم
دستاشو باز کرد و به طرفم اومد و منو کشید تو بغلش و از جام بلندم کرد. و چند بار چرخوندم.
با این حرکتش خندم گرفت و واسه اینکه نیفتم دستامو دور گرد.. نش حلقه کردم.
بعد از اینکه دیگه خسته شده بود با ایستاد و منو پایین گذاشت.
کپی حرام است.
به قلم:ستاره درخشان 🕊
به نام خدا
#پارت77. 🕊
بخاطر چرخش زیاد سرم گیج میرفت.
واسه اینکه نیوفتم دستمو به بازوی حسین گرفتم .
بعد از اینکه حالم خوب شد به حسین گفتم: چی شده به منم بگو.
حسین با ذوق و شوق زیاد شروع به حرف زدن کرد: یاسم همین چند لحظه پیش نامه اومد که مسجد محله ما اولین و برترین طرح را برای مراسم عید غدیر داشته و ما رتبه اول استانی رو دریافت کردیم همچنین که مدارسی که برای بازدید اومده بودند درخواست کردند که برای بقیه مراسمات هم تدارکشو ما بگیریم تا بچهها باز هم بازدید داشته باشند.
و از همه مهمتر این برای موفقیت تو عالیه بر تو میتونی بهترین طراح دکوراسیون باشی.
با این حرف حسین حسابی خوشحال شدم و خودمو داخل بغل حسین انداختم.
... حسین امشب موتور آورده بود و قرار بود اول منو برسونه خونه.
حسین در مسجد قفل کرد و سوار موتور شد و گفت: عزیزم سوار شو و سفت بگیر منو تو مثل سری قبل نشه.
طبق گفته حسین نشستم و دستامو سفت دور کم. رش حلقه کردم.
وسط راه جلو یه دکه بستنی فروشی نگه داشت.
حسین پیاده شد و رو به من گفت: خانومی چه طعمی دوست داری؟
من: شکلاتی
بعد از رفتن حسین از موتور پیاده شدم و روی صندلی که اونجا بود نشستم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت78. 🕊
بعد از چند دقیقه حسین با یه سینی که داخلش دو تا بستنی لیوانی بود اومد پیشم و روی صندلی روبروم نشست و یدونه بستنی رو سمتم گرفت.
شروع کردم به خوردنش هنوز چند قاشق نخورده بودم که حسین گفت: عزیزم تمومش کن که بریم.
با تعجب سرمو بالا آوردم به ظرف بستنی حسین که خالی بود نگاه کردم گفتم: تمومش کردی؟
حسین: اره کلاً عادت دارم به سریع خورپن بستنی.
یه نگاه به بستنی خودم انداختم و گفتم: بازم میخوای.
یه نگاه به بستنی من انداخت و گفت: اوهم
یه قاشق از بستنیم و برداشتم و سمتش گرفتم که سرشو جلو آورد و بستنی رو خورد.
لبخندی زدم و ادامه بستنیم رو یه قاشق به حسین دادم و یه قاشق خودم خوردم.
بعدش دوباره راه افتادیم به سمت خونه وقتی رسیدیم جلو در خونه از موتور پیاده شدم که همزمان حسین هم پیاده شد، و روبروم ایستاد و گفت: فردا حاضر باش خودم میام دنبالت.
سری تکون دادم گفتم: زحمت میشه برات.
حسین یه نگاه به دور و برش انداخت و چند قدم جلو اومد و فاصلهمونو پر کرد وپیشونیم رو بوس. ید.
و گفت: تا باشه از این زحمتها. فکر کن صبح از خواب بیدار شی و بیای دنبال بهونه زندگیت.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊