🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت75. 🕊 چادرمو یه گوشه گذاشتم. چهارپایه رو روب
به نام خدا
#پارت76. 🕊
امروز بیشتر کارهامون پیش رفته بود و تمام پرچمها و ریسهها را نصب کرده بودیم و قرار شد فردا هم بنرها رو نصب کنیم و ایستگاه صلواتی را درست کنیم .
هوا تاریک شده بود و خانم حشمتی و بقیه نیروها رفته بودند و من و حسین فقط داخل مسجد بودیم.
از آشپزخانه بیرون رفتم و وارد دفتر شدم.
حسین روی صندلیش نشسته بود و داشت به کاغذی که داخل دستش بود نگاه میکرد.
همون جا دم در وایسادم و بهش نگاه کردم.
انگار یه چیزی تو اون برگه نوشته بود که لحظه به لحظه لبخند روی لبش پررنگتر میشد.
بعد از اینکه انگار خوندنش تموم شده بود از روی صندلیش بلند شد و با خنده بلند داد زد: یاسی خانوم
دستاشو باز کرد و به طرفم اومد و منو کشید تو بغلش و از جام بلندم کرد. و چند بار چرخوندم.
با این حرکتش خندم گرفت و واسه اینکه نیفتم دستامو دور گرد.. نش حلقه کردم.
بعد از اینکه دیگه خسته شده بود با ایستاد و منو پایین گذاشت.
کپی حرام است.
به قلم:ستاره درخشان 🕊
به نام خدا
#پارت77. 🕊
بخاطر چرخش زیاد سرم گیج میرفت.
واسه اینکه نیوفتم دستمو به بازوی حسین گرفتم .
بعد از اینکه حالم خوب شد به حسین گفتم: چی شده به منم بگو.
حسین با ذوق و شوق زیاد شروع به حرف زدن کرد: یاسم همین چند لحظه پیش نامه اومد که مسجد محله ما اولین و برترین طرح را برای مراسم عید غدیر داشته و ما رتبه اول استانی رو دریافت کردیم همچنین که مدارسی که برای بازدید اومده بودند درخواست کردند که برای بقیه مراسمات هم تدارکشو ما بگیریم تا بچهها باز هم بازدید داشته باشند.
و از همه مهمتر این برای موفقیت تو عالیه بر تو میتونی بهترین طراح دکوراسیون باشی.
با این حرف حسین حسابی خوشحال شدم و خودمو داخل بغل حسین انداختم.
... حسین امشب موتور آورده بود و قرار بود اول منو برسونه خونه.
حسین در مسجد قفل کرد و سوار موتور شد و گفت: عزیزم سوار شو و سفت بگیر منو تو مثل سری قبل نشه.
طبق گفته حسین نشستم و دستامو سفت دور کم. رش حلقه کردم.
وسط راه جلو یه دکه بستنی فروشی نگه داشت.
حسین پیاده شد و رو به من گفت: خانومی چه طعمی دوست داری؟
من: شکلاتی
بعد از رفتن حسین از موتور پیاده شدم و روی صندلی که اونجا بود نشستم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت78. 🕊
بعد از چند دقیقه حسین با یه سینی که داخلش دو تا بستنی لیوانی بود اومد پیشم و روی صندلی روبروم نشست و یدونه بستنی رو سمتم گرفت.
شروع کردم به خوردنش هنوز چند قاشق نخورده بودم که حسین گفت: عزیزم تمومش کن که بریم.
با تعجب سرمو بالا آوردم به ظرف بستنی حسین که خالی بود نگاه کردم گفتم: تمومش کردی؟
حسین: اره کلاً عادت دارم به سریع خورپن بستنی.
یه نگاه به بستنی خودم انداختم و گفتم: بازم میخوای.
یه نگاه به بستنی من انداخت و گفت: اوهم
یه قاشق از بستنیم و برداشتم و سمتش گرفتم که سرشو جلو آورد و بستنی رو خورد.
لبخندی زدم و ادامه بستنیم رو یه قاشق به حسین دادم و یه قاشق خودم خوردم.
بعدش دوباره راه افتادیم به سمت خونه وقتی رسیدیم جلو در خونه از موتور پیاده شدم که همزمان حسین هم پیاده شد، و روبروم ایستاد و گفت: فردا حاضر باش خودم میام دنبالت.
سری تکون دادم گفتم: زحمت میشه برات.
حسین یه نگاه به دور و برش انداخت و چند قدم جلو اومد و فاصلهمونو پر کرد وپیشونیم رو بوس. ید.
و گفت: تا باشه از این زحمتها. فکر کن صبح از خواب بیدار شی و بیای دنبال بهونه زندگیت.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت79. 🕊
از خجالت یه خداحافظی زیر لب گفتم و به سمت خونه پا تند کردم.
وارد خونه شدم با همه سلام کردم.
رفتم بالا و لباسمو عوض کردمو دوباره برگشتم پایین.
همه دور هم جمع بودن منم رفتم و کنار بابا نشستم و رو به همه گفتم: امروز داخل مسجد نامه اومده بود که طرح نمایشگاه عید غدیر ما رتبه اول استانی رو آورده
و واسه تاسوعا و عاشورا هم دوباره برنامه داریم و واسه کمک میخوام باران رو هم با خودم ببرم.
بابا: آفرین ایشالا همیشه پیشرفت داشته باشی. واسه باران هم من حرفی ندارم ببین باران میتونه بیاد یا نه.
باران نگاهی به من انداخت و رو به بابا گفت:
من که فعلا برنامهای ندخاصی ندارم دانشگاه هم که بعد از محرم شروع میشه. پس با این حساب میام کمکت.
یه لبخندی زدم گفتم: باشه پس آماده باش که قراره بترکونیم
باران هم خندید و گفت: حتما.
بعد از شام هم همه روبروی تلویزیون نشستیم و فیلم نگاه کردیم. بعد از فیل هم همه با هم اسم فامیل بازی کردیم و کلی گفتیم و خندیدیم.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت79. 🕊 از خجالت یه خداحافظی زیر لب گفتم و به سم
به نام خدا
#پارت80. 🕊
صبح زود از خواب بلند شدم و رفتم حموم. بعد از اینکه بیرون اومدم اتاقمو مرتب کردم رفتم پایین صبحونه خوردم.
دوباره برگشتم اتاقمو لباس بیرونی پوشیدم که همون لحظه حسین پیام داد که پایین منتظرمه چادرمو برداشتم رفتم.
پایین کفشام پوشیدم و در حیاط رو باز کردم و سوار ماشین شدم و رو به حسین گفتم: سلام
حسین: خوبی خانومی
سری تکون دادم گفتم: عالیم
حسین حرکت کرد و همونطور گفت: خداروشکر.
ادامه داد فردا اول محرمه و باید بریم یکم خرید کنیم.
همراه حسین اول به فروشگاه رفتیم و بعد از خرید کردن وسایل بیرون اومدیم.
حسین وسایل داخل صندوق جابجا کرد و گفت: امشب خونه خالم دعوتیم مامانم گفت بهت بگم تو هم بیای باهامون.
لبخندی زدم و پرسیدم: مناسبتی هست
حسین: خالم همیشه شب اول محرم مهمونی میگیره و خواهر برادراشو دعوت میکنه.
سریع تکون دادم گفتم: چه خوب
با هم سوار ماشین شدیم و حسین حرکت کرد.
کپی حرام است.
به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت81. 🕊
من تو فکر رفتم که شب چی بپوشم یکم که فکر کردم به نتیجهای نرسیدم که حسین گفت: خوشگل خانم من به چی فکر میکنه؟
من: حسین من شب چی بپوشم.
حسین خندهای کرد و گفت: مهیا هم همش میگه لباس چی بپوشم.
اخم میکردم که دوباره حسین خندید و گفت: قهر نکن الان میریم برات لباس میخریم.
با این حرف حسین لبخندی زدم که گفت: نگاه نگا میخنده.
بعد از چند لحظه حسین جلوی پاساژ نگه داشت.
با هم از ماشین پیاده شدیم که حسین به طرفم اومد و دستمو گرفت.
با هم وارد پاساژ شدیم، اولش فقط روسری بود و بعدش مدل های لباس من چند مدل لباس رو پسند کردم اما هیچ کدوم مورد پسند حسین نبود.
بعد از کلی گشتن رسیدیم به یه مغازه که کلی عباهای مهمونی و مجلسی داشت.
از بیرون به عباهایی که پشت ویترین بود نگاه کردیم حسین یه اشاره به عبای نسکافهای رنگ کرد ساده بود اما طرح قشنگی داشت.
با هم وارد مغازه شدیم از فروشنده خواستم که عبارو بهم بده تا پرو کنم. عبا را از فروشنده گرفتم و وارد اتاق پرو شدم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊