eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
4.9هزار دنبال‌کننده
65 عکس
130 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
اوخی🥺🫀
🫀🕊🕊🕊🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت75. 🕊 چادرمو یه گوشه گذاشتم. چهارپایه رو روب
به نام خدا . 🕊 امروز بیشتر کارهامون پیش رفته بود و تمام پرچم‌ها و ریسه‌ها را نصب کرده بودیم و قرار شد فردا هم بنرها رو نصب کنیم و ایستگاه صلواتی را درست کنیم . هوا تاریک شده بود و خانم حشمتی و بقیه نیروها رفته بودند و من و حسین فقط داخل مسجد بودیم. از آشپزخانه بیرون رفتم و وارد دفتر شدم. حسین روی صندلیش نشسته بود و داشت به کاغذی که داخل دستش بود نگاه می‌کرد. همون جا دم در وایسادم و بهش نگاه کردم. انگار یه چیزی تو اون برگه نوشته بود که لحظه به لحظه لبخند روی لبش پررنگ‌تر می‌شد. بعد از اینکه انگار خوندنش تموم شده بود از روی صندلیش بلند شد و با خنده بلند داد زد: یاسی خانوم دستاشو باز کرد و به طرفم اومد و منو کشید تو بغلش و از جام بلندم کرد. و چند بار چرخوندم. با این حرکتش خندم گرفت و واسه اینکه نیفتم دستامو دور گرد.. نش حلقه کردم. بعد از اینکه دیگه خسته شده بود با ایستاد و منو پایین گذاشت. کپی حرام است. به قلم:ستاره درخشان 🕊
به نام خدا . 🕊 بخاطر چرخش زیاد سرم گیج میرفت. واسه اینکه نیوفتم دستمو به بازوی حسین گرفتم . بعد از اینکه حالم خوب شد به حسین گفتم: چی شده به منم بگو. حسین با ذوق و شوق زیاد شروع به حرف زدن کرد: یاسم همین چند لحظه پیش نامه اومد که مسجد محله ما اولین و برترین طرح را برای مراسم عید غدیر داشته و ما رتبه اول استانی رو دریافت کردیم همچنین که مدارسی که برای بازدید اومده بودند درخواست کردند که برای بقیه مراسمات هم تدارکشو ما بگیریم تا بچه‌ها باز هم بازدید داشته باشند. و از همه مهمتر این برای موفقیت تو عالیه بر تو می‌تونی بهترین طراح دکوراسیون باشی. با این حرف حسین حسابی خوشحال شدم و خودمو داخل بغل حسین انداختم. ... حسین امشب موتور آورده بود و قرار بود اول منو برسونه خونه. حسین در مسجد قفل کرد و سوار موتور شد و گفت: عزیزم سوار شو و سفت بگیر منو تو مثل سری قبل نشه. طبق گفته‌ حسین نشستم و دستامو سفت دور کم. رش حلقه کردم. وسط راه جلو یه دکه بستنی فروشی نگه داشت. حسین پیاده شد و رو به من گفت: خانومی چه طعمی دوست داری؟ من: شکلاتی بعد از رفتن حسین از موتور پیاده شدم و روی صندلی که اونجا بود نشستم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊 به نام خدا . 🕊 بعد از چند دقیقه حسین با یه سینی که داخلش دو تا بستنی لیوانی بود اومد پیشم و روی صندلی روبروم نشست و یدونه بستنی رو سمتم گرفت. شروع کردم به خوردنش هنوز چند قاشق نخورده بودم که حسین گفت: عزیزم تمومش کن که بریم. با تعجب سرمو بالا آوردم به ظرف بستنی حسین که خالی بود نگاه کردم گفتم: تمومش کردی؟ حسین: اره کلاً عادت دارم به سریع خورپن بستنی. یه نگاه به بستنی خودم انداختم و گفتم: بازم می‌خوای. یه نگاه به بستنی من انداخت و گفت: اوهم یه قاشق از بستنیم و برداشتم و سمتش گرفتم که سرشو جلو آورد و بستنی رو خورد. لبخندی زدم و ادامه بستنیم رو یه قاشق به حسین دادم و یه قاشق خودم خوردم. بعدش دوباره راه افتادیم به سمت خونه وقتی رسیدیم جلو در خونه از موتور پیاده شدم که همزمان حسین هم پیاده شد، و روبروم ایستاد و گفت: فردا حاضر باش خودم میام دنبالت. سری تکون دادم گفتم: زحمت میشه برات. حسین یه نگاه به دور و برش انداخت و چند قدم جلو اومد و فاصله‌مونو پر کرد وپیشونیم رو بوس. ید. و گفت: تا باشه از این زحمت‌ها. فکر کن صبح از خواب بیدار شی و بیای دنبال بهونه زندگیت. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 از خجالت یه خداحافظی زیر لب گفتم و به سمت خونه پا تند کردم. وارد خونه شدم با همه سلام کردم. رفتم بالا و لباسمو عوض کردمو دوباره برگشتم پایین. همه دور هم جمع بودن منم رفتم و کنار بابا نشستم و رو به همه گفتم: امروز داخل مسجد نامه اومده بود که طرح نمایشگاه عید غدیر ما رتبه اول استانی رو آورده و واسه تاسوعا و عاشورا هم دوباره برنامه داریم و واسه کمک می‌خوام باران رو هم با خودم ببرم. بابا: آفرین ایشالا همیشه پیشرفت داشته باشی. واسه باران هم من حرفی ندارم ببین باران می‌تونه بیاد یا نه. باران نگاهی به من انداخت و رو به بابا گفت: من که فعلا برنامه‌ای ندخاصی ندارم دانشگاه هم که بعد از محرم شروع میشه. پس با این حساب میام کمکت. یه لبخندی زدم گفتم: باشه پس آماده باش که قراره بترکونیم باران هم خندید و گفت: حتما. بعد از شام هم همه روبروی تلویزیون نشستیم و فیلم نگاه کردیم. بعد از فیل هم همه با هم اسم فامیل بازی کردیم و کلی گفتیم و خندیدیم. کپی حرام است. به قلم: ستاره درخشان.🕊