🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت89. 🕊 حسین سری تکون داد و گفت: برو منم چند لح
به نام خدا
#پارت90. 🕊
از بیمارستان خارج شدیم و سوار ماشین شدیم که حسین ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
وسط راه حسین جلوی داروخانه نگه داشت که متعجب رو بهش گفتم:
اتفاقی افتاده؟
حسین با چشم های که از بیخوابی قرمز شده بود جواب داد: نه- قرصی که واسه میگرنم بود تمام شده میرم بخرم، بشین الان میام.
حسین رفتی من داخل ماشین منتظرش موندم.
از اینکه حسین میگرن داره ناراحت و غمگین شدم.
قربونش برم از دیشب سردرد داشته و هیچی نگفته.
۵ صبح بود و ما از دیروز ساعت ۶ بیدار بودیم.
حسین اومد ماشین رو روشن کرد.
با اینکه از بیخوابی چشمام تار میدید اما نخوابیدم و منتظر موندم برسیم خونه.
حسین جلو در خونه خودشو ماشین رو پارک کرد.
میخواستم بگم منو برسونه خونه خودمون، اما وقتی دیدم خستگی و کلافگی از سر و روحش میباره ترجیح دادم سکوت کنم.
باهم وارد خونه شدیم.
حسین رفت تا وضو بگیره واسه نماز صبح.
بعد از اینکه هر دو وضو گرفتیم
کنار هم سجاده مون رو پهن کردیم نماز خوندیم.
بعد از اینکه سلام دادیم
دستمو داخل دستش گرفت و گفت: بریم یکم استراحت کنیم بعدش باید یه سر بریم مسجد.
سری تکون دادم ما از جام بلند شدم.
کپی حرام است .
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت91 🕊
15روز بعد
تو این مدت حال من یا بهتر شده بود.
نمایشگاه تاسوعا و عاشورا هم با موفقیت انجام شده بود و الان منتظر نتیجه مسابقه هستیم.
از صبح همراه بابا و مامان دنبال کارهای جهیزیه اومدیم.
از خستگی حتی نمیتونستم سرپا وایستم.
بابا آدرس خونه جدیدمون که حسین خریده بود رو به مدیر فروشگاه لوازم خانگی که دوستش بود داد تا وسایل هارو بفرستن اونجا.
از فروشگاه بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم.
تا اربعین ۲۵ روز بیشتر نمونده بود به خاطر همین داشتیم خیلی سریع کارها را از پیش میبردیم تا تو هرچه زودتر همگی بریم کربلا.
و حتی قراره عقدمون هم اونجا بود داخل حرم آقا امام حسین.
محرم امسال خیلی قشنگه خیلی.
رسیدیم خونه مامان به خاطر اینکه از صبح زیاد پیادهروی کرده بود پاهاش درد گرفته بود.
یه غذای سبک درست کردم و صداشون زدم تا بیان واسه شام.
بعد از اینکه شام خورده شد ظرفا رو شستم و رفتم بالا وارد اتاق شدم و خوابیدم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت92
صبح از خواب بیدار شدم و زنگ زدم به نازگل که حاضر بشه تا بریم خرید. به محیا هم همین طور.
رفتم پایین و باران رو صدا زدم بعد از چند لحظه از اتاقش بیرون اومد.
رو بهش گفتم: میخوایم با دخترا بریم بیرون حاضر شو.
باران لبخندی زد و گفت: الان حاضر میشم
یه اتاق اضافه پایین داشتیم که کمتر استفاده میشد بابا گفت این اتاق بمونه برای باران.
رفتم تو آشپزخونه مامان نبود یه لیوان آب خوردم و از آشپزخانه بیرون اومدم.
رفتم جلو در اتاق مامان بابا ایستادم اول در زدم بعد وارد شدم.
مامان روتخت نشسته بود و پاهاشو دراز کرده بود.
رفتم جلو گفتم: خوبی
مامان: آره خوبم فقط برو یه مسکن برام بیار.
من: مامان چیزی شده؟
مامان: نه عزیزم فقط پاهام یکم درد میکنه مسکن بخورم خوب میشم.
سری تکون دادم و رفتم یه مسکن و لیوان آب آوردم براش و گفتم.: ما میخوایم بریم خرید میخوای من نرم بمونم پیشتون.
مامان: نه شما برو منم بلند میشم.
با نگرانی گفتم: اصلا ولش کن نمیرم.
مامان: عع یاس میگم برو کارمون عجله است باید زودتر راه بیفتیم کربلا.
مه: شما چیزی لازم ندارین.
مامان: نه برو
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊