eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
5هزار دنبال‌کننده
66 عکس
130 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
به نام خدا صبح از خواب بیدار شدم و زنگ زدم به نازگل که حاضر بشه تا بریم خرید. به محیا هم همین طور. رفتم پایین و باران رو صدا زدم بعد از چند لحظه از اتاقش بیرون اومد. رو بهش گفتم: می‌خوایم با دخترا بریم بیرون حاضر شو. باران لبخندی زد و گفت: الان حاضر میشم یه اتاق اضافه پایین داشتیم که کمتر استفاده می‌شد بابا گفت این اتاق بمونه برای باران. رفتم تو آشپزخونه مامان نبود یه لیوان آب خوردم و از آشپزخانه بیرون اومدم. رفتم جلو در اتاق مامان بابا ایستادم اول در زدم بعد وارد شدم. مامان روتخت نشسته بود و پاهاشو دراز کرده بود. رفتم جلو گفتم: خوبی مامان: آره خوبم فقط برو یه مسکن برام بیار. من: مامان چیزی شده؟ مامان: نه عزیزم فقط پاهام یکم درد می‌کنه مسکن بخورم خوب میشم. سری تکون دادم و رفتم یه مسکن و لیوان آب آوردم براش و گفتم.: ما می‌خوایم بریم خرید می‌خوای من نرم بمونم پیشتون. مامان: نه شما برو منم بلند میشم. با نگرانی گفتم: اصلا ولش کن نمیرم. مامان: عع یاس میگم برو کارمون عجله است باید زودتر راه بیفتیم کربلا. مه: شما چیزی لازم ندارین. مامان: نه برو کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت92 صبح از خواب بیدار شدم و زنگ زدم به نازگل که حاضر بشه تا بریم خرید. به محیا هم
به نام خدا 🕊 با دخترا خریدمون رو انجام دادیم وقرارشد فردا بریم خونه رو بچینیم. به بچه ها گفتم که شب بیان خونمون اما قبول نکردن و گفتن که خیلی کار دارن. اومدم خونه و یه سر به مامان زدم حالش خوب بود. رفتم بالا که همون لحظه گوشیم زنگ خورد . گوشی رو برداشتم که دیدم حسینه جواب دادم گذاشتم رو ایسپیکر و همونطور که چادرمو می‌ذاشتم سر جاش گفتم: سلام حسین: به سلام خانم خوشگلم چطوری من: خوبم فدات شم تو چطوری حسین: خوبم گلم گفتم بزار حالتو بپرسم. من: دستت درد نکنه ممنونم ، حسین؟ حسین: جانم بفرما من: تو هم فردا میای باهامون خونه رو بچینیم. حسین: آره میام فقط بعدش باید بریم باهات لباس بگیریم برام. من: باشه عزیزم پس فردا بیا دنبالمون حسین: باشه می‌بینمت من: خداحافظ حسین: یاعلی گوشیو گذاشتم رو میز و رفتم پایین وارد اشپز خونه شدم و واسه شام برنج و مرغ بار گذاشتم. آشپزخانه را تمیز کردم تو این مدت مرغ‌ها هم جا افتاده بود . زیر برنج رو خاموش کردم و رفتم تو پذیرای بابا برای اینکه تو نبودمون کاراش عقب نیوفته شبا دیرتر میومد خونه و کاراشو انجام می‌داد. به خاطر همین هنوز از سر کار نیومده بود. رفتم پیش مامان داشت اتاقشو تمیز میکرد. کپی حرام است . به قلم ستاره درخشان.🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
خب بریم پارت بدیم
به نام خدا . 🕊 _مامان _جون مامان _چرا فردا نمیای باهامون؟ _ پام درد میکنه نمیتونم خیلی کار کنم. _اشکال نداره بیا فقط نظر بده. _ماشین حسین جا داره؟ _یجوری جا میکنیم خودمونو. بیا دیگه مامان قبول کرد. لپشو بوسیدم و رفتم تو اتاقم‌. حسین پیامک داده بود: فردا صبح ساعت ۷ آماده باشین. جواب دادم: _عاخه ۶ صبح؟؟؟ _سحرخیز باش تا کامروا شوی، ظهر خونه مامانم دعوتیم دیر تر بریم نمیرسیم. _دستشون درد نکنه _فدات ... بعد شام یکم حرف زدیم. بعدش رفتم بالا تو اتاقم و تصمیم گرفتم لباسایی که لازم ندارم رو جدا کنم و فردا با خودم ببرم اونجا بچینم. چون وقتی از کربلا برگشتیم دیگه میرفتیم خونه خودمون و دیگه وقت نمیشد. تا ساعت 2شب جمع کردم و رفتم خوابیدم بخاطر اینکه این چند روز اخیر سخت مشغول کار بودیم دیگه از خستگی بیهوش شدم.