به نام خدا
#پارت92
صبح از خواب بیدار شدم و زنگ زدم به نازگل که حاضر بشه تا بریم خرید. به محیا هم همین طور.
رفتم پایین و باران رو صدا زدم بعد از چند لحظه از اتاقش بیرون اومد.
رو بهش گفتم: میخوایم با دخترا بریم بیرون حاضر شو.
باران لبخندی زد و گفت: الان حاضر میشم
یه اتاق اضافه پایین داشتیم که کمتر استفاده میشد بابا گفت این اتاق بمونه برای باران.
رفتم تو آشپزخونه مامان نبود یه لیوان آب خوردم و از آشپزخانه بیرون اومدم.
رفتم جلو در اتاق مامان بابا ایستادم اول در زدم بعد وارد شدم.
مامان روتخت نشسته بود و پاهاشو دراز کرده بود.
رفتم جلو گفتم: خوبی
مامان: آره خوبم فقط برو یه مسکن برام بیار.
من: مامان چیزی شده؟
مامان: نه عزیزم فقط پاهام یکم درد میکنه مسکن بخورم خوب میشم.
سری تکون دادم و رفتم یه مسکن و لیوان آب آوردم براش و گفتم.: ما میخوایم بریم خرید میخوای من نرم بمونم پیشتون.
مامان: نه شما برو منم بلند میشم.
با نگرانی گفتم: اصلا ولش کن نمیرم.
مامان: عع یاس میگم برو کارمون عجله است باید زودتر راه بیفتیم کربلا.
مه: شما چیزی لازم ندارین.
مامان: نه برو
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت92 صبح از خواب بیدار شدم و زنگ زدم به نازگل که حاضر بشه تا بریم خرید. به محیا هم
به نام خدا
#پارت93 🕊
با دخترا خریدمون رو انجام دادیم وقرارشد فردا بریم خونه رو بچینیم.
به بچه ها گفتم که شب بیان خونمون اما قبول نکردن و گفتن که خیلی کار دارن.
اومدم خونه و یه سر به مامان زدم حالش خوب بود.
رفتم بالا که همون لحظه گوشیم زنگ خورد .
گوشی رو برداشتم که دیدم حسینه جواب دادم گذاشتم رو ایسپیکر و همونطور که چادرمو میذاشتم سر جاش گفتم: سلام
حسین: به سلام خانم خوشگلم چطوری
من: خوبم فدات شم تو چطوری
حسین: خوبم گلم گفتم بزار حالتو بپرسم.
من: دستت درد نکنه ممنونم ، حسین؟
حسین: جانم بفرما
من: تو هم فردا میای باهامون خونه رو بچینیم.
حسین: آره میام فقط بعدش باید بریم باهات لباس بگیریم برام.
من: باشه عزیزم پس فردا بیا دنبالمون
حسین: باشه میبینمت
من: خداحافظ
حسین: یاعلی
گوشیو گذاشتم رو میز و رفتم پایین وارد اشپز خونه شدم و واسه شام برنج و مرغ بار گذاشتم.
آشپزخانه را تمیز کردم تو این مدت مرغها هم جا افتاده بود .
زیر برنج رو خاموش کردم و رفتم تو پذیرای
بابا برای اینکه تو نبودمون کاراش عقب نیوفته شبا دیرتر میومد خونه و کاراشو انجام میداد.
به خاطر همین هنوز از سر کار نیومده بود.
رفتم پیش مامان داشت اتاقشو تمیز میکرد.
کپی حرام است .
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت94. 🕊
_مامان
_جون مامان
_چرا فردا نمیای باهامون؟
_ پام درد میکنه نمیتونم خیلی کار کنم.
_اشکال نداره بیا فقط نظر بده.
_ماشین حسین جا داره؟
_یجوری جا میکنیم خودمونو. بیا دیگه
مامان قبول کرد. لپشو بوسیدم و رفتم تو اتاقم.
حسین پیامک داده بود:
فردا صبح ساعت ۷ آماده باشین.
جواب دادم:
_عاخه ۶ صبح؟؟؟
_سحرخیز باش تا کامروا شوی، ظهر خونه مامانم دعوتیم دیر تر بریم نمیرسیم.
_دستشون درد نکنه
_فدات
... بعد شام یکم حرف زدیم. بعدش رفتم بالا
تو اتاقم و تصمیم گرفتم لباسایی که لازم ندارم رو جدا کنم و فردا با خودم ببرم اونجا بچینم. چون وقتی از کربلا برگشتیم دیگه میرفتیم خونه خودمون و دیگه وقت نمیشد. تا ساعت 2شب جمع کردم و رفتم خوابیدم بخاطر اینکه این چند روز اخیر سخت مشغول کار بودیم دیگه از خستگی بیهوش شدم.