🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت92 صبح از خواب بیدار شدم و زنگ زدم به نازگل که حاضر بشه تا بریم خرید. به محیا هم
به نام خدا
#پارت93 🕊
با دخترا خریدمون رو انجام دادیم وقرارشد فردا بریم خونه رو بچینیم.
به بچه ها گفتم که شب بیان خونمون اما قبول نکردن و گفتن که خیلی کار دارن.
اومدم خونه و یه سر به مامان زدم حالش خوب بود.
رفتم بالا که همون لحظه گوشیم زنگ خورد .
گوشی رو برداشتم که دیدم حسینه جواب دادم گذاشتم رو ایسپیکر و همونطور که چادرمو میذاشتم سر جاش گفتم: سلام
حسین: به سلام خانم خوشگلم چطوری
من: خوبم فدات شم تو چطوری
حسین: خوبم گلم گفتم بزار حالتو بپرسم.
من: دستت درد نکنه ممنونم ، حسین؟
حسین: جانم بفرما
من: تو هم فردا میای باهامون خونه رو بچینیم.
حسین: آره میام فقط بعدش باید بریم باهات لباس بگیریم برام.
من: باشه عزیزم پس فردا بیا دنبالمون
حسین: باشه میبینمت
من: خداحافظ
حسین: یاعلی
گوشیو گذاشتم رو میز و رفتم پایین وارد اشپز خونه شدم و واسه شام برنج و مرغ بار گذاشتم.
آشپزخانه را تمیز کردم تو این مدت مرغها هم جا افتاده بود .
زیر برنج رو خاموش کردم و رفتم تو پذیرای
بابا برای اینکه تو نبودمون کاراش عقب نیوفته شبا دیرتر میومد خونه و کاراشو انجام میداد.
به خاطر همین هنوز از سر کار نیومده بود.
رفتم پیش مامان داشت اتاقشو تمیز میکرد.
کپی حرام است .
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت94. 🕊
_مامان
_جون مامان
_چرا فردا نمیای باهامون؟
_ پام درد میکنه نمیتونم خیلی کار کنم.
_اشکال نداره بیا فقط نظر بده.
_ماشین حسین جا داره؟
_یجوری جا میکنیم خودمونو. بیا دیگه
مامان قبول کرد. لپشو بوسیدم و رفتم تو اتاقم.
حسین پیامک داده بود:
فردا صبح ساعت ۷ آماده باشین.
جواب دادم:
_عاخه ۶ صبح؟؟؟
_سحرخیز باش تا کامروا شوی، ظهر خونه مامانم دعوتیم دیر تر بریم نمیرسیم.
_دستشون درد نکنه
_فدات
... بعد شام یکم حرف زدیم. بعدش رفتم بالا
تو اتاقم و تصمیم گرفتم لباسایی که لازم ندارم رو جدا کنم و فردا با خودم ببرم اونجا بچینم. چون وقتی از کربلا برگشتیم دیگه میرفتیم خونه خودمون و دیگه وقت نمیشد. تا ساعت 2شب جمع کردم و رفتم خوابیدم بخاطر اینکه این چند روز اخیر سخت مشغول کار بودیم دیگه از خستگی بیهوش شدم.
به نام خدا
#پارت95.
_یاسی خانوم
یاسییی
یااااس
صدای حسین بود
_پاشو تنبل خانوم
_چیههه صبح اول صبحی
_زن مارو باش. بابا پاشو بریم خونه مون.
تازه برنامه رو یادم افتاد.
حسین با انگشتش پلکمو باز کرد.
دستشو کنار زدم و پتو رو کشیدم رو سرم.
_ولم کن.
_ای بابا من تنهایی با نازگل و باران کجا برم یاسی پاشو دیگه.
پاشدم نشستم. دخترا اومدن تو چارچوب در با خنده شون یادم افتاد به وضعیت مسخره م. موهای بلندم گره گوره شده بود، پاچه شلوارم بالا بود، لباسم کج و کوله بود و خلاصه سوژه خوبی شده بودم. به حسین نگاه کردم که اونم مثل بقیه دلشو گرفته بود و میخندید. بالشمو سمتشون پرت کردم.
نازگل گفت: من جای آقا حسین بودم فرار میکردم با این قیافه اژدهایی که تو داری. پتومو گوله کردم که سمتشون پرت کنم که باران درو بست. حسین هنوز داشت میخندید.پتو رو کوبیدم تو سر حسین. حسین خندشو خورد و آروم گفت
_البته من یه بار دیگه این قیافه به قول نازگل اژدهای تورو دیده بودم. از شما چه پنهون که عاشق همین قیافه اژدها شدم.
منم خندیدم. بلند شدم و به زور سمت بیرون هلش دادم و در رو قفل کردم.