به نام خدا
#پارت94. 🕊
_مامان
_جون مامان
_چرا فردا نمیای باهامون؟
_ پام درد میکنه نمیتونم خیلی کار کنم.
_اشکال نداره بیا فقط نظر بده.
_ماشین حسین جا داره؟
_یجوری جا میکنیم خودمونو. بیا دیگه
مامان قبول کرد. لپشو بوسیدم و رفتم تو اتاقم.
حسین پیامک داده بود:
فردا صبح ساعت ۷ آماده باشین.
جواب دادم:
_عاخه ۶ صبح؟؟؟
_سحرخیز باش تا کامروا شوی، ظهر خونه مامانم دعوتیم دیر تر بریم نمیرسیم.
_دستشون درد نکنه
_فدات
... بعد شام یکم حرف زدیم. بعدش رفتم بالا
تو اتاقم و تصمیم گرفتم لباسایی که لازم ندارم رو جدا کنم و فردا با خودم ببرم اونجا بچینم. چون وقتی از کربلا برگشتیم دیگه میرفتیم خونه خودمون و دیگه وقت نمیشد. تا ساعت 2شب جمع کردم و رفتم خوابیدم بخاطر اینکه این چند روز اخیر سخت مشغول کار بودیم دیگه از خستگی بیهوش شدم.
به نام خدا
#پارت95.
_یاسی خانوم
یاسییی
یااااس
صدای حسین بود
_پاشو تنبل خانوم
_چیههه صبح اول صبحی
_زن مارو باش. بابا پاشو بریم خونه مون.
تازه برنامه رو یادم افتاد.
حسین با انگشتش پلکمو باز کرد.
دستشو کنار زدم و پتو رو کشیدم رو سرم.
_ولم کن.
_ای بابا من تنهایی با نازگل و باران کجا برم یاسی پاشو دیگه.
پاشدم نشستم. دخترا اومدن تو چارچوب در با خنده شون یادم افتاد به وضعیت مسخره م. موهای بلندم گره گوره شده بود، پاچه شلوارم بالا بود، لباسم کج و کوله بود و خلاصه سوژه خوبی شده بودم. به حسین نگاه کردم که اونم مثل بقیه دلشو گرفته بود و میخندید. بالشمو سمتشون پرت کردم.
نازگل گفت: من جای آقا حسین بودم فرار میکردم با این قیافه اژدهایی که تو داری. پتومو گوله کردم که سمتشون پرت کنم که باران درو بست. حسین هنوز داشت میخندید.پتو رو کوبیدم تو سر حسین. حسین خندشو خورد و آروم گفت
_البته من یه بار دیگه این قیافه به قول نازگل اژدهای تورو دیده بودم. از شما چه پنهون که عاشق همین قیافه اژدها شدم.
منم خندیدم. بلند شدم و به زور سمت بیرون هلش دادم و در رو قفل کردم.
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت95. _یاسی خانوم یاسییی یااااس صدای حسین بود
به نام خدا
#پارت96. 🕊
آماده شدم و یه دست لباس هم واسه ظهر برداشتم.
از اتاق بیرون اومدم که دیدم در اتاق یاسین بازه.
یه تقه به در زدم و وارد شدم که دیدم نازگل تو اتاقه با خنده گفتم: چیکار میکنی.
نازگل با صدام برگشت و گفت: با خودم گفتم تا تو آماده بشی یکم اتاق یاسینو تمیز کنم.
رفتم دستشو گرفتم و گفتم: بیا بریم اول خونه خواهر شوهرتو بچین بعد بیا اتاق شوهرت تو تمیز کن.
نازگل با خنده چادرشو برداشت و گفت: از دست شما.
با هم از اتاق یاسین بیرون اومدیم و رفتیم پایین.
حسین داشت با مامان حرف میزد رو بهشون گفتم: بریم دیگه دیرمون میشه.
مامان برگشت سمتم و گفت: ببخشید که تا الان منتظر شما بودیم.
با اخم نمایشی گفتم: خوب حالا یه روز دیر از خواب بیدار شدم.
محیا خندید و گفت: خاله اذیتش نکن بریم دیگه.
همه از خونه بیرون اومدیم و به زور تو ماشین جا شدیم و حرکت کردیم سمت خونه جدیدمون.
من هنوزخونه رو ندیده بودم.
سر راه حسین پیاده شد و شیرینی گرفت واسه اینکه اولین بار بود با هم وارد خونه میشیم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊