🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت95. _یاسی خانوم یاسییی یااااس صدای حسین بود
به نام خدا
#پارت96. 🕊
آماده شدم و یه دست لباس هم واسه ظهر برداشتم.
از اتاق بیرون اومدم که دیدم در اتاق یاسین بازه.
یه تقه به در زدم و وارد شدم که دیدم نازگل تو اتاقه با خنده گفتم: چیکار میکنی.
نازگل با صدام برگشت و گفت: با خودم گفتم تا تو آماده بشی یکم اتاق یاسینو تمیز کنم.
رفتم دستشو گرفتم و گفتم: بیا بریم اول خونه خواهر شوهرتو بچین بعد بیا اتاق شوهرت تو تمیز کن.
نازگل با خنده چادرشو برداشت و گفت: از دست شما.
با هم از اتاق یاسین بیرون اومدیم و رفتیم پایین.
حسین داشت با مامان حرف میزد رو بهشون گفتم: بریم دیگه دیرمون میشه.
مامان برگشت سمتم و گفت: ببخشید که تا الان منتظر شما بودیم.
با اخم نمایشی گفتم: خوب حالا یه روز دیر از خواب بیدار شدم.
محیا خندید و گفت: خاله اذیتش نکن بریم دیگه.
همه از خونه بیرون اومدیم و به زور تو ماشین جا شدیم و حرکت کردیم سمت خونه جدیدمون.
من هنوزخونه رو ندیده بودم.
سر راه حسین پیاده شد و شیرینی گرفت واسه اینکه اولین بار بود با هم وارد خونه میشیم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
وایبشون🤌🤍
من اینو گوش میدم پارت مینویسم😉
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت96. 🕊 آماده شدم و یه دست لباس هم واسه ظهر بر
به نام خدا
#پارت97. 🕊
رسیدیم به خونه جدیدمون.
مامان یه سینی که داخلش آینه و قران بود رو دستم داد و گفت: با حسین باهم وارد خونه بشید.
سری تکون دادم و رفتم پیش حسین که داشت در حیاط رو باز میکرد.
حسین دستمو گرفت و باهام وارد شدیم.
اولش یه حیاط کوچیک و قشنگ بود بعدش راه رو وارد خونه شدیم یه حال نقلی و قشنگ که یه طرفش اشپزخونه بود و یه قسمت دیگش اتاق خواب بود.
خلاصه یه خونه نقلی و قشنگ من عاشق خونه حیاط دار بودم و اینم عالی بود.
سینی رو گذاشتم رو اپن و رو به دخترا گفتم چطوره؟
نازگل و باران: خیلی قشنگه انشاالله به خوشی بشینی.
محیا: قشنگه
مامان: خیلی قشنگه دخترم
تشکری کردم و گفتم: خب از کجا شروع کنیم؟
نازگل یه نگاه دیگه به دورو برش کرد و گفت: تو با اقا حسین برید اتاقتونو بچینید. ماهم اینجا پذیرایی و آشپز خونه رو میچینیم.و اگه وسایل سنگینی بود اقا حسین رو صدا میکنیم.
همه موافقت کردیم و رفتیم سر کارمون.
با حسین رفتیم تو اتاق.
اول یه جارو زدم چون حسین از قبل تمیز کرده بود دیگه نیازی به تمیز کردن دوباره نبود.
اول فرش اتاقمونو پهن کردیم بعدش حسین تخت خواب رو بست و جابجا کرد.
بعدش پرده هارو نصب کرد البته منم یکم کمکش کردم.
بعدشم میز مطالعه رو یه گوشه گذاشتیم و بعدش میز ارایشی و اینه رو گزاشتیم
خداروشکر انقدر اتاقش بزرگ بود که اینا جا بشه.
حسین از اتاق بیرون رفت و بعد از چند لحظه با یه کارتون برگشت.
- این چیه
حسین: الان میبینی.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان،🕊