eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
4.9هزار دنبال‌کننده
67 عکس
130 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت96. 🕊 آماده شدم و یه دست لباس هم واسه ظهر بر
به نام خدا . 🕊 رسیدیم به خونه جدیدمون. مامان یه سینی که داخلش آینه و قران بود رو دستم داد و گفت: با حسین باهم وارد خونه بشید. سری تکون دادم و رفتم پیش حسین که داشت در حیاط رو باز میکرد. حسین دستمو گرفت و باهام وارد شدیم. اولش یه حیاط کوچیک و قشنگ بود بعدش راه رو وارد خونه شدیم یه حال نقلی و قشنگ که یه طرفش اشپزخونه بود و یه قسمت دیگش اتاق خواب بود. خلاصه یه خونه نقلی و قشنگ من عاشق خونه حیاط دار بودم و اینم عالی بود. سینی رو گذاشتم رو اپن و رو به دخترا گفتم چطوره؟ نازگل و باران: خیلی قشنگه انشاالله به خوشی بشینی. محیا: قشنگه مامان: خیلی قشنگه دخترم تشکری کردم و گفتم: خب از کجا شروع کنیم؟ نازگل یه نگاه دیگه به دورو برش کرد و گفت: تو با اقا حسین برید اتاقتونو بچینید. ماهم اینجا پذیرایی و آشپز خونه رو میچینیم.و اگه وسایل سنگینی بود اقا حسین رو صدا میکنیم. همه موافقت کردیم و رفتیم سر کارمون. با حسین رفتیم تو اتاق. اول یه جارو زدم چون حسین از قبل تمیز کرده بود دیگه نیازی به تمیز کردن دوباره نبود. اول فرش اتاقمونو پهن کردیم بعدش حسین تخت خواب رو بست و جابجا کرد. بعدش پرده هارو نصب کرد البته منم یکم کمکش کردم. بعدشم میز مطالعه رو یه گوشه گذاشتیم و بعدش میز ارایشی و اینه رو گزاشتیم خداروشکر انقدر اتاقش بزرگ بود که اینا جا بشه. حسین از اتاق بیرون رفت و بعد از چند لحظه با یه کارتون برگشت. - این چیه حسین: الان میبینی. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان،🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلام سلام اجازه ورود دارم😊🤦‍♀
اومدم پارت بدم و برم😁
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت97. 🕊 رسیدیم به خونه جدیدمون. مامان یه سینی که
به نام خدا . 🕊 در کارتونو باز کرد و چند تا قاب عکس و لوح تقدیر از داخلش بیرون اورد. و یکی یکی نشونم داد. حسین: اینجا سال نو بود و می‌خواستیم بریم مسافرت. یه عکس خانوادگی بود و حسین مامانش و باباش با محیا. حسین پسر بچه کوچولو۷و۸ ساله بود و محیا نوزاد تو بغل مامانش بود. یه عکس دیگه بدو چند تا بچه نشسته بودن و یک دختره در حالی که داشت لپ حسین رو بوس میکرد بود. اخم می‌کردم گفتم: این دختره کیه؟ نگاه کرد و گفت: این موقعی که سارا اینا می‌خواستن برن آلمان بوده و این دختر بچه هم ساراست. با این حرفش یاد اون شب که خونشون دعوت بودیم افتادم که سارا تو بغل حسین بود. با اخمی که خودم اصلاً دوسش نداشتم بلند شدم و گفتم: اینا رو کجا می‌ذاری حسین: بعدا نصب می‌کنیم، بریم مبلا رو بچینیم. بیرون رفتیم دخترا بیشتریا رو چیده بودن لبخندی زدم و گفتم: دستتون درد نکنه خیلی خوب شده. باران و نازگل گفتن: کاری نکردیم عزیزم یه نگاه به دور و برم انداختم محیا نبود رو به مامان گفتم: محیا کجاست؟ مامان: گوشیش زنگ اومد رفت بیرون. تکون دادم که مامان گفت: واسه امروز بسه بیاید چایی بخورید. همه نشستیم که محیا اومد و کنار حسین نشست و گفت: مامانم زنگ زده بود گفت ناهار آماده است، زودتر بریم خونه. مامان بشقاب شیرینی رو جلومون گذاشت و گفت: چای مونو بخوریم بعدش میریم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 بعد از اینکه چاییمونو خوردیم از خونه بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم. تو ماشین عقب نشستم و مامان جلو نشست. نازگل که کنارم نشست بود در گوشم گفت: خوبی؟ چیزی شده همونجوری که سرم پایین بود گفتم: بعدا بهت میگم. نازگل: باشه عزیزم. سرمو گذاشتم رو شونش. باران و محیا هم داشتن از داخل گوشی فیلم میدیدن. بعد از چند دقیقه رسیدیم محیا زنگ رو فشرد تا بیان درو باز کنن. بعد از چند لحظه در باز شد و سارا اومد بیرون و محیا رو بغل کرد بعد از محیا یه سلام به ما کرد و رفت سمت حسین با ناز دستشو دور گردن حسین حلقه کرد و بغلش کرد. اخم کردم یه نگاه به نازگل مامان کردم که اونا هم داشتن با اخم حسین و سارا رو نگاه می‌کردن. سارا از بغل حسین بیرون اومد و دستش رو روی ته ریش حسین کشید و گفت: خیلی دلم برات تنگ شده بود. دیگه نتونستم تحملشون کنم و رفتم داخل کفشامو گذاشتم تو جاکفشی و وارد خونه شدم. مامان حسین تو آشپزخونه بود رفتم پیشش که اسفند دور سرم گردوند و گفت: چشم نخوره عروس خوشگلم خوش اومدی. صورتشو بوسیدم و ازش تشکر کردم. مامان حسین: بقیه کجان عزیزم. نگاه به در کردم که دیدم دارن میان داخل. رو به خاله حسنا گفتم: دارن میان خاله حسنا: باشه عزیزم چادرتو بذار تو اتاق بیا. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا