eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
5.1هزار دنبال‌کننده
65 عکس
130 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
سلام سلام اجازه ورود دارم😊🤦‍♀
اومدم پارت بدم و برم😁
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت97. 🕊 رسیدیم به خونه جدیدمون. مامان یه سینی که
به نام خدا . 🕊 در کارتونو باز کرد و چند تا قاب عکس و لوح تقدیر از داخلش بیرون اورد. و یکی یکی نشونم داد. حسین: اینجا سال نو بود و می‌خواستیم بریم مسافرت. یه عکس خانوادگی بود و حسین مامانش و باباش با محیا. حسین پسر بچه کوچولو۷و۸ ساله بود و محیا نوزاد تو بغل مامانش بود. یه عکس دیگه بدو چند تا بچه نشسته بودن و یک دختره در حالی که داشت لپ حسین رو بوس میکرد بود. اخم می‌کردم گفتم: این دختره کیه؟ نگاه کرد و گفت: این موقعی که سارا اینا می‌خواستن برن آلمان بوده و این دختر بچه هم ساراست. با این حرفش یاد اون شب که خونشون دعوت بودیم افتادم که سارا تو بغل حسین بود. با اخمی که خودم اصلاً دوسش نداشتم بلند شدم و گفتم: اینا رو کجا می‌ذاری حسین: بعدا نصب می‌کنیم، بریم مبلا رو بچینیم. بیرون رفتیم دخترا بیشتریا رو چیده بودن لبخندی زدم و گفتم: دستتون درد نکنه خیلی خوب شده. باران و نازگل گفتن: کاری نکردیم عزیزم یه نگاه به دور و برم انداختم محیا نبود رو به مامان گفتم: محیا کجاست؟ مامان: گوشیش زنگ اومد رفت بیرون. تکون دادم که مامان گفت: واسه امروز بسه بیاید چایی بخورید. همه نشستیم که محیا اومد و کنار حسین نشست و گفت: مامانم زنگ زده بود گفت ناهار آماده است، زودتر بریم خونه. مامان بشقاب شیرینی رو جلومون گذاشت و گفت: چای مونو بخوریم بعدش میریم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 بعد از اینکه چاییمونو خوردیم از خونه بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم. تو ماشین عقب نشستم و مامان جلو نشست. نازگل که کنارم نشست بود در گوشم گفت: خوبی؟ چیزی شده همونجوری که سرم پایین بود گفتم: بعدا بهت میگم. نازگل: باشه عزیزم. سرمو گذاشتم رو شونش. باران و محیا هم داشتن از داخل گوشی فیلم میدیدن. بعد از چند دقیقه رسیدیم محیا زنگ رو فشرد تا بیان درو باز کنن. بعد از چند لحظه در باز شد و سارا اومد بیرون و محیا رو بغل کرد بعد از محیا یه سلام به ما کرد و رفت سمت حسین با ناز دستشو دور گردن حسین حلقه کرد و بغلش کرد. اخم کردم یه نگاه به نازگل مامان کردم که اونا هم داشتن با اخم حسین و سارا رو نگاه می‌کردن. سارا از بغل حسین بیرون اومد و دستش رو روی ته ریش حسین کشید و گفت: خیلی دلم برات تنگ شده بود. دیگه نتونستم تحملشون کنم و رفتم داخل کفشامو گذاشتم تو جاکفشی و وارد خونه شدم. مامان حسین تو آشپزخونه بود رفتم پیشش که اسفند دور سرم گردوند و گفت: چشم نخوره عروس خوشگلم خوش اومدی. صورتشو بوسیدم و ازش تشکر کردم. مامان حسین: بقیه کجان عزیزم. نگاه به در کردم که دیدم دارن میان داخل. رو به خاله حسنا گفتم: دارن میان خاله حسنا: باشه عزیزم چادرتو بذار تو اتاق بیا. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
282.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حواستون هست یه هفته دیگه باید بریم مدرسه🥺🤦‍♀
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت99. 🕊 بعد از اینکه چاییمونو خوردیم از خونه بی
به نام خدا . 🕊 از آشپزخانه بیرون اومدم و یه نگاه به بقیه که تو حال نشسته بودن انداختم. همه اومده بودن به جز حسین. وارد اتاق شدم و چادر و کیفمو رو چوب لباسی آویزون کردم که همون لحظه حسین از دری که به حیاط راه داشت وارد اتاق شد. بدون توجه بهش سمت در رفتم که صدام زد. _یاس توجهی نکردم می‌خواستم از اتاق برم بیرون که دوباره گفت: _ یاس وایستا همونجا بدون اینکه برگردم جلوی در ایستادم. _بیا بشین برات توضیح میدم. هیچی نگفتم که به سمتم اومد و دستمو گرفت و سمت خودش برگردوندم. حسین: یه چیزی بگو. بغضمو قورت دادم و گفتم: چیو توضیح میدی هان؟ بگو چیو توضیح میدی وقتی همه چیزو به چشم خودم دیدم، بگو چی داری که توضیح بدی اصن، اینکه هر بار یکی خواست بغلت کنه وایسی تو چشماش نگاه کنی. با انگشت به سینم زدم وادامه دادم: می‌خوای توضیح بدی که جلوی من هر کسی که بغلت کرد هیچی نگی و خوردم کنی. هان بگو چرا ساکت شدی؟ حسین با لحن جدی که تا به حال ندیده بودم با هم صحبت کنه گفت: اولاً صداتو بالا نبر صدات میره بیرون میشنون دوماً اینکه بیا بشین تا بهت توضیح بدم. بدون حرف بهش نگاه کردم که دستمو گرفت و نشست و به دیوار تکیه داد و سرم را گذاشت رو پاش و گفت: من میگم تو گوش کن. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
*اینو کسایی که کانال دارن بخونن و بفرستن   تو چنلشون*✨️ تا زحماتی که برای چنل می‌کشید رو بقیه بفهمن! ۱_میدونستید وقتی شما عضو میشید چقدر خوشحال میشن؟ ۲_میدونستید وقتی که لف میدید  چقدر ناراحت میشن؟ ۳_میدونستید وقتی که تعداد بازدید ها زیاد میشه  بیشتر تلاش میکنن که لف ندید؟🥲 ۴_میدونستید مالک روزها زحمت میکشه که عکس دانلود کنه ولی شما لف میدید؟ ۵_میدونستید چقدر چشماشون درد میگیره که فقط توی کانال فعالیت کنن؟ ۶_میدونستید نمره های بد میگیرن چون همش سرشون توی گوشیه و برای شما فعالیت می کنن؟😔📝❌️ ۷_میدونستید چقدر اینترنت مصرف میشه که فقط تو کانال فعالیت شه که لف ندید؟ ۸_میدونستید چقدر پدر مادر ها دعوا میکنن باهاشون چون سرشون توی گوشیه؟🚫😞🚫 ۹_میدونستید وقتی آمار چنل بالا میره مدیر ها چقدر خوشحال میشن؟ ۱۰_میدونستید دانلود عکس فیلم یا هرچیزی چقدر حافظه گوشیشونو میگیره؟📱
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت100. 🕊 از آشپزخانه بیرون اومدم و یه نگاه به بقیه
به نام خدا . 🕊 حسین: ببین عزیزم اینا می‌خوان ما به هم نرسیم. یکم جابجا شدم و دوباره سرم گذاشتم روپاش و به سمت صورتش چرخیدم تا بتونم ببینمش. حسین ادامه داد: اولش که بهادر حالا هم که سارا. حسین گیره روسریم رو باز کرد و بافت موهام با موهای که روی پیشونیم. بود روکنار زد و نوازش کرد و گفت: بهادر که رفت دنبال کار خودش اما سارا این کارها رو می‌کنه تا حرص تو رو در بیاره. و بعدش با این روند زندگیمونو خراب کنه. مثل همین امروز چشمکی زدو گفت: حالا فهمیدی حسود خانم. سرمو از روی پاش برداشتم و نزدیکش نشستم با اخم نمایشی گفتم: اصلاً هم حسود نیستم آخه یعنی چی همش بغلت میکنن ب. وست میکنن، داشتم همینجوری حرف میزدم که حسین آروم طوری که بشنوم گفت: خب توهم ب. وسم کن ب.غلم کن. ساکت شدم تو چشماش نگاه کردم. بعد از چند لحظه حسین یه ابرو بالا انداخت و گفت: وقتی تو ب. وسم نمی‌کنی خترای مردم میان ب. وسم میکنن. با این حرفش انگار آتیش گرفته بودم. یه دستمو گذاشتم یه طرف صورتش یه دستمو دور گر. دن. ش حلقه کردم سرمو خم کردم و گون.شو ب.وس.یدم. خواستم ازش جدا بشم که نذاشت. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊