به نام خدا
#پارت91 🕊
15روز بعد
تو این مدت حال من یا بهتر شده بود.
نمایشگاه تاسوعا و عاشورا هم با موفقیت انجام شده بود و الان منتظر نتیجه مسابقه هستیم.
از صبح همراه بابا و مامان دنبال کارهای جهیزیه اومدیم.
از خستگی حتی نمیتونستم سرپا وایستم.
بابا آدرس خونه جدیدمون که حسین خریده بود رو به مدیر فروشگاه لوازم خانگی که دوستش بود داد تا وسایل هارو بفرستن اونجا.
از فروشگاه بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم.
تا اربعین ۲۵ روز بیشتر نمونده بود به خاطر همین داشتیم خیلی سریع کارها را از پیش میبردیم تا تو هرچه زودتر همگی بریم کربلا.
و حتی قراره عقدمون هم اونجا بود داخل حرم آقا امام حسین.
محرم امسال خیلی قشنگه خیلی.
رسیدیم خونه مامان به خاطر اینکه از صبح زیاد پیادهروی کرده بود پاهاش درد گرفته بود.
یه غذای سبک درست کردم و صداشون زدم تا بیان واسه شام.
بعد از اینکه شام خورده شد ظرفا رو شستم و رفتم بالا وارد اتاق شدم و خوابیدم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت92
صبح از خواب بیدار شدم و زنگ زدم به نازگل که حاضر بشه تا بریم خرید. به محیا هم همین طور.
رفتم پایین و باران رو صدا زدم بعد از چند لحظه از اتاقش بیرون اومد.
رو بهش گفتم: میخوایم با دخترا بریم بیرون حاضر شو.
باران لبخندی زد و گفت: الان حاضر میشم
یه اتاق اضافه پایین داشتیم که کمتر استفاده میشد بابا گفت این اتاق بمونه برای باران.
رفتم تو آشپزخونه مامان نبود یه لیوان آب خوردم و از آشپزخانه بیرون اومدم.
رفتم جلو در اتاق مامان بابا ایستادم اول در زدم بعد وارد شدم.
مامان روتخت نشسته بود و پاهاشو دراز کرده بود.
رفتم جلو گفتم: خوبی
مامان: آره خوبم فقط برو یه مسکن برام بیار.
من: مامان چیزی شده؟
مامان: نه عزیزم فقط پاهام یکم درد میکنه مسکن بخورم خوب میشم.
سری تکون دادم و رفتم یه مسکن و لیوان آب آوردم براش و گفتم.: ما میخوایم بریم خرید میخوای من نرم بمونم پیشتون.
مامان: نه شما برو منم بلند میشم.
با نگرانی گفتم: اصلا ولش کن نمیرم.
مامان: عع یاس میگم برو کارمون عجله است باید زودتر راه بیفتیم کربلا.
مه: شما چیزی لازم ندارین.
مامان: نه برو
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت92 صبح از خواب بیدار شدم و زنگ زدم به نازگل که حاضر بشه تا بریم خرید. به محیا هم
به نام خدا
#پارت93 🕊
با دخترا خریدمون رو انجام دادیم وقرارشد فردا بریم خونه رو بچینیم.
به بچه ها گفتم که شب بیان خونمون اما قبول نکردن و گفتن که خیلی کار دارن.
اومدم خونه و یه سر به مامان زدم حالش خوب بود.
رفتم بالا که همون لحظه گوشیم زنگ خورد .
گوشی رو برداشتم که دیدم حسینه جواب دادم گذاشتم رو ایسپیکر و همونطور که چادرمو میذاشتم سر جاش گفتم: سلام
حسین: به سلام خانم خوشگلم چطوری
من: خوبم فدات شم تو چطوری
حسین: خوبم گلم گفتم بزار حالتو بپرسم.
من: دستت درد نکنه ممنونم ، حسین؟
حسین: جانم بفرما
من: تو هم فردا میای باهامون خونه رو بچینیم.
حسین: آره میام فقط بعدش باید بریم باهات لباس بگیریم برام.
من: باشه عزیزم پس فردا بیا دنبالمون
حسین: باشه میبینمت
من: خداحافظ
حسین: یاعلی
گوشیو گذاشتم رو میز و رفتم پایین وارد اشپز خونه شدم و واسه شام برنج و مرغ بار گذاشتم.
آشپزخانه را تمیز کردم تو این مدت مرغها هم جا افتاده بود .
زیر برنج رو خاموش کردم و رفتم تو پذیرای
بابا برای اینکه تو نبودمون کاراش عقب نیوفته شبا دیرتر میومد خونه و کاراشو انجام میداد.
به خاطر همین هنوز از سر کار نیومده بود.
رفتم پیش مامان داشت اتاقشو تمیز میکرد.
کپی حرام است .
به قلم ستاره درخشان.🕊