🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت97. 🕊 رسیدیم به خونه جدیدمون. مامان یه سینی که
به نام خدا
#پارت98. 🕊
در کارتونو باز کرد و چند تا قاب عکس و لوح تقدیر از داخلش بیرون اورد. و یکی یکی نشونم داد.
حسین: اینجا سال نو بود و میخواستیم بریم مسافرت.
یه عکس خانوادگی بود و حسین مامانش و باباش با محیا. حسین پسر بچه کوچولو۷و۸ ساله بود و محیا نوزاد تو بغل مامانش بود.
یه عکس دیگه بدو چند تا بچه نشسته بودن و یک دختره در حالی که داشت لپ حسین رو بوس میکرد بود.
اخم میکردم گفتم: این دختره کیه؟
نگاه کرد و گفت: این موقعی که سارا اینا میخواستن برن آلمان بوده و این دختر بچه هم ساراست.
با این حرفش یاد اون شب که خونشون دعوت بودیم افتادم که سارا تو بغل حسین بود.
با اخمی که خودم اصلاً دوسش نداشتم بلند شدم و گفتم: اینا رو کجا میذاری
حسین: بعدا نصب میکنیم، بریم مبلا رو بچینیم.
بیرون رفتیم دخترا بیشتریا رو چیده بودن لبخندی زدم و گفتم: دستتون درد نکنه خیلی خوب شده.
باران و نازگل گفتن: کاری نکردیم عزیزم
یه نگاه به دور و برم انداختم محیا نبود رو به مامان گفتم: محیا کجاست؟
مامان: گوشیش زنگ اومد رفت بیرون.
تکون دادم که مامان گفت: واسه امروز بسه بیاید چایی بخورید.
همه نشستیم که محیا اومد و کنار حسین نشست و گفت: مامانم زنگ زده بود گفت ناهار آماده است، زودتر بریم خونه.
مامان بشقاب شیرینی رو جلومون گذاشت و گفت: چای مونو بخوریم بعدش میریم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا
#پارت99. 🕊
بعد از اینکه چاییمونو خوردیم از خونه بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم.
تو ماشین عقب نشستم و مامان جلو نشست.
نازگل که کنارم نشست بود در گوشم گفت: خوبی؟ چیزی شده
همونجوری که سرم پایین بود گفتم: بعدا بهت میگم.
نازگل: باشه عزیزم.
سرمو گذاشتم رو شونش.
باران و محیا هم داشتن از داخل گوشی فیلم میدیدن.
بعد از چند دقیقه رسیدیم محیا زنگ رو فشرد تا بیان درو باز کنن. بعد از چند لحظه در باز شد و سارا اومد بیرون و
محیا رو بغل کرد بعد از محیا یه سلام به ما کرد و رفت سمت حسین با ناز دستشو دور گردن حسین حلقه کرد و بغلش کرد.
اخم کردم یه نگاه به نازگل مامان کردم که اونا هم داشتن با اخم حسین و سارا رو نگاه میکردن.
سارا از بغل حسین بیرون اومد و دستش رو روی ته ریش حسین کشید و گفت: خیلی دلم برات تنگ شده بود.
دیگه نتونستم تحملشون کنم و رفتم داخل کفشامو گذاشتم تو جاکفشی و وارد خونه شدم.
مامان حسین تو آشپزخونه بود رفتم پیشش که اسفند دور سرم گردوند و گفت: چشم نخوره عروس خوشگلم خوش اومدی.
صورتشو بوسیدم و ازش تشکر کردم.
مامان حسین: بقیه کجان عزیزم.
نگاه به در کردم که دیدم دارن میان داخل.
رو به خاله حسنا گفتم: دارن میان
خاله حسنا: باشه عزیزم چادرتو بذار تو اتاق بیا.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
282.9K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حواستون هست یه هفته دیگه باید بریم مدرسه🥺🤦♀
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت99. 🕊 بعد از اینکه چاییمونو خوردیم از خونه بی
به نام خدا
#پارت100. 🕊
از آشپزخانه بیرون اومدم و یه نگاه به بقیه که تو حال نشسته بودن انداختم.
همه اومده بودن به جز حسین.
وارد اتاق شدم و چادر و کیفمو رو چوب لباسی آویزون کردم
که همون لحظه حسین از دری که به حیاط راه داشت وارد اتاق شد.
بدون توجه بهش سمت در رفتم که صدام زد.
_یاس
توجهی نکردم میخواستم از اتاق برم بیرون که دوباره گفت:
_ یاس وایستا
همونجا بدون اینکه برگردم جلوی در ایستادم.
_بیا بشین برات توضیح میدم.
هیچی نگفتم که به سمتم اومد و دستمو گرفت و سمت خودش برگردوندم.
حسین: یه چیزی بگو.
بغضمو قورت دادم و گفتم: چیو توضیح میدی هان؟
بگو چیو توضیح میدی وقتی همه چیزو به چشم خودم دیدم،
بگو چی داری که توضیح بدی اصن،
اینکه هر بار یکی خواست بغلت کنه وایسی تو چشماش نگاه کنی. با انگشت به سینم زدم وادامه دادم: میخوای توضیح بدی که جلوی من هر کسی که بغلت کرد هیچی نگی و خوردم کنی.
هان بگو چرا ساکت شدی؟
حسین با لحن جدی که تا به حال ندیده بودم با هم صحبت کنه گفت: اولاً صداتو بالا نبر صدات میره بیرون میشنون
دوماً اینکه بیا بشین تا بهت توضیح بدم.
بدون حرف بهش نگاه کردم که دستمو گرفت و نشست و به دیوار تکیه داد و سرم را گذاشت رو پاش و گفت: من میگم تو گوش کن.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊