boghz-e-mahya.pdf
حجم:
3.5M
#رمانهایپیدیاف [ PDF ] : 👇
_ رمان بغض محیا
نویسنده ✍ : سپیده تهرانی
ژانر : #عاشقانه
تعداد صفحات : 861
خلاصه :
در مورد دختری به اسم محیاست عاشق پسر عمه اش امیرعباس هستش ولی امیرعباس..
#پایانخوش
هدایت شده از - GoStArDe MaLaKe -
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
صدای بسته شدن در بلند شد و ثانیهای بعد صدای نگران خاله
_کجا مهراد؟!...مهراد سربهسرش نذار عمه اون فقط رو بیفکری یه چیزی میگه...مهراد!
_کاریش ندارم فقط میخوام باهاش حرف بزنم
خاله التماس کرد
_مهراد حرف گوش کن، عمه حالش بد میشه عموتم خونه نیست
صدای محکمش نزدیکتر شد
_کاریش ندارم عمه، شما لطفا تو نیا
_مهراد!
سرم از روی زانوهام بالا اومد.چند ضربه به در خورد
_پناه شالت سرت باشه دارم میام تو!
بدون اینکه جوابی بدم دستگیره پایین رفت و در باز شد. خاله با نگاهی نگران پشت سرش ایستاده بود. بازوش رو گرفت
_مهراد عمه!
عصبی دستش رو آزاد کرد و در رو بست. کلید رو که توی قفل چرخوند، قلبم از جا کنده شد
با اخمی خیره جلو اومد. "چفیه" هنوز بین مشتش بود
_تو سالن چی گفتی؟
لبهامو با لرز تر کردم
+کی...کی بهت اجازه داد بیای تو؟!...مگه نگفتی برو تو اتاقت؟! مگه نگفتی اگه نری خودم به زور میبرمت؟ یعنی من تو این قفسی که برام ساختید اندازهی یه اتاق حق برای تنهایی ندارم!
مشتش محکمتر شد و خونسرد تکرار کرد
_جواب منو بده، پرسیدم یه دیقه پیش چی از دهنت دراومد؟!
خاله با لحنی نگران به در زد
_مهراد! مهراد بخدا گناه داره!
چشمهام پر شد و خودم رو به دیوار نزدیکتر کردم. یه قدم که جلو اومد همزمان حس گرمی حرکت مایعی روی دستم ترس نگاهم را روی پارگی رگ برد. اولین قطرهها که روی ملافه چکید، انگار تازه متوجه وضعیتم شد که یه لحظه رنگ از روش پرید
_چکار کر...
پلکهام مظلومانه بهم نزدیک شد. چفیه رو از توی دستش آزاد کرد و فوری سمتم دوید
_نفهمِ لجباز!!! لجباز!!!
https://eitaa.com/joinchat/3648127820Cebc683f87f
عاشقانهیمذهبی♥️🌱
#روایتیشیرینازپشتخاکریزهاتا...🔥
هدایت شده از گسترده⁴ساعتهآهـــ℘ــو⋆̟✨
سلام دوستان
اونایی که رمان با پی دف کامل میخاستند، یه چنل هست کلی رمانای عاشقانه،و...داره
رمان خونا حمله🏃🤌👇
https://eitaa.com/joinchat/539297385C51b85032c3
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
با صـدای پچ پچی چشم باز کـردم:
- وای رئیـسو ببین.. رو پای منشی خوابـش برده؟! چه زشـت..
ترسـیده از خواب پریدم..
بقیه با چنـدش نگام میکردن و یکیـشون پچ زد: شـب تو شرکت موندی؟!
همون لحـظه صدای خواب آلودِ رئیـس که شوهر مخـفیم بود اومد: صبح شـد خانومم؟!🫤😂🔥
https://eitaa.com/joinchat/3831498340C19a9bdb284
هدایت شده از ˒ گستـرده⁴ساعتـهتـٰابـان🌞 ˓
+باید عقدم شی! فسقلی تو با این خوشگلیات دل منو آب کردی. -باید فکرامو بکنم. کلافه چشم بست +تا فردا اوکیه؟ داد زدم -فردااا؟ نههه من فکرامو کردم جوابم مثبته..🤣🥹🔥❌
https://eitaa.com/joinchat/3831498340C19a9bdb284
هدایت شده از تبلیغات ملودی
https://eitaa.com/roman_fahime1405
عاشقانه ای جذاب و هیجانی
اون روزا همه درگیر پسر عموم بودن که به خاطر ق.تل برادر یه مولتی میلیاردر توی ز.ندون به سر می برد.
پول فریبرز... از پارو بالا می رفت و هیچی نمی تونست راضیش کنه رضایت بده!
تا اینکه تصمیم گرفته شد من قر.بانی بشم تا پسر عموم نجا.ت پیدا کنه!
با تر.س و لر.ز ازش خواستم باهام ازدواج کنه و رضایت بده پسر عموم آزاد بشه!
ولی اون به بدترین شکل پسم زد.
زیبا بودم! کلی هم خواستگار داشتم.
بهم برخورد! عصبی شدم و بهش گفتم: جالبه! کسی که توی پرورشگاه بزرگ شده حالا من رو نمی خواد!
این رو که گفتم انگار بلا گفتم!
ناگهان به سمتم یو.رش آورد.
یقه ام رو گرفت و من رو بالا کشید و از بین دندونای کلید شده اش غرید: بد گفتی کوچولو! حالا داستان فرق داره! هر طور شده می گیرمت و کاری می کنم روزی صدبار آروزی مر.گ کنی!
https://eitaa.com/roman_fahime1405
ساعت 14:00 پاک شه ❌