eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
4.9هزار دنبال‌کننده
66 عکس
130 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
boghz-e-mahya.pdf
حجم: 3.5M
[ PDF ] : 👇 _ رمان بغض محیا نویسنده ✍ : سپیده تهرانی ژانر : تعداد صفحات : 861 خلاصه : در مورد دختری به اسم محیاست عاشق پسر عمه اش امیرعباس هستش ولی امیرعباس..
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
خودن بدون عضویت حرام❗️ بزن رو پیوستن قشنگم
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
_هی کوچولو تو چقدر لباس زیبایی داری!.. برگرد ببینمت! لرزیدم از شنیدن صداش؛ بعد 6سال برگشته بود پسرعمه‌ی خشنم!! نامزد سابقم.. کسی که شش سال پیش ولم کرد و با به دختر دیگه نامزد کرد رفت! با چشمای سرد برگشتم سمتش و..🥵🚭🔥 https://eitaa.com/joinchat/255067601C61b7dbfb2c
هدایت شده از ˒ گستـرده‌‌⁴ساعتـه‌تـٰابـان‌🌞 ˓
_دامور پسرم بلند شو، امشب خونه عمه‌ات دعوتیم! عصبی لب زدم: _من حوصله دیدنه اون دختره ی خودسر و سرتق عمه رو ندارم.. مامان خنده کنان گفت: _برای همون دختر سرتق خواستگار اومده! یه لحظه حس کردم سرم تیر کشید! چــــــــی؟!🤐💘🪜 https://eitaa.com/joinchat/255067601C61b7dbfb2c
هدایت شده از گسترده تام
همه چیز خوب بود تا اینکه یک شب دوستام زنگ زدن و گفتن خونه پاشا مهمونی دعوتیم. 😋🥂 اولش تعجب کردم ولی با خیال اینکه اینکه قراره به مناسبت سالگردآشناییمون سوپرایزم کنه حاضر شدم و به اون مهمونی رفتم. 💅 ولی همین که وارد شدم. با دیدن دختر دیگه ای داخل بغلش نابود شدم😭❌❤️‍🔥 ادامه پارت داخل چنل زیر😱😶‍🌫 https://eitaa.com/joinchat/2247033937C09262af717 ❤️🥂
هدایت شده از گسترده تام
رمان جذاب بغ|م کن❤️🥂 داستان زندگی پاشا و طرلان : بعداز چندسال باهم بودن درست زمانی که پاشا میخواست بیاد خواستگار خان بزرگ فوت کرد و با وسعتی که از خودش بجا گذاشت زندگی رو برای همه جهم کرد🥲💅 https://eitaa.com/joinchat/2247033937C09262af717 ورود کودکان ممنوع🚫
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا فصل دوم #پارت246. 🌿🕊 با شنیدن جوابم همه حاضرین در مجلس دس
به نام خدا فصل دوم . 🌿🕊 این تبریک گفتن ما به هم استارتی بود برای بقیه بغل کردن و تبریک گفتن ها بود. اول با خانم جون و اقا جون، هم زمان کادوهاشون رو هم میدادن بهمون. خانم جون برای منو نلین نفری یک دستبند ظریف داد که خیلی خوشگل و ناز بود. بعداز خانم جون و اقاجون حالانوبت مادر و پدرها بود. مامان و بابا بغلم کردن و ارزوی خشبختی کردن. مامان از من جدا شد و نیما رو بغل کرد و رو بهش گفت: اخرش هم دوماد خودم شدی نیما خندید و گفت: یادته بهم چی میگفتی؟ میگفتی اخرشم کسی بهت زن نمیده. دیدی خودت دختر یکی یدونه تو دادی بهم. مامان با بغض نگاهم کرد و گفت: اره. بعد فورا از این پوسته غمگین بیرون اوند و رو به نیما گفت: مثل چشات ازش مراقبت میکنی که اگر بفهمم یک تار مو از سرش کم شده چشاتو درمیارم. نیما دست روی چشمش گذاشت و گفت: ای به چشم. مامان هم به منو و نلین نفری یدونه النگو کادو داد. و حالا نوبت دایی و زندایی بود کپی حرام است به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا فصل دوم . 🌿🕊 زندایی به من و نلین نفری یک گردنبد ستاره ای داد. و بعدش نوبت رسید به سارا. سارا بغلم کرد و گفت: خوشبخت بشی عزیزم . لبخندی زدم که کادو شو از کیفش بیرون اورد و جعبه ای رو به سمتم گرفت و گفت: الان بازش نکن وقتی رفتی خونه خودت بازش کن. با کنجکاوی سری تکون دادم که عطری از کیفش بیرون اورد و گفت: این هم عطری که برات سوغات آوردم وقت نشد بدم بهت. عطر ازش گرفتم و تشکر کردم. بعداز تبریک گفتن همه باهم از محضر خارج شدیم که دایی رو به نیما گفت: بابا جان با خانومت برید یکم وقت بگذرونید و بعدش غروب بیاید خونه آقاجون چون واسه شام مهمون داریم. نیما سری تکون داد و بعداز خداحافظی از بقیه در سمت شاگر رو برام باز کرد و گفت: بفرمایید سیندرلا. داخل ماشین نشستم که نیما در رو بست و ماشین رو دور زد و خودش سوار شد. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
هدایت شده از گسترده لومیو
متأهل بودم اما عاشق یه دختر ۱۸ ساله شدم! زبان‌زد همه‌ی مردم بودم و خانواده‌ی همسرم هم از تاجرهای سرشناس بودن اما هیچ‌وقت نتونستم عاشقش بشم و فقط به عنوان همخونه تحملش می‌کردم. خدمتکارهای زیادی براش می‌گرفتم اما هیچ‌کدوم ماندگار نمیشدن تا اینکه خدمتکار جدیدی وارد عمارتم شد. وقتی چشمام بهش افتاد مجذوبش شدم و از اون روز دائم سعی میکردم دور از چشم همسرم و بقیه نگاش کنم. همه چیز خوب بود اما با ورود برادرم و نزدیکی‌های که به این دختر داشت طاقتم تموم شد و رفتم سراغش تا تهدیدش کنم نباید به برادرم نزدیک بشه و متعلق به منه! ولی وقتی وارد اتاقش شدم با دیدنش که کنج اتاق نشسته و گریه می‌کنه مبهوتِ معصومیتش شدم. - چرا گریه میکنی؟ با دیدن من سریع و دستپاچه خودش رو جمع و جور کرد و گفت: - چیزی نیست آقا دلم درد می‌کنه، شما چیزی نیاز دارین؟ احساس میکردم بعد از مدت‌ها تمام احساساتم بیدار شده بود و برای اولین‌بار دلم لرزیده! مقابل پاهاش نشستم و توی یک حرکت اون رو به آغوش خودم کشیدم. - من تو رو نیاز دارم... دلم برات لرزیده دخترجون، وقتشه برای همیشه مال من بشی....! https://eitaa.com/joinchat/139068685Cd5aeff5e44