🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت102. 🕊 همونجوری که تو بغل حسین بودم پچ زدم: چرا ن
به نام خدا
#پارت103. 🕊
بعد از ناهار ظرفها رو بردم تو آشپزخانه و مشغول شستن شدم.
تقریبا دیگه آخراش بود که خاله حسنا وارد آشپزخونه شد.
چای و دم کرد و بعدش رو به من گفت:
یاس دخترم.
رومو برگردوندم سمتش و گفتم: جانم خاله
- دخترم محیا راجب به کاری که سارا انجام داده بهم گفت: عزیزم تو به دل نگیر اون تو آلمان بزرگ شده و هنوز خوی اونجا تو سرشه. بازم من بهش میگم که مواظب رفتارش باشه. حسین دیگه الان زن داره.
دخترم یه وقت خودتو اذیت نکنیا مادر قربون شکلت.
از این همه محبتش لبخند روی لبم اومد و گفتم: چشم، ما درباره این موضوع قبلا صحبت کردیم، بازم ممنونم.
قربونت بشم که انقذر با درکی.
_خدانکنه
خاله چای رو تو لیوانا ریخت و گفت: اینو ببر منم الان میام.
سینی را از دستش گرفتم و رفتم پیش بقیه.
برای همه چای گذاشتم و لیوان خودم هم برداشتم و رفتم کنار حسین نشستم که همون لحظه خاله حسنا با ظرف شیرینی از آشپزخانه بیرون اومد، و کنارمون نشست و رو به من و حسین گفت:
جایتونو که خوردید برید خرید.
لباس عقد و حلقه و هر چیزی که لازم داشتید رو بخرید.
یه جرعه از چای موخوردم گفتم: شماها نمیاید باهامون.
سارا یکم تو جاش جابجا شد و گفت: چرا، اتفاقاً منم یه سری خرید داشتم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
منی که هروقت صداشو میشنوم بغض میکنم🥺🌑🪐
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت103. 🕊 بعد از ناهار ظرفها رو بردم تو آشپزخانه
ببخشید پارت امشب دیر شد و یدونه هست
مهمون یهویی داشتیم و من وقت نکردم الانم با تموم خستگیم براتون پارت دادم اومیدوارم درکم کنید.
با نظرات زیباتون خستگیمو کم کنید🥺🫀
https://daigo.ir/secret/51377722176
به نام خدا
#پارت104. 🕊
خاله نگاهی به من کرد و بعد رو به سارا گفت: سارا جان بزار اینا برن بعدش ما یه وقت دیگه میریم.
بعد رو به من چشم و ابرو اومد و گفت: دخترم ما مزاحم شما نمیشیم پاشو حاضر شو برید.
از جام بلند شدم گفتم: شما مراحمید .
رفتم تو اتاق و چادرمو سر کردم و کیفم و انداختم رو شونم و رفتم بیرون.
رو به حسین گفتم: من حاضرم بریم،
حسین رفت تو حیاط منم رفتم کنار مامان و رو به همه گفتم: لباسم چه رنگی باشه.
مامان یکم فکر کرد و گفت: هر رنگی که خودت دوست داری اما فکر میکنم سفید بهتر باشه.
خاله هم با حرف مامان موافقت کرد و گفت: لباس بخت باید سفید باشه.
سری تکون دادم و از همه خداحافظی کردم.
دست آخر تو صورت سارا لبخندی زدم و از خونه خارج شدم.
2ساعت بعد...
به انتخاب حسین به یه پاساژ اومدیم که مخصوص خرید عقد بود.
بعد از کلی گشتن وارد یه مغازه که لباس عقد پوشیده داشت شدیم.
به فروشنده سلام کردیم و فتیم و طرحها رو دیدیم.
به حسین گفتم: چه رنگی
حسین با خنده گفت: عع عع عع زرنگی خودت بگو چه.
خندهای کردم و گفتم: مسخره.
همونطور که داشتم به لباسها نگاه میکردم گفتم: مامانا گفتن سفید برداریم.
حسین: بزار بگردیم اگه قشنگ بود برمیداریم.
از روی رگال چند تا لباس رو رد کردم که چشمم به یه لباس سفید خورد.
بلند بود و کاملاً با حجاب و از زانو تا کمر یه تیکه پارچه مرواید دوزی بهش وصل شده بود.
لباس رو برداشتم به حسین نشون دادم.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.
به نام خدا
#پارت105. 🕊
لباسو سمت خودم گرفتم و گفتم: قشنگه.
لبخندی زد و گفت: چون واسه توئه قشنگه.
همون جوری که لباسو به خودم فشار میدادم یه چرخ زدم و خودم تو آینه نگاه کردم.
حسین دستشو تو جیب شلوارش کردو یه چشمک بهم زد.
با خجالت لبخند زدم و رومو به فروشنده که داشت بقیه مشتریا رو راه مینداخت گفتم: میشه سایز... رو بیارید.
فروشنده سری تکون داد و به همکارش گفت تا سایز تنمو برامون بیاره.
بعد از چند لحظه یه خانم همسن و سال خودم لباس رو آورد و دستم داد.
تشکری کردم و لباسو ازش گرفتم.
کیف و چادرمو دست حسین دادم و وارد اتاق پرو شدم.
لباس پوشیدم اندازه تنم بود میخواستم در رو باز کنم و به حسین نشون بدم اما پشیمون شدم.
با خودم گفتم بزار اولین بار تو کربلا با این لباس ببینتم.
لباس رو درآوردم و از اتاق بیرون رفتم رو به همون خانمی که لباس را آورده بود گفتم: همینو میخوایم.
خانم لباس ازم گرفت و گفت: برای این لباس ست روسری و چادرشونم هست،
میخواید بزارم براتون؟
به حسین نگاه کردم که با اخم های درهم گفت: آره بزارید.
بعد از اینکه حسین پول لباس و چادر رو حساب کرد از مغازه بیرون اومدیم که حسین گفت: چرا وقتی لباس پوشیدی نشونم ندادی.
کپی حرام است.
به قلم ستاره درخشان.🕊