eitaa logo
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
5.2هزار دنبال‌کننده
65 عکس
130 ویدیو
6 فایل
ִֶָ ࣪  ﷽ ִֶָ ࣪  نام رمآن: فتح قلب ๋࣭⸳⭑ࣶࣸ رمان: مثل زینب برای زینب نویسنده: ستاره درخشان ژانر:عاشقانه،مذهبی،اجتماعی •𓍯🕊⊹𓂃•𓍯🕊⊹• #تابع‌قوانین‌جمهوری‌اسلامی🇮🇷 ❌کپی از‌رمان حتی با نام نویسنده پیگرد قانونی دارد ๋تبلیغات: https://eitaa.com/Panah3134
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به نام خدا . 🕊 خاله نگاهی به من کرد و بعد رو به سارا گفت: سارا جان بزار اینا برن بعدش ما یه وقت دیگه میریم. بعد رو به من چشم و ابرو اومد و گفت: دخترم ما مزاحم شما نمی‌شیم پاشو حاضر شو برید. از جام بلند شدم گفتم: شما مراحمید . رفتم تو اتاق و چادرمو سر کردم و کیفم و انداختم رو شونم و رفتم بیرون. رو به حسین گفتم: من حاضرم بریم، حسین رفت تو حیاط منم رفتم کنار مامان و رو به همه گفتم: لباسم چه رنگی باشه. مامان یکم فکر کرد و گفت: هر رنگی که خودت دوست داری اما فکر می‌کنم سفید بهتر باشه. خاله هم با حرف مامان موافقت کرد و گفت: لباس بخت باید سفید باشه. سری تکون دادم و از همه خداحافظی کردم. دست آخر تو صورت سارا لبخندی زدم و از خونه خارج شدم. 2ساعت بعد... به انتخاب حسین به یه پاساژ اومدیم که مخصوص خرید عقد بود. بعد از کلی گشتن وارد یه مغازه که لباس عقد پوشیده داشت شدیم. به فروشنده سلام کردیم و فتیم و طرح‌ها رو دیدیم. به حسین گفتم: چه رنگی حسین با خنده گفت: عع عع عع زرنگی خودت بگو چه. خنده‌ای کردم و گفتم: مسخره. همونطور که داشتم به لباس‌ها نگاه می‌کردم گفتم: مامانا گفتن سفید برداریم. حسین: بزار بگردیم اگه قشنگ بود برمی‌داریم. از روی رگال چند تا لباس رو رد کردم که چشمم به یه لباس سفید خورد. بلند بود و کاملاً با حجاب و از زانو تا کمر یه تیکه پارچه مرواید دوزی بهش وصل شده بود. لباس رو برداشتم به حسین نشون دادم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.
به نام خدا . 🕊 لباسو سمت خودم گرفتم و گفتم: قشنگه. لبخندی زد و گفت: چون واسه توئه قشنگه. همون جوری که لباسو به خودم فشار می‌دادم یه چرخ زدم و خودم تو آینه نگاه کردم. حسین دستشو تو جیب شلوارش کردو یه چشمک بهم زد. با خجالت لبخند زدم و رومو به فروشنده که داشت بقیه مشتریا رو راه می‌نداخت گفتم: میشه سایز... رو بیارید. فروشنده سری تکون داد و به همکارش گفت تا سایز تنمو برامون بیاره. بعد از چند لحظه یه خانم همسن و سال خودم لباس رو آورد و دستم داد. تشکری کردم و لباسو ازش گرفتم. کیف و چادرمو دست حسین دادم و وارد اتاق پرو شدم. لباس پوشیدم اندازه تنم بود می‌خواستم در رو باز کنم و به حسین نشون بدم اما پشیمون شدم. با خودم گفتم بزار اولین بار تو کربلا با این لباس ببینتم. لباس رو درآوردم و از اتاق بیرون رفتم رو به همون خانمی که لباس را آورده بود گفتم: همینو می‌خوایم. خانم لباس ازم گرفت و گفت: برای این لباس ست روسری و چادرشونم هست، می‌خواید بزارم براتون؟ به حسین نگاه کردم که با اخم های درهم گفت: آره بزارید. بعد از اینکه حسین پول لباس‌ و چادر رو حساب کرد از مغازه بیرون اومدیم که حسین گفت: چرا وقتی لباس پوشیدی نشونم ندادی. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
دوتا پارت طولانی😊🤌👌
2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تورو خدا عاشق بشید🥲♥️ ازدواج با عشق خیلی خیلی قشنگه
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت105. 🕊 لباسو سمت خودم گرفتم و گفتم: قشنگه. لب
به نام خدا . 🕊 پس به خاطر این اخم کرده بود. به جلو نگاه کردم و گفتم: نخواستم ببینی حرفیه؟ حسین با همون اخم های درهمش گفت: اونوقت چرا... -چون گفتم بار اول تو کربلا ببینی. حسین سری تکون دادو گفت: پس که اینطور. باش خودت خواستی. لبخندی زدم و دست حسین و گرفتم که گفت: برایم برای من کت و شلوار بگیریم. سری تکون دادمو باهم وارد یه بوتیک مردونه شدیم. ... حسین یه کت و شلوار مشکی برداشت وگفت: خوبه؟ یه نگاه دقیق کردم و گفتم؟ اره بهت میاد. فروشنده سایز مد نظر را به حسین داد و بعد رفت. حسین وارد اتاق پرو شد و من همونجا منتظرش موندم تا وقتی کت و شلوار رو پوشید نشونم بده. ما بعد از چند لحظه در اتاق باز شد و حسین با لباس‌های قبلی که تنش بود بیرون اومد. بدجور خورده بود تو ذوقم حسین با لبای خندون گفت: همین خوبه. رفت حساب کردو از مغازه بیرون اومدیم. حسین دستمو گرفت و گفت: اخمو نباش که بهت نمیاد. -چرا وقتی پوشیدی نشونم ندادی. خنده ای کرد که بیشتر حرص خوردم. حسین: بهت نشون ندادم چون خواستم تو کربلا ببینی. با این حرفش تازه فهمیدم تلافی کرده. حسین: بریم حلقه بخریم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان .🕊
🕊فُتٌحً قُلَبً💚
به نام خدا #پارت106. 🕊 پس به خاطر این اخم کرده بود. به جلو نگاه
به نام خدا . 🕊 بعد از خرید حلقه سوار ماشین شدیم که حسین گفت: یه زنگ بزن خونه بگو شب دیر میایم. -چرا؟ + می‌خوام ببرمت یه جایی ابرو بالا انداختم و گفتم: کجا همونطور که به جلو خیره بود گفت: سوپرایزه دیگه چیزی نگفتم زنگ زدم به مامان خبر دادم. بعد از چند لحظه جلوی شهربازی بزرگ نگه داشت. ماشینو پارک کرد و از ماشین پیاده شدیم. رفتیم جلوی دکه تا بلیط بگیریم. حسین با آقایی که اونجا بود گرم احوالپرسی کرد و بعد به من اشاره کرد و گفت: با خانومم اومدم داداش از داداش گفتنش تعجب کردم ولی چیزی نگفتم. مرده: خوش بختم سریع تکون دادم دست حسین که تو دستم بود رو فشار دادم. حسین روی مرده گفت: خوب داداش مزاحم نمی‌شیم یه کارت مخصوص بهمون بده می‌خوایم همه رو سوار بشیم. مرده کارت رو به حسین داد و ما هم ازش تشکر کردیم و از اونجا دور شدیم که حسین گفت: اول کدوم رو سوار بشیم. من عاشق ترن هوایی بودم به خاطر همون با ذوق گفتم: اول ترند. حسین خندید و دستمو کشید سمت ترن هوایی و بعد از این کارتو نشون دادیم سوار شدیم. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
به نام خدا . 🕊 همه رو سوار شده بودیم انقدر خندیده بودم که دلم درد گرفته بود و با خستگی به حسین گفتم: بریم دیگه. حسین: خسته شدی؟ _ آره دیشب دیر خوابیدم امروز هم کلی کار کردیم خسته شدم. حسین سری تکون داد و گفت: بزار یه بستنی هم مهمونت کنم بعدش میریم. رفتیم جلوی دکه بستنی فروشی حسین دو تا بستنی قیفی خرید و اومد پیشم. بستنی رو هم با کلی مسخره بازی‌های حسین خوردیم. سوار ماشین شدیم حسین یه آهنگ گذاشت. یه نگاه به بیرون انداختم، امشب خیلی خوب بود. حسین: دلیل لبخندمی یاسی خانوم. از طرفش ذوق کردم ولی به شوخی گفتم: نه بابا، خودت می‌خندی بعد میگی تو دلیل خندمی؟ حسین اخم کرد و گفت: دروغم چیه یاس. بعد گفت: تو اعتبار منی. وقتی اینو گفت حس کردم خوشبخت‌ترین آدم روی زمینم. دست حسین روی دنده بود لبخندی زدم و دستمو روی دستش گذاشتم و مثل خودش به جلو خیره شدم. _الان کجا میریم . +یه سر میریم مسجدبعدش میریم خونه خودمون. کپی حرام است. به قلم ستاره درخشان.🕊
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا