eitaa logo
صندوقچه ابزار محتوا | طیب 🇮🇷
2.1هزار دنبال‌کننده
5.3هزار عکس
1.1هزار ویدیو
2.3هزار فایل
سلام نوش جان😊 🧡کانال اصلی 👇🏻 @MohsenTayeb 🛍🎁🖇💎
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
علیرضا طاهرینماهنگ یار پسندید مرا.mp3
زمان: حجم: 3.5M
🔉 نماهنگ یار پسندید مرا مژده بده مژده بده دست توسل که به آیینه زدم نوحه کنان سینه زدم یار پسندید مرا حسین دید مرا 🎙 ✳️ #️⃣ #️⃣ @Content_Toolbox
نماهنگ جانا.mp3
زمان: حجم: 2.1M
🔉 نماهنگ جانا جانا یارا دلبر و دلدارا سید و مولانا اللهم الجعل عواقب امورنا خیرا به اباعبدالله حسین یا اباعبدالله 🎙 ✳️ #️⃣ #️⃣ @Content_Toolbox
نماهنگ جان جهان.mp3
زمان: حجم: 4.1M
🔉 نماهنگ جان جهان کجایید ای شهیدان خدایی بلا جوایان دشت کربلایی کجایید ای سبک بالان عاشق پرنده تر ز مرغان هوایی 🎙 ✳️ #️⃣ #️⃣ #️⃣ @Content_Toolbox
📖🕊داستان راستان 🕊📖 راز اسم اعظم روزی مردی که سال‌ها به کشک‌سابی مشغول بود، نزد شیخ بهایی رفت. از تنگدستی و بی‌کاری به ستوه آمده بود و می‌گفت: «شیخ! دیگر از این زندگی خسته شده‌ام. شنیده‌ام کسی که اسم اعظم خدا را بداند، دستش به هر جا برسد و از گرفتاری نجات پیدا کند. اگر ممکن است آن را به من بیاموز تا از این درماندگی بیرون بیایم.» شیخ بهایی مدتی با او صحبت کرد و سرانجام گفت: «اسم اعظم را نمی‌توان به هر کسی سپرد. چنین رازی نیازمند شایستگی و توانایی نگهداری از راز است. اگر می‌خواهی ببینم آمادگی آن را داری یا نه، فعلاً کاری را که می‌گویم انجام بده.» مرد با شوق گفت: «هر چه بفرمایید.» شیخ دستور پخت نوعی فرنی را به او یاد داد و گفت: «یک دیگ و چند کاسه تهیه کن و همین فرنی را درست کن و بفروش. اما یادت باشد نه برای خودت شاگرد بگیری و نه دستور پخت آن را به کسی یاد بدهی.» مرد به خانه رفت. دیگ و کاسه‌ای فراهم کرد و شروع به پختن فرنی و فروختن آن کرد. طولی نکشید که مشتری‌هایش زیاد شدند و کارش رونق گرفت. درآمدش بهتر شد و زندگی‌اش سر و سامان گرفت. اما همین که وضعش خوب شد، طمع به سراغش آمد. با خودش گفت: «اگر شاگردی داشته باشم، او کارها را انجام می‌دهد و من هم کمتر زحمت می‌کشم.» پس شاگردی گرفت و کم‌کم تمام فوت‌وفن کار، از جمله روش پخت فرنی را به او یاد داد. مدتی گذشت تا شاگرد که کار را به خوبی یاد گرفته بود، از استادش جدا شد و در جای دیگری دکانی باز کرد. فرنی می‌پخت و می‌فروخت و خیلی زود مشتری‌های زیادی پیدا کرد. کار مرد سابقه‌دار کساد شد و مشتریانش یکی‌یکی به دکان شاگرد رفتند. مرد دوباره به یاد شیخ بهایی افتاد و با ناراحتی نزد او رفت و گفت: «شیخ! همه چیزم از دست رفت. حالا دیگر بیش از همیشه به اسم اعظم نیاز دارم. خواهش می‌کنم آن را به من بیاموز.» شیخ بهایی که از ماجرا باخبر شده بود، لبخندی زد و گفت: «تو را برای آزمودن امانت‌داری‌ات به کاری ساده گماشتم و از تو خواستم راز یک فرنی را به کسی نگویی؛ اما همان راز کوچک را هم نتوانستی نگه داری. آن وقت چگونه می‌خواهی راز اسم اعظم را حفظ کنی؟» مرد سرش را پایین انداخت. شیخ گفت: «برو پسرم؛ فعلاً همان کشکت را بساب!» آدمی که امانت کوچک را نگه نمی‌دارد، شایسته سپردن رازهای بزرگ نیست. @Content_Toolbox
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا