نمیتونم به این فکر کنم که تو چشمای اون زن و آرامش محضش غم نشسته... حتی صداش الانم آرامش داشت.
بی وفا خوابیده ای یا اینکه بیداری هنوز؟
فکر من را ای مسافر در سرت داری هنوز؟
من که هر شب طبق عادت با تو خلوت می کنم
بی صدا در قاب عکست روی دیواری هنوز
چای می ریزم برایت می نشینم پشت میز
شعر می خوانم برایت وقت بیکاری هنوز
.
نباید اینو میخوندم و قلبم ترکاش عمیقتر میشد و بعد تیکه تیکه میشد و آینده رو تصور میکردم برای زنِ سفیدِ دوستداشتنیِ زندگیم :))))))))
هدایت شده از توابین | سید مصطفی موسوی
به یکدیگر مهر بورزید،
اما از مهر بند مسازید!
بگذارید که مهر دریای مواجی باشد
در میانِ دو ساحلِ روحهای شما
جامِ یکدیگر را پر کنید،
اما از یک جام منوشید!
از نانِ خود به یکدیگر بدهید،
اما از یک گِردهٔ نان مخورید!
با هم بخوانید
و برقصید
و شادی کنید،
ولی یکدیگر را تنها بگذارید،
همانگونه که
تارهایِ ساز تنها هستند،
با آنکه از یک نغمه
به ارتعاش در میآیند..
جبران خلیل جبران
@ir_tavabin
نخل و نارنج ؛
چالش یک ماههی نوشتن، خاطرات دِی! هر روز درباره یکی از این موضوعها داستان یا خاطره یا حرف دلت رو ب
#Daymemori
شماره ۱۱ ؛
موفقیت در نهایت اینه که از زندگیت رضایت داشته باشی. وقتی راضی هستی یعنی به چیزایی که میخواستی رسیدی پس این موفقیته. بزرگترین موفقیت رضایت از زندگیه. آسون به دست نمیاد! ولی لذتش به همینه دیگه.
شما نمیتونی بابام و رفقاشُ ببینی،
شوخیاشون، بحثاشون، خندههاشون،
خوشیاشون، مدل حرف زدنشون،
مباحثههاشون، تیکه کلاماشون،
خاطراتشون، زندگیشونُ ببینی،
بعد دلت نخواد پسر باشی و اینا رو،
همهشُ حتی اون بخشِ فحش خوردنُ،
حتی همه بخشای سختشُ،
تجربه کنی. لمس کنی، با تمام وجود.
نمیشه اصلا جای من باشین و دلتون نخواد.
شما نمیتونی حوزه بابامُ ببینی،
استاداشُ ببینی، اون حجرهها رو،
از پشت شیشههای برچسبزدهشده
ببینی، بوی زندگیشونُ با تمام وجودت،
حس کنی تو حجرهها، نجابتُ ببینی،
حیا رو ببینی تو اون جوجه طلبههای
باادبِ شر و شیطون، استاداشونُ ببینی،
در و دیواری که باهات حرف میزننُ،
روحِ این زندگی رو ببینی،
بعد دلت نخواد تجربهش کنی.
بعد تو دلت هزاران بار آرزو نکنی...
بعد طلبکار زندگی نباشی که چرا نمیشه
اینا حق تو هم باشه؟