eitaa logo
نخل و نارنج ؛
357 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
189 ویدیو
4 فایل
آقای نخل و خانوم نارنج. دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی علیا خانوم: - https://eitaa.com/nashenas_app/app?startapp=link_isf1go&btn=خانوم.علیا.
مشاهده در ایتا
دانلود
نخل و نارنج ؛
چالش یک ماهه‌ی نوشتن، خاطرات دِی! هر روز درباره یکی از این‌ موضوع‌ها داستان یا خاطره یا حرف دلت رو ب
شماره ۱۱ ؛ موفقیت در نهایت اینه که از زندگیت رضایت داشته باشی. وقتی راضی هستی یعنی به چیزایی که میخواستی رسیدی پس این موفقیته. بزرگترین موفقیت رضایت از زندگیه. آسون به دست نمیاد! ولی لذتش به همینه دیگه.
دنیا تجربه پسر بودن و رفاقت دنیای طلبگی رو بدهکاره.
شما نمیتونی بابام و رفقاشُ ببینی، شوخیاشون، بحثاشون، خنده‌هاشون، خوشیاشون، مدل حرف زدنشون، مباحثه‌هاشون، تیکه کلاماشون، خاطراتشون، زندگی‌شونُ ببینی، بعد دلت نخواد پسر باشی و اینا رو، همه‌شُ حتی اون بخشِ فحش خوردنُ، حتی همه بخشای سخت‌شُ، تجربه کنی. لمس کنی، با تمام وجود. نمیشه اصلا جای من باشین و دلتون نخواد.
شما نمیتونی حوزه بابامُ ببینی، استاداشُ ببینی، اون حجره‌ها رو، از پشت شیشه‌های برچسب‌زده‌شده ببینی، بوی زندگیشونُ با تمام وجودت، حس کنی تو حجره‌ها، نجابتُ ببینی، حیا رو ببینی تو اون جوجه طلبه‌های باادبِ شر و شیطون، استاداشونُ ببینی، در و دیواری که باهات حرف می‌زننُ، روحِ این زندگی رو ببینی، بعد دلت نخواد تجربه‌ش کنی. بعد تو دلت هزاران بار آرزو نکنی... بعد طلبکار زندگی نباشی که چرا نمیشه اینا حق تو هم باشه؟
ما بچه آخوندا خاطرات مشترک قشنگی داریم.
کاش اون وقتا که تو یه شهرک با نهایتا ۱۰ تا کوچه، ۱۵ تا خانواده طلبه زندگی می‌کردن و هیئت هفتگی داشتن یادم میومد.
هنوزم به دوستای بابام فکر می‌کنم، اونایی که یه زمانی خیلی باهاشون صمیمی بودیم، بغض می‌کنم از دلتنگی. خیلی وقته با کسی رابطه خانوادگی صمیمی نداریم (غیر فامیل معزم)
به چشم‌هایِ خمینی‌اش‌ که نگاه میکردی از بی‌خوابی قرمز شده بود، آن‌قدر بیداری کشیده بود که هروقت اراده میکرد چشم‌هایش را میبست و از شدت خستگی بیهوش میشد.. برای دست‌هایش فرقی نداشت که دخترک یتیمی را که از چنگال داعش نجات میدهد شیعه‌ است یا سنی؟ اصلا مسلمان است یا غیرمسلمان؟ برای سیل خوزستان که رفت اصلا از خودش نپرسید تو اینجا چه کار میکنی؟! مگر فرماندار ندارد؟شهردار ندارد؟ کارمند ندارد آن اداره‌ی مسئول؟! برای پاهایش فرق نداشت کجا میروند، خیابان‌های تهران خودمان رد منافقین را میزند یا در خرابه‌های سوریه با تکفیری‌هایی میجنگد که اگر پایشان به مرزهای ایران برسد به صغیر و کبیرمان رحم نمیکند! بعضی همسن و سال‌هایش، همان‌ها که دیگر جنگیدن خسته‌شان کرده بود، حقوقِ سرداری را میگرفتند و کارشان شده بود از این یادواره به آن یادواره فقط نقل خاطره کنند! خاکِ میدان را بوسیده بودند و کنار گذاشته بودند! حاجی اما هم حرف میزد هم عمل میکرد! حاجی هنوز وصیّ امام بود، برای او جنگ ادامه داشت، آخر ملتِ خمینی چشم امیدشان به او بود! ما افتخارمان این است که در کشوری نفس کشیدیم که او نفس میکشید، برای عقیده‌ای جنگیدیم که او برایش جان داد، بعضی وقت‌ها فکر میکنم من آخرین سربازِ جنگ هستم، که بی‌خبر از قطعنامه هنوز میجنگم! به این فکر میکنم که مرگ برای من تمام شدن نیست، شروعی ست با قدرت بیشتر! به آن مستطیل خاکی، به قبرم، به تاریکی‌اش.. فکر نمیکنم! میدانی؟ برای ما شیعه‌های علی‌ علیه‌السلام زندگی تمامی ندارد.. مگر قاسم سلیمانی خسته شده بود که ما خسته شویم؟ مگر او از جمهوری اسلامی شاکی بود که ما باشیم؟ شاید به دل خسته بود از ناعدالتی‌ها، اما تلاش میکرد، قدم برمیداشت، روشنفکر نبود، ادای اپوزیسیونِ ریشو را هم در نمی‌آورد! حاج‌قاسم خودش بود، ولی خودش خوب بود! نقد داشت و راه‌ حل! غر نمیزد و خسته نمیشد! جان داد اما تو میبینی که هنوز ادامه دارد.. سید مصطفی موسوی @ir_tavabin
تف تو این زندگی که من یه داداش بزرگتر ندارم
در قلب من؟ خنجر در قلب من لعنتی