eitaa logo
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
326 دنبال‌کننده
1.4هزار عکس
199 ویدیو
5 فایل
دانشجوی تبعیدی به علومج. «عجب حلاوتی‌ دارد مرگ، اگر انسان در راه آرمانی معتبر بمیرد‌.» . نادر ابراهیمی - https://eitaa.com/nashenasa_app/app?startapp=wSZvGLbdWyFExByj&btn=پیام.ناشناس.
مشاهده در ایتا
دانلود
"بی‌خبری یه جور ضعفه، همون‌طور که یه گناه هم هست..."
1.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هیچی حیف نیست جز نبود تو ... کاش میشد بگم که چی شده بگم کجا رفتم بگم چی کار کردم بگم دارم شاید یکم موفق میشم ... من غریبه نیستماااا
اگر ازم بپرسن دلت برای کی تنگ می‌شه، می‌گم برای خودم. برای دخترکِ ۱۵ ساله‌ی وجودم که اکثر روزهای هفته‌ش توی مسجد و به نماز جماعت و کار جهادی می‌گذشت، توی کیف‌ش همیشه مفاتیحِ یادگاری‌ش و جانماز چریکی‌ش رو داشت، نسبت به نوعِ پوشش‌ش سخت‌گیرتر بود، بیشتر حواسش به چشم‌هاش و گوش‌هاش بود، دعای توسل پایه‌ی ثابت سه‌شنبه‌هاش بود، چهل روز دعای عهد می‌خوند بدون این که یک بار قضا بشه، بیشتر حوصله‌ی کتاب خوندن داشت، بیشتر می‌نوشت حتی اگر نوشته‌هاش خوب نبودن، دوست‌های بیشتری داشت، کلاس‌های بیشتری وقت می‌کرد بره، رابطه‌ی بهتری با شهدا و امام زمان‌ش داشت، آدمِ به درد بخورتری بود! دلم برای فاطمه‌ی ۱۵ ساله و شلوار شیش‌جیب پوشیدنش و وصلِ شهدا بودنش تنگ شده. برای فاطمه‌ی ۱۵ ساله و دفتر خودسازی‌ش. اگر فاطمه‌ی ۱۵ ساله ازم بپرسه به کجا رسیدی، فعلا جوابی براش ندارم. اما قول می‌دم خیلی زود دوباره بغلش کنم و شرمنده‌ش نباشم.
دفتر خاطرات خانوم علیا‌ -
اگر ازم بپرسن دلت برای کی تنگ می‌شه، می‌گم برای خودم. برای دخترکِ ۱۵ ساله‌ی وجودم که اکثر روزهای هفت
در کنارِ همه‌ی اینا، اگر ازم بپرسن به کدوم دوره‌ی زندگی‌ت دیگه دلت نمی‌خواد برگردی قطعا جوابم ۱۴ - ۱۵ سالگیه. اشتباه‌های اون تایم از زندگیم هم واقعا لِوِل عجیبی داشتن. تجربه‌های عجیبی که داشتم واقعا برای کوچیک بودنم خیلی زیاد و سخت بودن. اتفاق‌هایی که دوستام رو ازم گرفتن خیلی ناراحت‌کننده بودن. خیلی کوچیک بودم واسه‌ی اون تجربه‌ها و غصه‌ها...
مرور خاطراتی که می‌فهمی مالِ ۵ ، ۶ سال پیشن خیلی عجیبه. یه طوریه که باورت نمیشه اونا رو خودت زندگی کردی و از طرفی خیلی به نظر نزدیک میان. به قول خانم جعفری - دبیر فلسفه و بابا زندگی به چشم بهم زدنی می‌گذره.
چهره‌های نچرال»»»»»»»»»
امروز از روزهای شلوغ دانشکده است. برنامه درسیِ ترم اولی‌ها را که نگاه می‌کردم، همه‌شان دوشنبه‌ها کلاس دارند. سوای آن، امروز روز اولی‌ست که خیلی‌هایشان برای ثبت‌نام آمده‌اند. چهره‌های جدیدی را می‌بینم که خیلی‌هایشان یک سال یا دو سال از من کوچک‌ترند. سالِ گذشته که این‌وقت‌ها خودمان ترم یک بودیم، سال بالایی نداشتیم. اولین ورودی‌های جامعه‌پژوهی بودیم و سر خیلی چیزها که به مشکل می‌خوردیم، احساس بی‌کسی و سردرگمی می‌کردیم. امسال اما خودمان شده‌ایم سال بالاییِ ورودی‌های چهارصد و چهارِ جامعه‌پژوهی. کمی تجربه داریم که در اختیارشان بگذاریم. یک‌چیزهایی یاد گرفته‌ایم که به دردشان بخورد و بعضی از استادها را شناخته‌ایم که راهنمایی‌شان کنیم. بعد از چند هفته سر کلاس نشستن از این ترم، امروز احساس می‌کنم روز اول است. اولین روزی که آمده‌ام علومج. مثل اولین روزِ پارسال که راهم را گم کرده بودم و چهل دقیقه‌ای معطلِ پیدا کردنِ دانشکده شدم. عجب خاطراتی ادواردو! عجب خاطراتی. امروز برایم دقیقا به همان اندازه نو و پرهیجان است. شوقِ دیدنِ بچه‌های جدید را دارم. البته نمی‌توانم منکر اضطرابی شوم که در مواجهه با آدم‌های جدید و آدم‌های زیاد دارم. اما گاهی وقت‌ها شوق ممکن است بر ترس‌ها فائق شود. دوست دارم سر تک‌تک کلاس‌هایشان بنشینم و حرفِ تک‌تک‌شان را در شرحِ اهداف و انگیزه‌هایشان بشنوم. وقتی که می‌گویند چرا و چطور جامعه‌پژوهیِ اسلامی قسمت‌شان بوده، برق چشم‌هایشان را رصد کنم و آن‌هایشان را که برق چشمانشان شبیه برق چشمان خودم است، جدا کنم. حرف‌هایشان را درباره‌ی استادها بشنوم و ببینم که نظرمان شبیه هم است یا نه، آن‌ها هم مثل ما فکر می‌کنند یا نه. کمک‌شان کنم تا در این دنیایِ عجیب به هر سو نروند و راه‌شان را پیدا کنند. عجب فکر و خیال‌هایی ادواردو. عجب فکر و خیال‌هایی... / / / @Alnana
اردبیل ۷ صبح دماش به ۴ درجه میرسه :)))))))))))))