eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
781 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
بسم‌الله النور الهادي الباقي (نماز جمعه از بزرگترین عنايات حق تعالي بر جمهورى اسلامى ايران است.) روح الله موسوى خمينى رحمة الله عليه 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
📚 هر روز یک آیه : يَعْلَمُ خَائِنَةَ الْأَعْيُنِ وَمَا تُخْفِي الصُّدُورُ خداوند از خيانت چشم ها و آن چه دل‌ها مخفى مى كنند، آگاه است. سوره غافر آیه ۱۹ 🌺🍃
📚 هر روز یک حدیث : ان من اعظم الناس حسرة یوم القیامة، من وصف عدلا ثم خالفه الى غیره. پشیمان ترین شخص در روز قیامت، کسى است که براى مردم از عدالت سخن بگوید، اما خودش به دیگران عدالت روا ندارد. امام صادق علیه‌السلام|وسائل الشیعه ج۱۵ص۲۹۵ 🌸🍃
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_اول_دوم :🔻 📆 آ
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت سوم :🔻 🗓روزهای هجده سالگیم بود سال و روزهایی که شد و زندگیم را سوزاند زندگی همه ما را. من.. دانیال..مادر و پدرِ سازمان زده ام. 📚آن روزها، دانیال کمی شده بود. کتاب میخواند. آن هم کتابهایی که حتی و روی جلدش برایم بود. به مادر محبت♥️ میکرد. با پدر درگیر میشد _به و و .. نمی آمد و حتی گاهی با همان لحنِ عشق زده اش، مرا هم میکرد رفت و آمدش شده بود. من مهربان بود، شده بود. +اما گاهی حرفهایش، مادر میشد و این مرا می‌ترساند😨 من از متنفر بودم. مادرم بود وخدایی داشت اما دانیال بود، حرف زور دیوانه اش میکرد فریاد میکشید. کتک کاری میکرد. اما نمیترسید، .. خدای من شبیه مادر و خدایش میشد. خدای من، باید دانیال🧑، برادرم می ماند. _پس باید میکردم، هر طور که شده خودم را حرفهایش نشان میدادم و او میگفت. از بایدها و نبایدها از درست و غلطهای تعریف شده از هنجارها و ناهنجارها حالا دیگر مادر کنار ایستاده بود و دانیال 🧑می‌جنگید با پدر، با یک شرِ سیاست زده در زندگی آن روزهایم چقدر بود و من باید میکردم من از بدم میآمد و پدرِ . ⏱ثانیه های عمرم و من . دانیال🧑 دیگر مثله من فکر نمیکرد مثله خودش شده بود یک مدام شیرین میگفت از خدای مادر. که مهربان است. که چنین و چنان میکند. که…. و من میشدم از خدایی که دانیال🧑 را از ها و دوستانه ام، کرده بود. این خدا، کارش را خب بلد بود. _هر چه بیشتر میگذشت، رفتار دانیال بیشتر عوض میشد. گاهی با از دوست جدیدش که بود میگفت، که خوب و مهربان و عاقل است. که به رویش باز کرده.. که این همه سال مادر میگفت و ما نمیفهمیدیم.. که چه در خانه داشتیمو خواب 😴 بودیم.. و من فقط میکردم بی هیچ حس و حالی.. حتی یک روز عکسی از دوست مسلمانش در موبایل، نشانم داد _و من چقدر بودم از دیدن تصویر پسری که خدایم را رامِ خدایش کرده بود ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت سوم :🔻
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_چهارم_پنجم :🔻 ⏳روزها میگذشت. دیگر از و درگیری سابق در خانه🏠 خبری نبود. حالا دیگر مادر🧕 یک قوی به نام دانیال🧑 داشت و پدر برای مبارزه و کتک زدن،در خود نمیدید. پس ، نسبی در خانه برقرار بود. _دیگر علیرغم میل دانیال خودم به در میهمانی ها و دورهمی های دوستانمان شرکت میکردم. و این میکردم اما باید میکردم به که دیگر داشت. +حالا دیگر دانیال🧑 مانند مادر نماز📿 میخواند به طور با دخترانِ به قول خودش ارتباط نداشت. در مورد غذاهایش دقت میکرد. و.. و.. و… که همه شان از نظر من بود _قرار گرفتن در به نام آن هم در عصری که هزاران سال از ظهورش میگذشت، شکل ممکن بود. +دانیال مدام از 📚کتابها و که از شنیده بود برام تعریف میکرد و من با به صورت مردانه و بورش نگاه میکردم +راستی چقدر آن روزهایم بود. و لبخندهایش😄 زیباتر انگار پرده ایی از حریر، مهربانی هایش را کرده بود +گاهی خنده ام 😆میگرفت، از آن همه کودکانه اش وقتی از تعریف میکرد. همان که به رسم مسلمان زاده ها، ته ریشی🧔‍♂ تیره رنگ بر صورت مردانه و از نظر آن روزهایم و پر فریبش، خودنمایی میکرد.  _نمیدانم چرا؟ اما خدایی که دانیالِ آن روزها، توصیفش را میکرد، زیاد هم بد نبود.. شاید ، فقط کمی میشد در موردش کرد هر چه که میگذشت، حسِ نسبت به خدای دانیال پیدا میکردم. ++خدایی که را کرده بود حتما چیزی برایِ ، داشت و من در پس زدن با دست و پیش کشیدن با پا... ++کمی از خدای دانیال آمد و دانیال این را فهمیده بود.. گاهی بطور نماز📿 خواندهای دانیال را تماشا میکردم و فقط بود وبس.. اما هر چه که بود، کمی میکرد حداقل از 🥤نوشیدنی های بهتر.. +حالا دیگر کمی با محو هیجانهای برادرم میشدم. و چقدر مادر🧕 بود چشمها و حرفهایش.. +آرامش خانه🏠 به دور از شبانه🌗، و ی پدر برام شده بود. +دیگر از مذهبی ها متنفر نبودم. دوستشان نداشتم، اما هم در کار بود. +آنها میتوانستند دانیال باشند، ولی و .. و این کام تفکراتم🤔 را میکرد. ++حالا با اشتیاق به روزمره دانیال با دوست مسلمانش گوش میکردم مذهبی ها هم بلد بودند.. خندیدن😄 و هم جزئی از زندگیشان بود حتی بامزه و پر هم میگرفتند.. کم داشت از خدای دانیال خوشم میآمد.. که ناگهان همه چیز خراب شد..😔 مادر🧕 و دانیال🧑، همه چیز را خراب کرد… همه چیز... ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید