6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎶💔
جسمم را به #خاک
روحمم را به #خدا
راهم را به #شما می سپارم
مثل پرنده ها راهیم و رها
مثل پرنده ها🕊 بی قرارم
#حزب_الله
#شهیدسیدحسننصرالله
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌دستورالعملی مجرّب از شهید #سید_حسن_نصرالله رحمهالله علیه
🔺هروقت احساس خستگی کردی، وارد یک اتاق شو، تنها...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_اول_دوم :🔻 📆 آ
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت سوم :🔻
🗓روزهای هجده سالگیم بود
سال و روزهایی که #ققنوس شد و زندگیم را سوزاند
زندگی همه ما را. من.. دانیال..مادر و پدرِ سازمان زده ام.
📚آن روزها، دانیال کمی #عجیب شده بود.
کتاب میخواند.
آن هم کتابهایی که حتی #عکس و #اسم روی جلدش برایم #غریب بود.
به مادر محبت♥️ میکرد. #کمتر با پدر درگیر میشد
_به #میهمانی و #کلوب و .. نمی آمد
و حتی گاهی با همان لحنِ عشق زده اش، مرا هم #منصرف میکرد
رفت و آمدش #منظم شده بود.
#خدای من مهربان بود، #مهربانتر شده بود.
+اما گاهی حرفهایش، #شبیه مادر میشد
و این مرا میترساند😨
من از #مذهبیها متنفر بودم.
مادرم #ترسو بود وخدایی #ترسوتر داشت
اما دانیال #جسور بود، حرف زور دیوانه اش میکرد
فریاد میکشید. کتک کاری میکرد.
اما نمیترسید، #هرگز..
خدای من #نباید شبیه مادر و خدایش میشد.
خدای من، باید دانیال🧑، برادرم می ماند.
_پس باید #حفظش میکردم، هر طور که شده
خودم را #مشتاق حرفهایش نشان میدادم و او میگفت.
از بایدها و نبایدها
از درست و غلطهای تعریف شده
از هنجارها و ناهنجارها
حالا دیگر مادر کنار #گود ایستاده بود و دانیال 🧑میجنگید
با پدر، با یک شرِ سیاست زده
در زندگی آن روزهایم چقدر #تنفر بود
و من باید #زندگیشان میکردم
من از #سیاست بدم میآمد و پدرِ #سیاست_زده .
⏱ثانیه های عمرم #میدویدند و من #بی_خیالشان.
دانیال🧑 دیگر مثله من فکر نمیکرد
مثله خودش شده بود
یک #خدای_مهربانتر
مدام #افسانههایی شیرین میگفت از خدای مادر.
که مهربان است. که چنین و چنان میکند.
که…. و من #متنفرتر میشدم از خدایی که دانیال🧑 را از #میهمانی ها و #خوش_گذرانیهای دوستانه ام، #حذف کرده بود.
این خدا، کارش را خب بلد بود.
_هر چه بیشتر میگذشت، رفتار دانیال بیشتر عوض میشد. گاهی با #هیجان از دوست جدیدش که #مسلمان بود میگفت، که خوب و مهربان و عاقل است.
که #درهای_جدیدی به رویش باز کرده..
که این همه سال مادر میگفت و ما نمیفهمیدیم..
که چه #گنجی در خانه داشتیمو خواب 😴 بودیم..
و من فقط #نگاهش میکردم
بی هیچ حس و حالی..
حتی یک روز عکسی از دوست مسلمانش در موبایل، نشانم داد
_و من چقدر #متنفر بودم از دیدن تصویر پسری که خدایم را رامِ خدایش کرده بود
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت سوم :🔻
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_چهارم_پنجم :🔻
⏳روزها میگذشت.
دیگر از #جنگ و درگیری سابق در خانه🏠 خبری نبود.
حالا دیگر مادر🧕 یک #هم_تیمی قوی به نام دانیال🧑 داشت
و پدر #توانی برای مبارزه و کتک زدن،در خود نمیدید.
پس #آتش_بسی، نسبی در خانه برقرار بود.
_دیگر علیرغم میل دانیال خودم به #تنهایی در میهمانی ها
و دورهمی های دوستانمان شرکت میکردم.
و این #دیوانهام میکردم
اما باید #عادت میکردم به #خدایی که دیگر #خدا داشت.
+حالا دیگر دانیال🧑 مانند مادر نماز📿 میخواند
به طور #احمقانهایی با دخترانِ به قول خودش #نامحرم
ارتباط نداشت.
در مورد #حلال_بودن غذاهایش دقت میکرد.
و.. و.. و… که همه شان از نظر من #ابلهانه بود
_قرار گرفتن در#چهارچوبی به نام #اسلام
آن هم در عصری که هزاران سال از ظهورش میگذشت،
#عقب_افتاده_ترین شکل ممکن بود.
+دانیال مدام از 📚کتابها و #حرفهایی که از #دوستش شنیده بود
برام تعریف میکرد و من با #بی_تفاوتی
به صورت مردانه و بورش نگاه میکردم
+راستی چقدر #برادر آن روزهایم #زیبا بود. و لبخندهایش😄 زیباتر
انگار پرده ایی از حریر، مهربانی هایش را #دلرباتر کرده بود
+گاهی خنده ام 😆میگرفت، از آن همه #هیجان کودکانه اش
وقتی از #دوستش تعریف میکرد.
همان #پسره_سبزه_ایی که به رسم مسلمان زاده ها،
ته ریشی🧔♂ تیره رنگ بر صورت مردانه
و از نظر آن روزهایم #زشت و پر فریبش، خودنمایی میکرد.
_نمیدانم چرا؟
اما خدایی که دانیالِ آن روزها، توصیفش را میکرد،
زیاد هم بد نبود..
شاید ، فقط کمی میشد در موردش #فکر کرد
هر چه که میگذشت،
حسِ #مَلس_تری نسبت به خدای دانیال پیدا میکردم.
++خدایی که #خدایم را #رام کرده بود
حتما چیزی برایِ #دوست_داشتن، داشت
و من در #اوج پس زدن با دست و پیش کشیدن با پا...
++کمی از خدای دانیال #خوشم آمد
و دانیال این را #خوب فهمیده بود..
گاهی بطور #مخفیانه نماز📿 خواندهای دانیال را تماشا میکردم
و فقط #تماشا بود وبس..
اما هر چه که بود، کمی #آرامم میکرد
حداقل از 🥤نوشیدنی های #دیوانه_کننده بهتر..
+حالا دیگر کمی با #دقت محو هیجانهای برادرم میشدم.
و چقدر #شبیه مادر🧕 بود چشمها و حرفهایش..
+آرامش خانه🏠 به دور از #بدمستیهای شبانه🌗،
و #سیاست_زده ی پدر برام #ملموستر شده بود.
+دیگر از مذهبی ها متنفر نبودم.
دوستشان نداشتم، اما #نفرتی هم در کار بود.
+آنها میتوانستند #مانند دانیال باشند،
#مهربان ولی #جسور و #نترس..
و این کام تفکراتم🤔 را #شیرین میکرد.
++حالا با اشتیاق به #خاطرات روزمره دانیال با دوست مسلمانش گوش میکردم
مذهبی ها #شیطنت هم بلد بودند..
خندیدن😄 و #تفریح هم جزئی از زندگیشان بود
حتی #سلفیهای بامزه و پر #شکلک هم میگرفتند..
#کم کم داشت از خدای دانیال خوشم میآمد..
که ناگهان همه چیز خراب شد..😔
#خدای مادر🧕 و دانیال🧑، همه چیز را خراب کرد…
همه چیز...
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رهبرانقلاب:
هفتاد سال عبادت کردید خداقبول کنه از شما!
برید یه بار هم #وصیت_نامهی عارفان شهید🥀 رو بخونید...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
❣
-آیتاللهفاطمینیا:🌱
یکی از راههای نجات انسان از گناه
پناه بردن به امام زمان(عج) است
ایشان به انتظار نشستهاند
تا کسی دستش را به سمتشان،
دراز کند تا او را هدایت کنند..💔!'
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید