📚 هر روز یک حدیث :
ان من اعظم الناس حسرة یوم القیامة، من وصف عدلا ثم خالفه الى غیره.
پشیمان ترین شخص در روز قیامت، کسى است که براى مردم از عدالت سخن بگوید، اما خودش به دیگران عدالت روا ندارد.
امام صادق علیهالسلام|وسائل الشیعه ج۱۵ص۲۹۵
🌸🍃
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎶💔
جسمم را به #خاک
روحمم را به #خدا
راهم را به #شما می سپارم
مثل پرنده ها راهیم و رها
مثل پرنده ها🕊 بی قرارم
#حزب_الله
#شهیدسیدحسننصرالله
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👌دستورالعملی مجرّب از شهید #سید_حسن_نصرالله رحمهالله علیه
🔺هروقت احساس خستگی کردی، وارد یک اتاق شو، تنها...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_اول_دوم :🔻 📆 آ
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت سوم :🔻
🗓روزهای هجده سالگیم بود
سال و روزهایی که #ققنوس شد و زندگیم را سوزاند
زندگی همه ما را. من.. دانیال..مادر و پدرِ سازمان زده ام.
📚آن روزها، دانیال کمی #عجیب شده بود.
کتاب میخواند.
آن هم کتابهایی که حتی #عکس و #اسم روی جلدش برایم #غریب بود.
به مادر محبت♥️ میکرد. #کمتر با پدر درگیر میشد
_به #میهمانی و #کلوب و .. نمی آمد
و حتی گاهی با همان لحنِ عشق زده اش، مرا هم #منصرف میکرد
رفت و آمدش #منظم شده بود.
#خدای من مهربان بود، #مهربانتر شده بود.
+اما گاهی حرفهایش، #شبیه مادر میشد
و این مرا میترساند😨
من از #مذهبیها متنفر بودم.
مادرم #ترسو بود وخدایی #ترسوتر داشت
اما دانیال #جسور بود، حرف زور دیوانه اش میکرد
فریاد میکشید. کتک کاری میکرد.
اما نمیترسید، #هرگز..
خدای من #نباید شبیه مادر و خدایش میشد.
خدای من، باید دانیال🧑، برادرم می ماند.
_پس باید #حفظش میکردم، هر طور که شده
خودم را #مشتاق حرفهایش نشان میدادم و او میگفت.
از بایدها و نبایدها
از درست و غلطهای تعریف شده
از هنجارها و ناهنجارها
حالا دیگر مادر کنار #گود ایستاده بود و دانیال 🧑میجنگید
با پدر، با یک شرِ سیاست زده
در زندگی آن روزهایم چقدر #تنفر بود
و من باید #زندگیشان میکردم
من از #سیاست بدم میآمد و پدرِ #سیاست_زده .
⏱ثانیه های عمرم #میدویدند و من #بی_خیالشان.
دانیال🧑 دیگر مثله من فکر نمیکرد
مثله خودش شده بود
یک #خدای_مهربانتر
مدام #افسانههایی شیرین میگفت از خدای مادر.
که مهربان است. که چنین و چنان میکند.
که…. و من #متنفرتر میشدم از خدایی که دانیال🧑 را از #میهمانی ها و #خوش_گذرانیهای دوستانه ام، #حذف کرده بود.
این خدا، کارش را خب بلد بود.
_هر چه بیشتر میگذشت، رفتار دانیال بیشتر عوض میشد. گاهی با #هیجان از دوست جدیدش که #مسلمان بود میگفت، که خوب و مهربان و عاقل است.
که #درهای_جدیدی به رویش باز کرده..
که این همه سال مادر میگفت و ما نمیفهمیدیم..
که چه #گنجی در خانه داشتیمو خواب 😴 بودیم..
و من فقط #نگاهش میکردم
بی هیچ حس و حالی..
حتی یک روز عکسی از دوست مسلمانش در موبایل، نشانم داد
_و من چقدر #متنفر بودم از دیدن تصویر پسری که خدایم را رامِ خدایش کرده بود
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت سوم :🔻
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_چهارم_پنجم :🔻
⏳روزها میگذشت.
دیگر از #جنگ و درگیری سابق در خانه🏠 خبری نبود.
حالا دیگر مادر🧕 یک #هم_تیمی قوی به نام دانیال🧑 داشت
و پدر #توانی برای مبارزه و کتک زدن،در خود نمیدید.
پس #آتش_بسی، نسبی در خانه برقرار بود.
_دیگر علیرغم میل دانیال خودم به #تنهایی در میهمانی ها
و دورهمی های دوستانمان شرکت میکردم.
و این #دیوانهام میکردم
اما باید #عادت میکردم به #خدایی که دیگر #خدا داشت.
+حالا دیگر دانیال🧑 مانند مادر نماز📿 میخواند
به طور #احمقانهایی با دخترانِ به قول خودش #نامحرم
ارتباط نداشت.
در مورد #حلال_بودن غذاهایش دقت میکرد.
و.. و.. و… که همه شان از نظر من #ابلهانه بود
_قرار گرفتن در#چهارچوبی به نام #اسلام
آن هم در عصری که هزاران سال از ظهورش میگذشت،
#عقب_افتاده_ترین شکل ممکن بود.
+دانیال مدام از 📚کتابها و #حرفهایی که از #دوستش شنیده بود
برام تعریف میکرد و من با #بی_تفاوتی
به صورت مردانه و بورش نگاه میکردم
+راستی چقدر #برادر آن روزهایم #زیبا بود. و لبخندهایش😄 زیباتر
انگار پرده ایی از حریر، مهربانی هایش را #دلرباتر کرده بود
+گاهی خنده ام 😆میگرفت، از آن همه #هیجان کودکانه اش
وقتی از #دوستش تعریف میکرد.
همان #پسره_سبزه_ایی که به رسم مسلمان زاده ها،
ته ریشی🧔♂ تیره رنگ بر صورت مردانه
و از نظر آن روزهایم #زشت و پر فریبش، خودنمایی میکرد.
_نمیدانم چرا؟
اما خدایی که دانیالِ آن روزها، توصیفش را میکرد،
زیاد هم بد نبود..
شاید ، فقط کمی میشد در موردش #فکر کرد
هر چه که میگذشت،
حسِ #مَلس_تری نسبت به خدای دانیال پیدا میکردم.
++خدایی که #خدایم را #رام کرده بود
حتما چیزی برایِ #دوست_داشتن، داشت
و من در #اوج پس زدن با دست و پیش کشیدن با پا...
++کمی از خدای دانیال #خوشم آمد
و دانیال این را #خوب فهمیده بود..
گاهی بطور #مخفیانه نماز📿 خواندهای دانیال را تماشا میکردم
و فقط #تماشا بود وبس..
اما هر چه که بود، کمی #آرامم میکرد
حداقل از 🥤نوشیدنی های #دیوانه_کننده بهتر..
+حالا دیگر کمی با #دقت محو هیجانهای برادرم میشدم.
و چقدر #شبیه مادر🧕 بود چشمها و حرفهایش..
+آرامش خانه🏠 به دور از #بدمستیهای شبانه🌗،
و #سیاست_زده ی پدر برام #ملموستر شده بود.
+دیگر از مذهبی ها متنفر نبودم.
دوستشان نداشتم، اما #نفرتی هم در کار بود.
+آنها میتوانستند #مانند دانیال باشند،
#مهربان ولی #جسور و #نترس..
و این کام تفکراتم🤔 را #شیرین میکرد.
++حالا با اشتیاق به #خاطرات روزمره دانیال با دوست مسلمانش گوش میکردم
مذهبی ها #شیطنت هم بلد بودند..
خندیدن😄 و #تفریح هم جزئی از زندگیشان بود
حتی #سلفیهای بامزه و پر #شکلک هم میگرفتند..
#کم کم داشت از خدای دانیال خوشم میآمد..
که ناگهان همه چیز خراب شد..😔
#خدای مادر🧕 و دانیال🧑، همه چیز را خراب کرد…
همه چیز...
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
3.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
رهبرانقلاب:
هفتاد سال عبادت کردید خداقبول کنه از شما!
برید یه بار هم #وصیت_نامهی عارفان شهید🥀 رو بخونید...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید