eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
778 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفدهم
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هیجدهم :🔻 📌صدای عثمان سکوتم را بهم زد _( سارا.. اگه حالتون خوب نیست.. بقیه اشو بذاریم برای یه روز دیگه) با تکان سر مخالفتم را اعلام کردم.. _دختر آرامشی عصبی داشت _(بار سفر بستم.. و عجب سوپرایزی بود.. رفتیم مرز. از اونجا با و که همه بودن به مسیرمون ادامه میدادیم.. مسیری که تهش به کجا میرسه و تمام از دانیال بی جواب میموند.. _ ترسیده😨 بودم، چون نه اون جاده ی خاکی و نه شبیه مکانهای بود نه اون و شبیه توریست.. _میدونستم جای خوبی نمیریم.. و این حس با وجود دانیال🧔 حتی یک لحظه هم راحتم نمیذاشت.. چند روزی تو راه بودیم.. _حالا دیگه مطمئن بودم مقصد، جایی عرب زبان مثله ﷼سوریه ست.. و چقدر بود و من دلیل این عجیب شوهرم را نمیفهمیدم.. _بالاخره به رسیدیم.. جایی درست روی خانه ی مردم در سوریه..  نمیدونستم این شوهر چه نقشه ایی برای داره.. _اون شب دانیال🧔 کنار من بود و از گفت.. مبارزه ای که میخواست و خونه ی پُرش بود.. اون از رسالت آسمانی  و توجه ویژه خدا به ما و انتخاب شدنمون واسه انجام این ماموریت الهی گفت. _اما من درک نمیکردم. و اون روی وقتی دیدم که گفتم: کدوم رسالت..؟! _یعنی خواسته این شهر رو اینطور سر مردمش کنید!!؟؟ و من تازه فهمیدم خون 🩸چه طعمی داره، وقتی دهنم شد..  منه کتک نخورده از دست پدر.. از برادرت خوردم.. _تا خود صبح از گفت از خودشو و هم ردیفاش، از که باید حکومت واحد اسلامی داشته باشه.. _اون شب 🌙 برای اولین به اندازه تک تک ذرات وجودم وحشت 😱کردم.. _ ببینم تا حالا جایی گیر افتادی که نه راه پس داشته باشی نه راه پیش؟؟ _طوری که احساس کنی خالیه؟؟ که دست هیچ کس واسه ، بهت نمیرسه؟؟ که بگی چه کردم و بشینی دقیقه⏳ های احتمالی زندگیتو بشماری..؟؟ من تجربه اش کردم.. _اون شب 🌙 برای اولین بود مثلِ یه بچه از خدا خواستم همه چی به برگرده.. اما مکان نداشت... ⛅️صبح وقتی بیدار شدم، نبود.. یعنی دیگه نبود.. و شده بودم، مدام به خودم میدادم که برمیگرده و از اینجا میریم.. اما..) _نفسهایم تند شده بود.. _دختره روبه رویم، همسره دانیالی بود که برای مراسم ازدواجش💍 خیال پردازی های ام را داشتم؟؟ در دل پوزخند 😏 میزدم و به خود امیدی با دوز بالا میکردم که تمام اینها ست عثمانی تا از تصمیمم منصرف شوم.. _عثمان از جایش بلند شد ( صوفی فعلا تمومش کن..) و لیوانی آب به سمتم گرفت (بخور سارا.. واسه امروز بسه..) اما بس نبود.. داستان سرایی های این زن نداشت.. شاید میشد رمانی از دلش بیرون کشید.. _ای عثمان .. چرا در دلم خبری از امید نبود؟؟؟ خالی تر این هم میشد که بود؟؟ ( من خوبم.. بگو..) _لبهای شدن صوفی زیر دندانهایش، باز شد ( زنهای زیادی اونجا بودن که….) ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🔖روایتی جالب از همسر شهید «مصطفی صدرزاده»👇💐
📌می‌گفت چند روز پیش به قاب عکس‌ش🖼 نگاه کردم و گفتم: +آقامصطفی! حسابش دستته چند شاخه گل بدهکاری🌷!؟ +آخه مصطفی این بود که لااقل هفته‌ای یک‌بار برام شاخه گلی🌷 می‌خرید و هدیه می‌داد… +فاطمه‌اش از اونور اتاق گفت: مامان! بابا زیاد میشه! اگر بخواد همهٔ این مدت رو کنه باید یه دسته‌گل💐 شیک برات بفرسته! 🌤امروز صبح بدون برنامهٔ قبلی از جایی زدن و کردن برا مراسم . +به محض به مراسم، یک نفر با این دسته‌گل💐 جلو آمد و گفت این رو برای فرستاده! ++اینکه میگن🥀 شهدا هستند، به اعتبار و و تشبیه و استعاره نیست. شهدا صرفا ناظر نیستند، حاضرِ فعال‌اند؛ مثل همین مصطفی صدرزاده. 🥀🍃🥀🍃🥀 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
📝دفتر یادداشت حاج همت، |به نقل ازهمسرشهیدمحمدابراهیم‌همت| 👇🥀
همیشه دفتر یادداشتی📜 زیر بغل داشت یک بار این 🗓تقویم را باز کردم چند نامه📝 لایِ آن بود از بسیجی،یکی گفته بود: +حاجی من سر یقه‌ات را می‌گیرم ⏳سه ماهه نشسته‌ام داخل سنگر به امید دیدن شما😢 حاج همت فرمانده قلب ها ♥️بود... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🕊 ڪاش یک دری باز بود از دلِ ما به سمتِ تُــو دلمان که تنگ ❤️‍🩹میشد ڪربلایی می‌شدیم🍃!'
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
برمیگردیم! بهر خون خواهی حوالی ¹:²⁰ ... ،، 🌹کوچه‌های آسمانی 🌱