eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
778 دنبال‌کننده
5.6هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
☕️ ☕️☕️☕️☕️☕️ 📚کتاب چایت را من شیرین میکنم اولین نوشته‌ی داستانی ، "زهرا بلند دوست" است که در قالب آن،داستانی جذاب از زندگی ایرانی که از کودکی به همراه خانواده‌اش در زندگی می‌کند، به بیان زیبایی‌های و ایمان و قدرت و 🇮🇷و ایرانی و واقعی پرداخته شده است. 📍انتشارات ، کتاب چایت را من شیرین میکنم را منتشر کرده است. 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت شانزده
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفدهم :🔻 ⛈از باران… و شیشه های خیس.. زل زده به زن، بیحرکت ایستادم ( این زن کیه؟؟ ) _و عثمان فهمید را و میان دستانش گرفت مشتِ را.. _نمیدانم چرا، اما حس کسی را داشتم که برای ، پشت در ، میلرزد.. _عثمان تا کنار میز، تقریبا مرا با خود میکشید آخر شده بودند این ..  +زن ایستاد.. دختری با چهره ایی و .. "موهایی بلند"، و "چشم و ابرویی مشکی" درست به تیرگی روزهایی که سپری میکردم.. _من رو به روی دختر.. و عثمان سربه زیر، مشغولِ بازی با فنجان قهوه اش🍮 کنارمان نشسته بود.. چقدر زمان ،کِش می آمد.. _دختر خوب براندازم کرد.. سیره سیر.. لبخند نشست کنار لبش☺️، اما قشنگ نبود اش را میشد مزه مزه کرد (خیلی شبیه برادرتی.. موهای بور.. چشمای آبی.. انگار تو آب و هوای آلمان اصالتتون، حسابی نم کشیده..) _چقدر تلخ بود زبانِ به کام گرفته اش.. درست مثلِ چای☕️ مسلمانان.. _صدای عثمان بلند شد (صوفی؟؟!!) چقدر خوب بود که عثمان را داشتم.. صوفی نفسی عمیق کشید ( عذر میخوام. اسمم صوفیه..اصالتا هستم قاهره.. اما تو به دنیا اومدم و بزرگ شدم زندگی و خوونواده خوبی داشتم.. درس میخووندم، سال آخر .. دو سال پیش واسه با دوستام به آلمان اومدم.. ..و با دانیال🧑 آشنا شدم.. پسر خوبی به نظر میرسید زیبا بود و مسلمون، واما عجیب.. هفت ماهی باهم دوست بودیم تا اینکه گفت میخواد باهام کنه.. جریانو با خوونوادم در میون گذاشتم اولش خوشحال شدن..   اما بعد از چند بار ملاقات با دانیال مخالفت کردن، گفتن این به دردت نمیخوره.. _انقدر بودم که هیچ وقت دلیل مخالفتشونو نپرسیدم.. شایدم گفتنو من نشنیدم.. ⏳خلاصه چند ماهی گذشت با ابراز علاقه های دانیال و مخالفهای خوونواده ام تا اینکه وقتی دیدن فایده ایی نداره موافقتشونو اعلام کردن. و ما ازدواج کردیم درست یکسال قبل..) _حالا حکم را داشتم که نمیداست ماهی 🐟 در آب میشود، یا در .. او از دانیال🧑 من حرف میزد؟؟؟ _یعنی تمام مدتی که من از فرط راه خانه 🏠 گم میکردم، برادرم از من و بی خبریم میکرد!!؟؟ _اما ایرادی ندارد.. شاید از خانه و خسته شده بود و کمی عاشقانه💞 میخواست.. حق داشت.. _دختر جرعه ایی از قهوه اش🍮 را نوشید و عثمان انگشتان دستم را در مشتش فشرد.. _( ازدواج کردیم.. تموم.. نمیتونم بگم چه حسی داشتم.. فکر میکردم روحم متعلق به دوتا کالبده.. و .. ⏳یه ماهی گذشت با تموم رفتارهای عجیب و غریب . که یه روز اومدو گفت میخواد ببرتم سفر، اونم ترکیه.. _دیگه رو زمین 🌎 راه نمیرفتم.. سفر با دانیال.. رفتیم استانبول.. اولش همه چی خوب بود اما بعد از چند روز رفت و آمدهای با آدمای مختلف شروع شد.. وقتیم ازش میپرسیدم میگفت مربوط به کاره.. _بهم پول 💰میداد و میگفت برو خودتو با خرید و گردش سرگرم کن.. رویاهام کورم کرده بود و من از همیشه اطمینان داشتم به زندگیم.. 📆یک ماهی موندیم.. خوش ترین خاطراتم مربوط به همون یه ماهه عصرا میرفتیم بیرون و خوشگذرونی.. تا اینکه یه روز اومد و گفت بار سفرتو ببند.. پرسیدم کجا؟؟ گفت یه سوپرایزه.. و من خامتر از همیشه.. موم شدم تو دست این حیوون صفت..) _دانیالِ مرا حیوان صفت خواند..؟؟_ ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هفدهم
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_هیجدهم :🔻 📌صدای عثمان سکوتم را بهم زد _( سارا.. اگه حالتون خوب نیست.. بقیه اشو بذاریم برای یه روز دیگه) با تکان سر مخالفتم را اعلام کردم.. _دختر آرامشی عصبی داشت _(بار سفر بستم.. و عجب سوپرایزی بود.. رفتیم مرز. از اونجا با و که همه بودن به مسیرمون ادامه میدادیم.. مسیری که تهش به کجا میرسه و تمام از دانیال بی جواب میموند.. _ ترسیده😨 بودم، چون نه اون جاده ی خاکی و نه شبیه مکانهای بود نه اون و شبیه توریست.. _میدونستم جای خوبی نمیریم.. و این حس با وجود دانیال🧔 حتی یک لحظه هم راحتم نمیذاشت.. چند روزی تو راه بودیم.. _حالا دیگه مطمئن بودم مقصد، جایی عرب زبان مثله ﷼سوریه ست.. و چقدر بود و من دلیل این عجیب شوهرم را نمیفهمیدم.. _بالاخره به رسیدیم.. جایی درست روی خانه ی مردم در سوریه..  نمیدونستم این شوهر چه نقشه ایی برای داره.. _اون شب دانیال🧔 کنار من بود و از گفت.. مبارزه ای که میخواست و خونه ی پُرش بود.. اون از رسالت آسمانی  و توجه ویژه خدا به ما و انتخاب شدنمون واسه انجام این ماموریت الهی گفت. _اما من درک نمیکردم. و اون روی وقتی دیدم که گفتم: کدوم رسالت..؟! _یعنی خواسته این شهر رو اینطور سر مردمش کنید!!؟؟ و من تازه فهمیدم خون 🩸چه طعمی داره، وقتی دهنم شد..  منه کتک نخورده از دست پدر.. از برادرت خوردم.. _تا خود صبح از گفت از خودشو و هم ردیفاش، از که باید حکومت واحد اسلامی داشته باشه.. _اون شب 🌙 برای اولین به اندازه تک تک ذرات وجودم وحشت 😱کردم.. _ ببینم تا حالا جایی گیر افتادی که نه راه پس داشته باشی نه راه پیش؟؟ _طوری که احساس کنی خالیه؟؟ که دست هیچ کس واسه ، بهت نمیرسه؟؟ که بگی چه کردم و بشینی دقیقه⏳ های احتمالی زندگیتو بشماری..؟؟ من تجربه اش کردم.. _اون شب 🌙 برای اولین بود مثلِ یه بچه از خدا خواستم همه چی به برگرده.. اما مکان نداشت... ⛅️صبح وقتی بیدار شدم، نبود.. یعنی دیگه نبود.. و شده بودم، مدام به خودم میدادم که برمیگرده و از اینجا میریم.. اما..) _نفسهایم تند شده بود.. _دختره روبه رویم، همسره دانیالی بود که برای مراسم ازدواجش💍 خیال پردازی های ام را داشتم؟؟ در دل پوزخند 😏 میزدم و به خود امیدی با دوز بالا میکردم که تمام اینها ست عثمانی تا از تصمیمم منصرف شوم.. _عثمان از جایش بلند شد ( صوفی فعلا تمومش کن..) و لیوانی آب به سمتم گرفت (بخور سارا.. واسه امروز بسه..) اما بس نبود.. داستان سرایی های این زن نداشت.. شاید میشد رمانی از دلش بیرون کشید.. _ای عثمان .. چرا در دلم خبری از امید نبود؟؟؟ خالی تر این هم میشد که بود؟؟ ( من خوبم.. بگو..) _لبهای شدن صوفی زیر دندانهایش، باز شد ( زنهای زیادی اونجا بودن که….) ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
🔖روایتی جالب از همسر شهید «مصطفی صدرزاده»👇💐
📌می‌گفت چند روز پیش به قاب عکس‌ش🖼 نگاه کردم و گفتم: +آقامصطفی! حسابش دستته چند شاخه گل بدهکاری🌷!؟ +آخه مصطفی این بود که لااقل هفته‌ای یک‌بار برام شاخه گلی🌷 می‌خرید و هدیه می‌داد… +فاطمه‌اش از اونور اتاق گفت: مامان! بابا زیاد میشه! اگر بخواد همهٔ این مدت رو کنه باید یه دسته‌گل💐 شیک برات بفرسته! 🌤امروز صبح بدون برنامهٔ قبلی از جایی زدن و کردن برا مراسم . +به محض به مراسم، یک نفر با این دسته‌گل💐 جلو آمد و گفت این رو برای فرستاده! ++اینکه میگن🥀 شهدا هستند، به اعتبار و و تشبیه و استعاره نیست. شهدا صرفا ناظر نیستند، حاضرِ فعال‌اند؛ مثل همین مصطفی صدرزاده. 🥀🍃🥀🍃🥀 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
📝دفتر یادداشت حاج همت، |به نقل ازهمسرشهیدمحمدابراهیم‌همت| 👇🥀
همیشه دفتر یادداشتی📜 زیر بغل داشت یک بار این 🗓تقویم را باز کردم چند نامه📝 لایِ آن بود از بسیجی،یکی گفته بود: +حاجی من سر یقه‌ات را می‌گیرم ⏳سه ماهه نشسته‌ام داخل سنگر به امید دیدن شما😢 حاج همت فرمانده قلب ها ♥️بود... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🕊 ڪاش یک دری باز بود از دلِ ما به سمتِ تُــو دلمان که تنگ ❤️‍🩹میشد ڪربلایی می‌شدیم🍃!'