هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
سلاااااام، عصر همگی بخیر🤚🍃
عرض خوشامد دارم محضر،
عزیزانی که تازه به جمع دوستان در
🌹کوچههای آسمانی🌱
پیوستند، همگی خوش آمدید.
🌿🌺#Darya_39
2.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ جاااااان...به طُ...با این همه معرفت...👌♥️🥰
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#طنز_جبهه😉 #بچههاى_قمر🌙👇
⚪️ نیروها #خسته و #کوفته از #عملیات بازگشته بودند.
_زخمی 🤕و 🥀شهید شدن برخی از دوستان این #خستگی را #دوچندان کرده بود و لازم بود #موضوعی باعث خوشحالی و #نشاط رزمنده ها شود که در این لحظه موتورسواری🏍 رسید.
🌷....از سئوالش معلوم بود که به دنبال نیروهای لشگرشان میگردد؛ پرسید:
شما ""بچه های قَمَر هستید؟""
_(منظورش این بود که آیا شما از رزمندگان و نیروهای لشگر قمر بنی هاشم علیه السلام هستید؟)
🌷و رزمنده #شوخ_طبع "مهدی شهری" ( اهل «مهدی شهر» استان سمنان)؛ از این جمله، معنای دیگری گرفت و با صدای بلند جواب داد:
نخیر! ما بچه های کلثوم هستیم! این جمله باعث خنده رزمنده ها شد و....
😂😂
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
#طنز_جبهه 💠 #ماکس از کِی بچهدار شده؟!! 🤣😂👇
📍عملیات والفجر ۴ بود. قرارگاه فرماندهی در «دره تَفی» مریوان مستقر بود و در آنجا علاوه بر فرماندهی، بخشهای مختلف،مانند #مخابرات نیز استقرار داشتند.
+برادر اَلصَفی نیز از جمله افرادی بود که از ارومیه (قرارگاه حمزه)برای #راهاندازی سیستمهای بیسیم به آنجا آمده بود. آدم #شیرین_بیان و #شوخ_طبعی بود.
+یادم هست یک نفر آمده بود که با نیروهای #رادیوماکس کار داشت و در محوطه قرارگاه، بلند میگفت:
«بچههای ماکس کجان؟»
++الصفی که در آن اطراف بود با #لهجه_شیرین_اصفهانی خطاب به آن فرد گفت:
«ماکس از کِی بچهدار شده؟!»
... و دور و بریها با شنیدن این حرف او زدند زیر خنده😄🤣
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📍عملیات والفجر ۴ بود. قرارگاه فرماندهی در «دره تَفی» مریوان مستقر بود و در آنجا علاوه بر فرماندهی،
👆✍پ.ن:
رادیوماکس یا ماکس، دستگاه مخابراتی بود که خطوط تلفن راه دور FX را بصورت بیسیم تا اقصی نقاط جبهه ها انتقال می داد.
#ابتکار استفاده از چنین سیستمی در جنگ ، توسط #سپاه صورت گرفت و یگانهای دیگر نظیر ارتش نیز از این امکاناتی که سپاه برقرار کرده بود استفاده می کردند.FX اهمیت فوق العاده ای داشت،بطوری که عملیاتی بدون آن انجام نمی گرفت!! شاید بتوان اهمیت آن را در زمانیکه با فقر ارتباطی مواجه بودیم،با موشک نقطه زن امروزی مقایسه کنیم!
بعضاً میشد که چندقرارگاه، چیگان و تیپ و لشگر تنها از یک خط تلفن FX بطور مشترک استفاده می کردند!
امکانات ارتباطی را در دهه ۶۰ و قبل از آنرا بهیچ وجه نمیتوان با وضع موجود مقایسه نمود.
در آنزمان، استفاده از موبایل یا اینترنت و... به ذهن هیچکس خطور نمیکرد
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
☕️ #چایت_را_من_شیرین_میکنم
☕️☕️☕️☕️☕️
📚کتاب چایت را من شیرین میکنم اولین نوشتهی داستانی ،
"زهرا بلند دوست" است که در قالب آن،داستانی جذاب از زندگی #دختری ایرانی که از کودکی به همراه خانوادهاش در #آلمان زندگی میکند، به بیان زیباییهای #اسلام و ایمان و قدرت و #صلابت_ایران 🇮🇷و ایرانی و #پاسداران واقعی پرداخته شده است.
📍انتشارات #کتابستان_معرفت ،
کتاب چایت را من شیرین میکنم را منتشر کرده است.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_بیست_پ
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_بیست_ششم :🔻
❗️آنقدر #سرعتِ چرخیدنِ سرم به سمت دانیال🧑 زیاد بود
که صدایِ مهره های #یخ_زده_گردنم را به گوش شنیدم
( چی گفتی؟)
_و عثمان لیوان قهوه🍮 را به طرفم دراز کرد
(بخور.. الانه که کل بدنت #تَرَک برداره.. دختر،
تو چطوری انقدر #تحملِ سرمات بالاست.
_از #کافه تا اینجا قدم به قدم شال و کلاه👒 به دست،
پشت سرت اومدم.. #دریغ از یه بار لرزیدن..
_ببینم نکنه #ملکه_برفی👑 که میگن، خودِ تویی؟!
دیگه کم کم باید ازت بترسمااا )
وقتی در #بورانِ_حسدهای دنیا تبدیل به آدم برفی☃️ شوی،
دیگر #زمستانِ زمین برایت حکمِ #شومینه را دارد..
_عثمان با #بی_خیالی از جایش بلند شد
( دیگه این کمر، کمر بشو نیست. اوه اوه ببین چه #قندیلیم بسته..)
_چرا جواب سوال و نگاهم را نداد. ایستادم.
درست در مقابلش ( دانیال کجاست؟؟ برگردیم پیش صوفی..
چرا #دروغ گفت؟ اما اون گفت که مرده..
گفت که خودش دانیال و #کشته.. )
_و با گامهایی تند به سمتِ _مسیرِ_کافه رفتم.
عثمان به دنبالم دوید و #محکم دستم را کشید
(صبر کن.. کجا با این عجله؟؟ صوفی رفته..).
_ناگهان زیر پایم خالی شد. دست پاچه و وحشت زده😨،
یقه ی عثمان را #چنگ زدم
( کجا رفته؟؟ تو فرستادیش که بره، درسته؟
توئه #عوضی داری چه به روز زندگیم میاری؟
اصلا به تو چه که من میخوام وارد این گروه بشم، هان؟
اصلا تو صوفی رو از کجا پیدا کردی؟
از کجا معلوم که همه اینا چرت و پرت نباشه؟
اول میگین دانیال مرده، حالا میگی زنده ست..
_توام یه مسلمونِ #آشغالی.. مثه پدرم،
مثه اون دوست دانیال که زندگیمو با دین و خداش آتیش 🔥 زد،
مثه همه مسلمونای# وحشی و #سادیسمی..
چرا دست از سر این زمین 🌎 و آدماش برنمیدارین هان؟ ازت متنف….)
_و سیلی محکمی که روی #صورتم نشست و #زبانی که بند آمد..
این #اولین سیلیِ عمرم بود؛ آن هم از یک #مسلمان..
قبلا هم اولین #کتک عمرم را از دانیال🧑 خوردم،
درست بعد از #مسلمان شدنش..
چه #اولین هایی را با این #دین تجربه کردم..
_آنقدر #مغرور بودم که دست رویِ گونه ام نکشم.
گونه ایی که #سرمازده گیش،
سیلیِ عثمان را مانند #برشهای_تیغ
به گیرنده های حسی ام منتقل میکرد.
دست از بقیه اش کشیدم. انگار ⏳️زمان قصدِ #استراحت نداشت.
_عثمان #عصبی، دست به صورت و گردنش میکشید
و #کلافه دور خودش میچرخید.
و من باز اشکهایم😭 را شمرده شمرده قورت دادم.
باید میرفتم. آرام گام برداشتم. بی حس و بی هدف.
_این شانه ها برایِ این همه درد زیادی کوچک نبود؟
دانیال 🧑یادت هست، گاهی شانه هایم را فشار میدادی
و با خنده میگفتی، که با یک فشار میتوانی #خوردشان کنم؟؟
جان سخت تر از چیزی که هستم که فکرش را میکردی..
_ناگهان درد شدیدی به #شقیقه_هایم هجوم آورد.
تهوع😵 به معده ام مشت زد..
ناخواسته روی زمین نشستم.
_فقط صدای #قدمهای تند عثمان بود و #زانو_زدنش،
درست در کنارم روی #سنگ_فرش پیاده رو.
نفسهای #داغ و #پرخشمش با نیمرخ صورتم #گلاویز بود.
زیر بازویم را گرفت تا بلندم کنم،
_اما عثمان هم یک مسلمان #خبیث بود و من #لجبازتر از هانیه.
کمکش را نمیخواستم، پس دستم را کشیدم.
صدای #دو_رگه شده از فرطِ جدال اعصابش واضح بود ( به درک..) ایستاد.
و با گامهایی #محکم به راهش ادامه داد..
_او هم #نفرتانگیز بود، درست مانندِ تمامِ #همکیشانش..
_انگار تهوع😵 و درد هم، دستم را خوانده بودند
و خوب #گربه_رقصی میکردند، محضِ نابودیم..
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید