✅ یگان قاطریزه در جبهه ...
حمل تیربار تک لول ۱۴/۵ میلیمتری با قاطر
این تیربار علیه اهداف هوایی و زمینی
مورد استفاده قرار می گیرد.
#ادوات
#پدافند_هوایی
⏳#دوران_جنگ_تحمیلی
47.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 #خاطره_طنز || «قاطر چموش» 🤣
⏳#دوران_جنگ_تحمیلی
🎤راوی: رزمنده جانباز، مصطفی خسروی
«از اهالی خونگرم استان فارس»
🔹قسمت اول
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
48.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 #خاطره_طنز || «قاطر چموش» 🤣
🔸قسمت دوم
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_سی_و_دو :🔻 📌نم
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_سی_و_سه :🔻
♨️ درد، آه از #نهادم بلند کرد. سرم را روی میز گذاشتم. #ذهنم همچون، #شکمِ زنی پا به ماه، عرصه ی لگد هایِ پی در پی و بی نظمِ #جنینِ افکارم بود. نمیدانستم دقیقا باید به چه چیز فکر کنم.. دانیال🧑..
_صوفی.. داعش.. پیوستن به گروه.. پیدا کردن برادر.. جنایت.. و یا حتی مادر.. #تمرکز نایاب ترین کلمه ممکن در #لغتنامه ی آنیِ آن لحظاتم بود.
_گرمایِ دست عثمان را روی شانه ام حس کردم (سارا خوبی؟ بازم درد داری؟)
_خوب نبودم.. هیچ وقت خوب نبودم.. اصلا حالِ خوب چه مزه ایی داشت؟
_به جایش تا دلت بخواهد #خسته بودم. به اندازه تمامِ آدمهای دنیا.. انقدر که اگر میخوابیدم ، #اصحاب_کهفی دیگر، رقم میخورد در 📆 تاریخِ آینده دنیا..
_عثمان که جوابی نشنید، ایستاد، میز را جمع کرد و رفت. سرم را روی دستانم به سمت شیشه باران🌨 خورده چرخاندم. چقدر آدمها از پشتِ این شیشه های خیس و بخار گرفته، #واقعی_تر به نظر میرسیدند. پر پیچ و تاب، درست عینِ #ذاتشان..
_صدای عثمان را شنیدم، از جایی درست بالای سرم (( واست #جوشنده آوردم.. بخور.. اما از من میشنوی حتما برو پیش دکتر.. انقدر از کنار خودت #ساده نگذر.. وقتی تو واسه خودت وقت نمیذاری.. انتظار داری دنیا برات وقت بذاره؟؟))
_ گرمای لیوان را کنار #موهایم حس میکردم ( بلند شو سارا.. بلندشو که یخ کنه دیگه فایده ایی نداره..) سرم را بلند کرد.
_یکی از عکسهای دانیال 🧑روی میز جا مانده بود. همان عکسِ پر خنده و #مهربانش کناره صوفی.. عکس را به لیوانِ سرامیکی و مشکی رنگه، جوشانده تکیه دادم. باورِ حرفهای صوفی در خنده ی☺️ چشمان دانیال نمی گنجید.. مگر میشد این مرد، #کشتن را بلد باشد؟؟
_عثمان رو به رویم نشست. درست در جای #صوفی با همان لحن #مهربان و آرامش ( چرا داری خودتو عذاب میدی؟ چرا نمیخوای قبول کنی که دانیال خودش انتخاب کرده؟ سارا.. دانیال یه #پسربچه نبود.. خودش خواست.. خودش، تو رو رها کرد.. اون دیگه برادرِ سابقِ تو نیست.. صوفی رو دیدی؟
_اون خیلی سختی کشیده.. خیلی بیشتر از منو تو.. همه ی اون #بلاها هم به واسطه دانیال🧔 سرش اومده.. دانیال عاشقِ♥️ صوفی بود.. کسی که از #عشقش بگذره، گذشتن از #خواهر براش مثه آب خوردنه، اینو باور کن.. با عضویت تو اون #گروه تمام زندگیتو میبازی..
_ چیزی در مورد #زنان_ایزدی شنیدی؟؟ در مورد خرید و فروششون تو بازار #داعش به گوشت خورده؟؟ نه.. نشنیدی.. نمیدونی.. سارا، چند وقت پیش با یه زن و شوهر اهل #موصل آشنا شدم.
_زن تعریف میکرد که وقتی شهر رو #اشغال کردن، شوهرش واسه انجام کاری به #کردستان عراق رفته بود. داعش زمانی که وارد شهر میشه تمام زنهای ایزدی رو #اسیر میکنه و مردهاشونو #میکشه. و بعد از بیست روز زندانی شدن تو یه سالن بزرگ و روزانه یه وعده غذا، همه اون زنها و دخترها رو واسه #فروش به بازار #برده ها میبرن.
_اون زن میگفت #زیباترین و خوشگلترینها رو واسه #مشترهای پولدارِ حاشیه خلیج فارس کنار میذاشتن.
_هیچکس هم جز اهالی #ترکیه و #سوریه و کشورهای #حاشیه_خلیج_فارس اجازه نداشتن بیشتر از سه برده بخرن ..
_اون زن تعریف میکرد که به دو مرد فروخته شد و بعد از کلی آزارو اذیت و #تجاوز، تونست #فرار کنه و خودشو به شوهرش برسونه.
_ ساراجان.. حرفهای من، صوفی، اون دختر آلمانی، این زن ایزدی.. فقط و فقط یه #چشمه از واقعیت ها و #ماهیت این گروهه.. سارا زندگی کن.. دانیال از تو گذشت.. توام بگذر..)
_خیره نگاهش کردم ( تو چی؟؟ از هانیه میگذری؟؟ )_
_فقط در #سکوت نگاهم کرد.. حتی صدای نفسهایش هم #سنگین بود. اگر دست و پا میگذشت، دل🤍 نمیگذشت..
_سکوتش طولانی شد (عثمان جواب منو ندادی.. پرسیدم توام از هانیه میگذری؟؟)
_چشمانش شفاف شد، شفافتر از همیشه و صدایی که #خمیدگی کمرش را در آن دیدم ( راهی جز گذشتن هم دارم؟؟)
_راست میگفت.. هیچ کداممان راهی جز #گذاشتن و #گذشتن نداشتیم.. و من، دلم چقدر #بهانه_جو بود.. بهانه جوی مردی که از عشقش گذشت.. سلاخی اش کرد.. و #مُرده تحویل زمین داد.. همان برادری که #رهایم کرد و در مستی هایش به فکر #رستگاریم در #جهاد_نکاح بود..
_الحق که خواهری شرقیم.._
_عثمان را در #برزخ سوال و جوابش با #غلظتی از عطر قهوه، رها کردم و سلانه سلانه، باران 🌨را تا خانه #همقدم شدم.. خانه 🏠که نه.. سردخانه ی زنده گان.
_در را باز کردم. برقها #خاموش بود و همه جا سکوت.. حتی خبری از مادر تسبیح📿 به دست هم نبود. به #زندان اتاقم پناه بردم. افکارم سر سازش نداشت. ⏳ساعتها گذشت و صدای گریه های😭 معمول و آرام مادر بلند شد.
_گریه هایی که هرگز برای مهم نبود_
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید