🥀 شهید آوینی: #عقل میگوید بمان و #عشق میگوید برو؛ و این هر دو، عقل و عشق را، #خداوند آفریده است تا وجود انسان در #حیرت میان ((عقل و عشق)) معنا شود،
اگرچه #عقل نیز اگر پیوند خویش را با #چشمه خورشید نَبُرَد، #عشق را در راهی كه میرود، #تصدیق خواهد كرد؛ آنجا دیگر میان "عقل و عشق" فاصلهای نیست.
♥️☀️
📚منبع: کتاب «فتح خون»
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🥀 شهید آوینی: #عقل میگوید بمان و #عشق میگوید برو؛ و این هر دو، عقل و عشق را، #خداوند آفریده است تا
۲۹ اکتبر به دنیا اومد
۱۸ اکتبر از زندان آزاد شد
۷ اکتبر طوفان الاقصی بپا کرد
۱۶ اکتبر تو میدون جنگ شهید شد
📅پادشاه اکتبر،
#شهید_یحیی_سنوار👑
🌹کوچههای آسمانی 🌱
۲۹ اکتبر به دنیا اومد ۱۸ اکتبر از زندان آزاد شد ۷ اکتبر طوفان الاقصی بپا کرد ۱۶ اکتبر تو میدون جنگ
29.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🔴 اگر🥀 سید مرتضی آوینی بود شاید داستان #شهید_مجاهد_یحیی_سنوار را اینگونه روایت میکرد
🥀شهید آوینی، سالها پیش⏳ در مستند «روایت_فتح»، داستان #امروز_مقاومت را به این زیبایی روایت کرده است...
🌹کوچههای آسمانی🌱
17.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ سرگذشت فرمانده
🔹موشنگرافی آشنایی با فرمانده مجاهد، #شهید_یحیی_سنوار به مناسبت اولین سالگرد شهادت این مبارز خستگی ناپذیر.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
✅ سرگذشت فرمانده 🔹موشنگرافی آشنایی با فرمانده مجاهد، #شهید_یحیی_سنوار به مناسبت اولین سالگرد شهاد
6.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎞 لحظه بیرون آوردن تسبیح تربت📿 امام حسین (علیهالسلام) از #جیب 🥀شهید یحیی سنوار توسط سربازان رژیم صهیونیستی
🎼یه عالمه گریه به روضه بدهکارم...
😭
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🎞 لحظه بیرون آوردن تسبیح تربت📿 امام حسین (علیهالسلام) از #جیب 🥀شهید یحیی سنوار توسط سربازان رژیم صه
👆با دیدن #تربت در جیب این مجاهد قهرمان، انسان یاد این جملهاش می افتد که گفت:
«صلح و مذاکرهای در کار نیست؛ یا #پیروز میشویم یا #کربلا رخ میدهد».
#شهید_یحیی_السنوار🥀
🕊شادی روح بلندش صلوات
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📱 روایت رهبر انقلاب از #پوستری که از شهید "آرمان علیوردی" و شهید" روحالله عجمیان" مشاهده کرده بودند
🗓 سالگرد شهادت شهید آرمان علیوردی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📹 نماهنگ | #آرمان_عزیز
✏️ رهبر انقلاب:
آرمان عزیز چه #گناهی کرده بود؟ اینکه او را #شکنجه کنند، زیر شکنجه او را #بکشند، #جسدش را بیندازند در خیابان.
🗓 سالگرد شهادت شهید آرمان علیوردی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
📸اگر خداوند متاعِ وجود تو را #خریدنی بیابد؛
هرکجا که باشی ؛
و در هر زمان ؛
تو را با شـَھادت برمیگزیند...🥀
_آرمانِ علیوردی_
🌹کوچههای آسمانی🌱
♥️ای عشق دل افروز، دلِ من به تو گرم است...
🗓ششم آبانماه سالروز شهادت #مظلومانه طلبه بسیجی #آرمان_علی_وردی
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_سی_و_شش :🔻 📌صد
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_سی_و_هفت :🔻
📌مدتی گذشت و حالِ مادر روز به روز بدتر میشد.#سکوت.. #خیره شدن.. #چسبیدن به اتاق و سجاده.. نخوردنِ غذا.. همه و همه عثمان را #نگرانتر از قبل میکرد. و من را #بی_تفاوتتر از سابق..
_عثمان مدام در گوشم از دوستِ #روانشناسش میگفت و وضعیت بد مادر. و من فقط #نگاهش میکردم. نگرانی برای دیگران در خانواده ی ما بی معنی ترین حس ممکن بود..( اینجا ما حتی نگران خودمان هم نمیشدیم.)
_تا اینکه یک روز بی خبر از همه جا و #دلزده از فضای سنگین خانه و #خاطرات دانیال به رودخانه و میله های سردش پناه بردم. هنوز هم دانیال🧑 حل نشده ترین معمای زندگی آن روزهایم بود و #کینهای_شتری از جوانی مسلمان که این ❓معما را در دامنِ #جهنمِ_خاموشِ زندگیمان گذاشته بود. افکاری #پاشیده و بی نظم که بی انسجامش #چنگال میکشید بر تکه ی #یخزدهی قلبم🫀.
_حوالی عصر به خانه برگشتم. برقهای خانه روشن 💡بود. و این نشان از حضور عثمان میداد. آرام وارد خانه🏠 شدم. صدایی _ناآشنا و مردانه به گوشم رسید. تعجب کردم. آنجا چه خبر بود؟ بی سرو صدا به سمت #منبع صدا رفتم از جایی داخل #آشپزخانه.
_ کنار دیوار ایستادم و گوش کردم. عثمان با مردی حرف میزد.
مرد مدام از شرایط بد روحی مادر میگفت و با #اصطلاحاتی که هیچ از آنها سردرنمیآوردم برای عثمان توضیح میداد که مادر باید به #ایران برود. و عثمان با لحنی #عصبی از او میخواست تا راه حل دیگری پیدا کند. راهی که آخرش به رفتن از این شهر منتهی نشود. اما مرد #پافشارانه تاکید میکرد که درمان فقط #برگشتن به #سرزمین_مادریست و بس. و این عثمان را #دیوانه میکرد.
_ناراحت🏴 بودم ، از #اعتمادی که به عثمان پیدا کردم، از #غریبه ایی که در خانه بود و از #تجویزی که برای مادر داشت.. ایران #ترسناکترین نقطه ی زمین بود. پر از مسلمان.. غوطه ور در کلمه ی خدا.. آنجا ته ته دنیا 🌎 بود.. تصور سفر به آن خاک بعد از سالیان، با توجه به #شرایط تبلیغاتی دولتهای غربی علیه این کشور و #تصویری که پدر برایم ساخته بود، غیر قابل باور می نمود.. حتی اگر میمردم هم پا به آنجا نمیگذاشتم.
_هر چند که در آخرین سفر، جز زنانِ #چادر به سر و مردانِ #ریش_دار، تجربه ی بدی در ذهنم نماند اما از آن سفر سالها میگذشت و شرایط بسیار تغییر کرده بود. حالا منشا اصلی خون ریزی🩸 و #مرگ و #زنکُشی در دنیا، ایران🇮🇷 بود.
_ تا زمانی که پدر زنده بود #جنایات و هرج و مرجهای ایران مدام از طریق تلویزیون📺 و برشورهای سازمان در خانه دنبال میشد. هر چند که هیچ وقت برایم مهم نبود اما خواسته و ناخواسته به گوشم میرسید..
_صدای عثمان کمی بالا رفت ( یان.. انگار تونمیفهمی دارم چی میگم.. انگار یادت رفته که قبل از اینکه اینجوری دربه در بشم، منم رشته ی تو رو خووندم.. پس یه چیزایی حالیمه.. انقدر جریانو پیچیده نکن.. سارا نباید از اینجا بره.. اینو بکن تو کله ات.. هر درمانی .. هر تجویزی.. هر چی که فکر میکنی درسته باید همینجا انجام بشه.. تو همین شهر..)
_مرد با لحنی پر آرامش جواب داد (آروم باش پسر.. تو انگار بیشتر از اینکه نگران این #خوونواده باشی، نگران #خودتی.. اگه درسایی که خووندی یادت مونده باشه، الان باید بدونی که اون زن بیشتر از هر چیزی به دوری از اینجا و رفتن به #خاک خودش احتیاج داره.. تو منو آوردی اینجا که مشکل اون زنو حل کنم یا به فکرِ علاقه ی تو باشم؟؟ )
☕️#ادامه...👇👇👇