🌹کوچههای آسمانی 🌱
#سیرهی_شهدایی #شهیدمسلمخیزاب👇🥀
🔻میگفت:
بر روی #سنگ_قبرم بنویسید که؛
«تشنه نابودی صهیونیست ها بوده و هستم و بهترین روزم، روز نابودی صهیونیستهاست.»
⏳آن روز نزدیک است ای شهید...
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
🎼 نخستین رویشهای زیبا و مبارک انقلاب در عرصهی شعر، #قیصر_امینپور 👇🌿
✍️حضرت آیتالله خامنهای:
✔️ از دست دادن #قیصر_امینپور برای اینجانب #خسارتبار است.
✔️ قیصر امینپور و دوستانش، ((نخستین رویشهای زیبا و مبارک انقلاب)) در عرصهی #شعر بودند.
✔️درگذشت او #آرزوهائی را خاک کرد، ولی #راه_فتح_قلهها را امید است #دوستان و یاران نزدیک و شاگردان این عزیز، #ادامه دهند
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
✍️حضرت آیتالله خامنهای: ✔️ از دست دادن #قیصر_امینپور برای اینجانب #خسارتبار است. ✔️ قیصر امین
🗓قیصر امینپور (۲ اردیبهشت ۱۳۳۸ – ۸ آبان۱۳۸۶) نویسنده و شاعر ایرانی بود.
+او یکی از شاعرانِ #تأثیرگذار در دورهٔ انقلاب اسلامی و #منتخب هفتمین همایشِ چهرههای ماندگار در سال ۱۳۸۷ است. او برگزیدهٔ #نخستین دوره جشنواره بینالمللی #شعر_فجر در بخشِ آئینی بود.
+امینپور را میتوان یکی از چندین شاعر برجستهٔ پس از انقلاب ۵۷ دانست.
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_سی_و_هشت :🔻 📌و
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_سی_و_نه :🔻
📌حضورش سوال بود اما مهم نه..
_سرم را روی میز گذاشتم. فضای رو به #تاریکی آنجا #آرامم میکرد اما #شلوغیش نه..
_یان بی توجه به اطراف با #انگشت اشاره اش با لبه ی #گیلاس بازی میکرد.( بعد از اینکه عثمان از خونه ات اومد بیرون، تنها کاری که نکرد کتک زدنم بود.. اووووووف.. فکر کنم #خدا خیلی دوستم داشت. و اِلا با اون #چشمای قرمز عثمان؛ زنده موندنم یه جور معجزه محسوب میشه..)
_ او هم از خدا حرف میزد.. این خدا انگار خیالِ بی خیالی نداشت.._
_صدایش #صاف بود (( میدونستی عثمان هم #روانشناسی خونده؟؟ اما خب هیچ چیزش شبیه روانشناسا نیست.. مخصوصا اخلاقِ #افتضاحش...))
_ ولی از نظر من عثمان روانشناس بزرگی بود که این چنین #خام و #رامم کرده بود.
_به ساعت مچی اش⌚️ نگاه کرد و به سمتم چرخید (( نمیدونم چی به عثمان گفتی که اونطور #رم کرد. اما وقتی که رفت، من همونجا تو ماشینم🚘 منتظرموندم. مطمئن بودم که از خونه میزنی بیرون..))
_کش و قوسی به صورتش داد ( ولی خب.. انگار یه کوچولو تو اندازه گیری زمان⏳ اشتباه کردم. چون چند ساعته که هیچی نخوردم و الان دارم از حال میرم..) صاف نشست (مشخص نیست؟؟)
_این مرد دیوانه چه میگفت؟؟ انگار از تمام دنیا فقط لبخند 😀 را به او بخشیده بودند..
_وقتی با #بی_تفاوتیم مواجه شد. دستش را زیر #چانه اش زد ( ظاهرا.. فعلا از غذا خوردن خبری نیست.. خب میدونی.. به نظر من گاهی بعضی از آدما بیشتر از #آرامش و حرفهای ایده آل روانشناختانه به #شوک احتیاج دارن.. و من امروز تمام #تلاشمو کردم.. انگار کمی هم موفق بودم.. )
_ و شروع کرد به حرف زدن.. از #مادر.. از حالِ #وخیم روحش.. از #سکوتی که امکانِ ماندگاری داشت.. از #کمکی که باید میکردم.. و.. و.. و…
_ در #سکوت فقط گوش دادم.. #تمام_عمر فقط #شنونده بودم نه #گوینده..
_نگاهم کرد (( میدونم از ایران و مسلمونا #متنفری.. عثمان خیلی چیزا از تو برام گفته.. اما فراموش نکن که عثمان هم یه #مسلمونه و تا جایی که میشد کمکت کرده.. شاید ایران🇮🇷 هم مثه عثمانِ مسلمون، زیادم بد نباشه..))
_ کمکهای عثمان محضِ علاقه ی #احمقانه اش بود نه از سرِ #انسان دوستی.. مسلمانها همه شان #نفرت_انگیزند.. #اعتماد به عثمان #حماقت بود، اعتماد به ایران🇮🇷 چه چیزی را به #گندآب میکشید؟؟ لابد تمام زندگیم را..
_چانه اش را خاراند (( اگه عثمان بدونه که دارم واسه رفتن به ایران🇮🇷 تشویقت کنم.. احتمالا میکشتم..)) صدایش پچ پچ وار، به گوشم رسید ((پسره احمق..))
_عثمان چقدر #ساده بود که ماندنم را مساوی با #کامیابی اش میدانست..
_با انگشتانش روی میز #ضرب گرفت (( اصلا شاید #ایران خیلی بدتر از چیزی باشه که فکرشو میکنی.. اما خب.. به یه بار #امتحانش میارزه.. حداقل فقط و فقط به خاطره اون زن که اسم #مادر رو به دوش میکشه.. راستی چرا خودتو ایرانی نمیدونی؟؟ ))
_صدایم کش می آمد ( من نه ایرانیم..نه مسلمون.. من فقط سارام..)
_سری تکان داد (( اوه.. با اینکه قابل قبول نیست.. اما باشه.. خیلی دوست دارم #نظرتو در مورد اون عثمان دیوونه بدونم.. اونکه روی #ابرا راه میره.. نمونه ای بارز از یه #عشق_شرقی.. ))
_حرفهایش #مسخره بود.تلو تلو خوران ایستادم ( اونم یه #عوضیه.. مثه پدرم.. مثه برادرم.. و همه ی مردها..)
_ابرویی بالا انداخت (( اوه.. متشکرم #دختر_ایرانی.. فکر میکردم مشکل تو با #مسلمونهاست .. اما ظاهرا بیشتر یه #فمنیستی.. )) کمی سرش را خاراند و به چیزی فکر کرد (( آخه فمنیست هم نیستی.. اگه بودی که حال و روز مادرت اونطور نمیشد.. واقعا تو چکاره ای؟))
_قدمهایم سست و پر لرزش بود ( من فقط سارام.. سارا..)_
_ندایی از #درون مرا به سمت #ایران هل میداد.. مادر #حقِ_زندگی داشت.. او تمام عمرش صرفِ #حفظ من و دانیال🧑 در خرابه های فکری و سازمانی پدر شد.. اما.. اما رفتن به ایران🇮🇷 هم یعنی #خوردن_زهر با دستان خود..
_ کاش هرگز به دنیا نمی آمدم.._
#اما به قول #یان، به یکبار #امتحان می ارزید.. کمترین #سودش، ندیدنِ عثمان بود..
_یان بازویم را گرفت تا زمین نخورم. ( بهتره ببرمت خونه.. اگه اینجا.. اینطوری رهات کنم. باید فردا با گل بیای #بیمارستان ملاقاتم.. چون احتمالا #عثمان دو تا پامو خورد میکنه..)
_حرفهای یان در مورد #حال و روز مادر و #سفر به ایران مدام در #ذهنم تکرار و تکرار میشد..
_و من سرگردانتر از همیشه..._
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
10M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 نماهنگ زندگینامه خلاصهی؛ شهید نوجوان، #محمد_حسین_فهمیده ...
🌸 امام خمینی رحمت الله علیه:
🔹 «رهبر ما آن طفل دوازده سالهای است که با قلب♡ کوچک خود که ارزشش از صدها زبان و قلم 🖊ما بزرگتر است، با #نارنجک خود را زیر #تانک دشمن انداخت و آن را منهدم نمود و خود نیز #شربت_شهادت نوشید.»
📚 صحیفه نور جلد ۱۴ صفحه ۷۳.
🌱🥀🌱🥀
📆 هشتم آبان ماه:
❁ سالروز شهادت #شهید_فهمیده
❁ روز #بسیج_دانش_آموزی
❁ روز نوجوان
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
🕊🕊
تا "کربلا" نرفتهای
هر آنچه از "بهشت" تصور میکنی
#بازیچه ای بیش نیست ،
کربلا را آفرید تا انسان بداند
"بهشت" در #نهایتِ خود چگونه است..!!
💔🌱💔🌱💔
#لبیک_یا_حسین
#سیدالشهدای_دلم
#شبجمعستهوایتنکنممیمیرم