🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_دو :🔻
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_پنجاه_و_سه :🔻
📍نمیدانم چرا؟ اما تقریبا تمامِ وقتش را در خانهی 🏠ما میگذراند و من خود را #اسیری در چنگالِ او میدیم. بعد از شام به سراغش رفتم تا فکری به حالِ مادر کند و او با لحنی #ملایم برایم توضیح داد که در زمانِ بستری بودنم، او را نزد #پزشک برده و تشخیص، #شوکِ_عصبی شدید و زندگی در گذشته های دور است..
_یعنی دیگر مرا نمیشناخت؟؟ چه #مِنویِ بی نظیری از زندگی نصیبِ من شده بود..
_نیمه های شب #ویبره ی گوشیِ مخفی شده از چشم حسام را در زیز تشکم حس کردم.
_جواب دادم. صدایِ پشتِ خط شوکهام کرد..
_او دیگر در اینجا چه میکرد؟؟ همراهِ #صوفی آنهم در #ایران🇮🇷..
_(الو.. سارا جان.. منم عثمان..)
یعنی صوفی راست میگفت؟؟
#چرا این راهی که میرفتم، #ته نداشت..
خودش بود. عثمان.. با همان #لحن_مهربان و همیشه نگرانش.. اما برای چه به اینجا آمده بود؟ در فرودگاه ✈️ گفت که به عنوان یک دوست هر کمکی که از دستش بربیاید دریغ نمیکند.. حالا این فداکاری #دوستانه بود یا از سرِ عشق♥️؟؟
_(سارا.. من زیاد نمیتونم حرف بزنم.. تمامِ حرفهایِ صوفی درسته.. #جونِ تو و دانیال🧑 در خطره.. #حسام واسه رسیدن به دانیال هر کاری میکنه.. تو #طعمهای واسه گیر انداختنِ برادرت.. باید #فرار کنی.. ما کمکت میکنیم.. من واسه #نجاتِ جونت از #جونمم میگذرم.. فکر کنم اینو خوب فهمیده باشی)
#راست میگفت.. عثمانِ #مهربان برایِ داشتنم هر کاری میکرد.. اما مگر #ترسوها از جانشان هم هزینه میکنند؟؟ این عثمان اصلا شبیه به آن #مهاجرِمسلمانِ_بزدل درآلمان نبود..
_صدایم لرزید ( اصل ماجرا چیه؟ مگه نگفتی دانیالو تو خاطراتم #دفن کنم؟ مگه نگفتی اون الان یه #وحشیِ آدم کشه؟ مگه صوفی نگفت که #انتقام میگیره.. اینجا چه خبره؟؟)
_بی تعلل جواب داد ( سارا.. سارا جان.. الان وقته این حرفا نیست.. بعدا همه چی رو میفهمی، فعلا باید از اون خونه #فراریت بدیم.. سارا، تو به من #اعتماد داری؟؟ )
_من دیگر حتی به #خودم هم اعتماد نداشتم. نفسی #عمیق کشیدم. صدایم کرد.. جوابش را ندادم.
.
_(سارا من فقط و فقط به خاطر تو به این کشور اومدم.. به من #اعتماد کن..)
عثمان خوب بود.. اما خوبی هایِ حسام بیش از حد، #قابل_باور بود..
_باید تصمیم میگرفتم. پایِ دانیال🧑 درمیان بود (باید چیکار کنم؟؟)
دلم برایِ یک لحظه دیدنِ برادرم #پرمیکشید.. کاش میشد که صدایش را بشنوم..
_نفسی راحت کشید ( ممنونم ازت.. به زودی خبرت میکنم..)
بیچاره عثمان، از هیچ چیز خبر نداشت.. نه از #بیماریم.. نه از #چهرهای که ذره ایی #زیبایی در آن باقی نمانده بود.. دوست داشتم در اولین برخورد، عکس العملش را ببینم.. ﷼شک نداشتم که به محض دیدنم از فرط #پشیمانی، آه از نهادش بلند میشد..
_سرگردانتر از مسافری راه گم کرده در #کویر بودم. کاش دنیا 🌎 یک روز#استراحت برایم قائل میشد.
_دوباره درد همچون #گربهای بی چشم و رو به #شیشهی ترک خورده ی وجودم چنگال کشید. سرم پر بود از #سوالات مختلف. حسام چه چیزی از دانیال میخواست؟؟ چرا از #یان خبری نبود؟ حتی تماسهایم را بی پاسخ میگذاشت..
_حسام.. حسام.. حسام.. #تنفرِ_دلنشین_زندگیم.. کاش بود و میخواند تا درد، فرار را برقرار ترجیح دهد..
آن شب تا صبح با #بیقراری دست و پنجه نرم کردم.
_صدایِ یالله گویی حسام در محیط پیچید.. #سرطان که جانم را به #یغما برده بود، کاش حداقل #موهایم را برایم میگذاشت، مطمئنا ابزارخوبی بود محضِ شکنجه ی این بچه مسلمان..
_کلاهم👒 را روی سرم گذاشتم. عطر بد خاطره یِ چای☕️ به وضوح در بینی ام نشست و صدایِ حسام از چارچوب درب در گوشهایم..
_به سمتش چرخیدم. سینی به دست منتظرِ اجازه ی ورود بود و من #صادرش کردم. سینیِ پر شده از چای☕️، نان🥖، پنیر و گردو را روی میز گذاشت ومیز را جلویِ پای قرار داد. ( حاج خانوم میگن اعتصاب غذا کردین..)
_ به دستانِ مردانه اش که با #نظم_خاصی در حالِ درست کردن #لقمه بود نگاه کردم. #پنج لقمه ی کوچک دست کرد و کنار یکدیگر در سینی قرار داد. در استکان چای #شکر ریخت و به رسم ایرانی بودنش، #قاشق ظریفِ چای خوری را بعد از چرخاندن در استکان، #درونِ_نعلبکیِ گلدار گذاشت..
_چای دوست نداشتم، اما این #حسِ_ملس را چرا.. (من از چایی☕️ #متنفرم.. جمعش کن..)
لبخند زد ( متنفرین؟؟ یاااا.. ازش #میترسید؟؟)
ابروهایم #گره خورد. ( میترسم؟؟ از چی؟؟ از چایی؟؟)
_لبخند😊 رویِ لبش پر رنگتر شد ( اوهوم.. آخه ما مسلمونا زیاد چایی میخوریم..)
_سکوت کردم.. او از کجا میدانست که دلیلم برایِ نخوردن چای، #مسلمانان بودند؟؟ این را فقط دانیال🧑 میدانست.. اما ترس.. ترس کجایِ کار قرار داشت؟؟ ( من از مسلمونا نمیترسم..)
☕️ ادامه...👇
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_سه :🔻 📍نم
#ادامه...☕️
_دستی به صورتش کشید. لبانش کمی جمع کرد ( از مسلمونا که نه.. امااا.. از #خداشون چی؟)
میترسیدم؟؟ من از خدایشان میترسیدم؟؟ ( نه.. من فقط از اون #نفرت دارم).
_رو به رویم، رو زمین نشست (از نظرمن #نفرت، نوعی #ترسِ_گریم شده ست.. ترس😱 هم که تکلیفش معلومه.. باید جفت پا پرید #وسطش، باید #حسش کرد.. اونوقتِ که #خدا شیرین تر از این چایی ☕️میشه..)
_راست میگفت.. من از #خدا میترسیدم.. از او و کمرِ همتش برایِ نابودیِ زندگیم..
_با انگشتان دستش بازی میکرد ( گاهی.. بعضی از آدما چایی شون با #طعم_خدا میخورن.. بعضی ها هم.. فنجانِ چایِ شونو با خودِ خدا..)
_حرفهایش #عجیب، اما #دلنشین بود. نفسی عمیق کشید که بی شباهت به آه نبود ( اما اون کسی میبره که چایی رو با طعم خدا ، مهمونِ خودِ خدا بخوره..)
شاید راست میگفت.. من از #ترسِ_طعمِ_خدا، هیچ وقت مزه ی چای را امتحان نکردم..
_سینی را با لبخندی☺️ مهربان به سمتم هل داد (خب.. پروین خانووم منتظرن تا سینی رو خالی تحویلشون بدم.. )
#لقمه ایی را که درست کرده بود در #دهانم گذاشتم.. فنجانِ ☕️چای را به سمتم گرفت. نمیدانم چرا؟ اما دوست داشتم، برایِ یکبار هم که شده امتحانش کنم.. با #اکراه استکان را از دستش گرفتم.
_لبخندِ مردانه اش عمیق تر😊 شد. جرعه ایی نوشیدم.. مزه اش #خوب بود.. انقدر خوب که #لبانم به خنده😃 باز شد..
_یعنی خدایِ مسلمانان به همین شیرینی بود؟؟
_حسام رفت و من واماندم در شاعرانه هایش و چایی☕️ که #طعم_خدا میداد..
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
💔
مَـرا بہ هیچ بدادے و من هنوز بر آنمـ
کہاز وجودِ تُو مویۍ بہ عالمۍ نفروشمـ..
#سعدے
🌹کوچههای آسمانی🌱
💔
تمـامِ
رنجهايم را
در آغوشِ تو
گم كردم
يقيـن دارم
كه عشقت در دلم
حُكمِ شفا دارد
"حسینجان" . .🌱!'
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎼دلا امشب سفر دارم ...
🥀
✍هر بامداد جمعه، به یاد تُ...
#سردار_دلها💔
🌹کوچههای آسمانی🌱
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
مولایمن!♥️🍂
در ازدحام پرهیاهوی شهر، هرکس سر در کار خویش دارد،
و هیچکس نمیداند که تو آرام و بیصدا،
از کنارشان میگذری…
چه غریبانه است؛ صاحب زمین میان فرزندان زمین باشد،
اما چشمها او را نشناسند..💔
دلم میلرزد از این همه فاصله…
من در غفلتها نفس میکشم و تو
در غربتها،
صبورانه گام برمیداری.
ای خورشید پنهان! کاش چشمانم پردهها را کنار بزند،
تا روزی که، نه از دور، بلکه از نزدیک بر تو سلام 🤚 کنم…
#صبحت_بخیر_آقاجانم 🌤
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید