eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
784 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
ابوذر روحینماهنگ زیباترین غم.mp3
زمان: حجم: 3.4M
🔉 نماهنگ زیباترین غم آدم هر چى حسین حسین بگه سیر نمیشه دل با تو جوونه دیگه پیر نمیشه اسم شیرینت نمى افته از لب چه اول صبح چه وسط روز چه آخر شب 🎙 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_دو :🔻
☕️☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_سه :🔻 📍نمیدانم چرا؟ اما تقریبا تمامِ وقتش را در خانه‌ی 🏠ما میگذراند و من خود را در چنگالِ او میدیم. بعد از شام به سراغش رفتم تا فکری به حالِ مادر کند و او با لحنی برایم توضیح داد که در زمانِ بستری بودنم، او را نزد برده و تشخیص، شدید و زندگی در گذشته های دور است.. _یعنی دیگر مرا نمیشناخت؟؟ چه بی نظیری از زندگی نصیبِ من شده بود.. _نیمه های شب ی گوشیِ مخفی شده از چشم حسام را در زیز تشکم حس کردم. _جواب دادم. صدایِ پشتِ خط شوکه‌ام کرد.. _او دیگر در اینجا چه میکرد؟؟ همراهِ آنهم در 🇮🇷.. _(الو.. سارا جان.. منم عثمان..) یعنی صوفی راست میگفت؟؟ این راهی که میرفتم، نداشت.. خودش بود. عثمان.. با همان و همیشه نگرانش.. اما برای چه به اینجا آمده بود؟ در فرودگاه ✈️ گفت که به عنوان یک دوست هر کمکی که از دستش بربیاید دریغ  نمیکند.. حالا این فداکاری بود یا از سرِ عشق♥️؟؟ _(سارا.. من زیاد نمیتونم حرف بزنم.. تمامِ  حرفهایِ صوفی درسته.. تو و دانیال🧑 در خطره.. واسه رسیدن به دانیال هر کاری میکنه.. تو واسه گیر انداختنِ برادرت.. باید کنی.. ما کمکت میکنیم.. من واسه جونت از میگذرم.. فکر کنم اینو خوب فهمیده باشی) میگفت.. عثمانِ برایِ داشتنم هر کاری میکرد.. اما مگر از جانشان هم هزینه میکنند؟؟ این عثمان اصلا شبیه به آن درآلمان نبود.. _صدایم لرزید ( اصل ماجرا چیه؟ مگه نگفتی دانیالو تو خاطراتم کنم؟ مگه نگفتی اون الان یه آدم  کشه؟ مگه صوفی نگفت که میگیره.. اینجا چه خبره؟؟) _بی تعلل جواب داد ( سارا.. سارا جان.. الان وقته این حرفا نیست..  بعدا همه چی رو میفهمی، فعلا باید از اون خونه بدیم.. سارا، تو به من داری؟؟ ) _من دیگر حتی به هم اعتماد نداشتم. نفسی کشیدم. صدایم کرد.. جوابش را ندادم. . _(سارا من فقط و فقط به خاطر تو به این کشور اومدم..  به من کن..) عثمان خوب بود.. اما خوبی هایِ حسام بیش از حد، بود.. _باید تصمیم میگرفتم. پایِ دانیال🧑 درمیان بود (باید چیکار کنم؟؟) دلم برایِ یک لحظه دیدنِ برادرم .. کاش میشد که صدایش را بشنوم.. _نفسی راحت کشید ( ممنونم ازت.. به زودی خبرت میکنم..) بیچاره عثمان، از هیچ چیز خبر نداشت.. نه از .. نه از که ذره ایی در آن باقی نمانده بود.. دوست داشتم در اولین برخورد، عکس العملش را ببینم..  ﷼شک نداشتم که به محض دیدنم از فرط ، آه از نهادش بلند میشد.. _سرگردانتر از مسافری راه گم کرده در بودم. کاش دنیا 🌎 یک روز برایم قائل میشد. _دوباره درد همچون بی چشم و رو به ترک خورده ی وجودم چنگال کشید. سرم پر بود از مختلف. حسام چه چیزی از دانیال میخواست؟؟ چرا از خبری نبود؟ حتی تماسهایم را بی پاسخ میگذاشت.. _حسام.. حسام.. حسام.. .. کاش بود و میخواند تا درد، فرار را برقرار ترجیح دهد.. آن شب تا صبح با دست و پنجه نرم کردم. _صدایِ یالله گویی حسام در محیط پیچید.. که جانم را به برده بود، کاش حداقل را برایم میگذاشت، مطمئنا ابزارخوبی بود محضِ شکنجه ی این بچه مسلمان..  _کلاهم👒 را روی سرم گذاشتم. عطر بد خاطره یِ چای☕️ به وضوح در بینی ام نشست و صدایِ حسام از چارچوب درب در گوشهایم.. _به سمتش چرخیدم. سینی به دست منتظرِ اجازه ی ورود بود و من کردم. سینیِ پر شده از چای☕️، نان🥖، پنیر و گردو را روی میز گذاشت ومیز را جلویِ پای قرار داد. ( حاج خانوم میگن اعتصاب غذا کردین..) _ به دستانِ مردانه اش که با در حالِ درست کردن بود نگاه کردم. لقمه ی کوچک دست کرد و کنار یکدیگر در سینی قرار داد. در استکان چای ریخت و به رسم ایرانی بودنش، ظریفِ چای خوری را بعد از چرخاندن در استکان،  گلدار گذاشت.. _چای دوست نداشتم، اما این را چرا.. (من از چایی☕️ .. جمعش کن..) لبخند زد ( متنفرین؟؟ یاااا.. ازش ؟؟) ابروهایم خورد. ( میترسم؟؟ از چی؟؟ از چایی؟؟) _لبخند😊 رویِ لبش پر رنگتر شد ( اوهوم.. آخه ما مسلمونا زیاد چایی میخوریم..) _سکوت کردم.. او از کجا میدانست که دلیلم برایِ نخوردن چای، بودند؟؟ این را فقط دانیال🧑 میدانست..  اما ترس.. ترس کجایِ کار قرار داشت؟؟ ( من از مسلمونا نمیترسم..) ☕️ ادامه...👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_سه :🔻 📍نم
...☕️ _دستی به صورتش کشید. لبانش کمی  جمع کرد ( از مسلمونا که نه.. امااا.. از چی؟) میترسیدم؟؟  من از خدایشان میترسیدم؟؟ ( نه.. من فقط از اون  دارم). _رو به رویم، رو زمین نشست (از نظرمن ، نوعی شده ست.. ترس😱 هم که تکلیفش معلومه.. باید جفت پا پرید ، باید کرد.. اونوقتِ که شیرین تر از این چایی ☕️میشه..) _راست میگفت.. من از میترسیدم.. از او و کمرِ همتش برایِ نابودیِ زندگیم.. _با انگشتان دستش بازی میکرد ( گاهی.. بعضی از آدما چایی شون با میخورن.. بعضی ها هم.. فنجانِ چایِ شونو با خودِ خدا..) _حرفهایش ، اما بود. نفسی عمیق کشید که بی شباهت به آه نبود ( اما اون کسی میبره که چایی رو با طعم خدا ، مهمونِ  خودِ خدا بخوره..) شاید راست میگفت.. من از ، هیچ وقت مزه ی چای را امتحان نکردم.. _سینی را با لبخندی☺️ مهربان به سمتم هل داد (خب.. پروین خانووم منتظرن تا سینی رو خالی تحویلشون بدم.. ) ایی را که درست کرده بود در گذاشتم.. فنجانِ ☕️چای را به سمتم گرفت. نمیدانم چرا؟ اما دوست داشتم، برایِ یکبار هم که شده امتحانش کنم.. با استکان را از دستش گرفتم. _لبخندِ مردانه اش عمیق تر😊 شد. جرعه ایی نوشیدم.. مزه اش بود.. انقدر خوب که به خنده😃 باز شد.. _یعنی خدایِ مسلمانان به همین شیرینی بود؟؟ _حسام رفت و من واماندم در شاعرانه هایش و چایی☕️ که میداد.. ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
💔 مَـرا بہ هیچ بدادے و من هنوز بر آنمـ کہ‌از وجودِ تُو مویۍ بہ عالمۍ نفروشمـ.. 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
💔 تمـامِ رنج‌هايم را در آغوشِ تو گم كردم يقيـن دارم كه عشقت در دلم حُكمِ شفا دارد "حسین‌جان" . .🌱!'
برمیگردیم! بهر خون خواهی حوالی ¹:²⁰ ... ،، 🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
4.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎼دلا امشب سفر دارم ... 🥀 ✍هر بامداد جمعه، به یاد تُ... 💔 🌹کوچه‌های آسمانی🌱