🌹کوچههای آسمانی 🌱
🔥 هرگز نمیسوزد...؟! ✍... و یادی که هرگز از دلها بیرون نمی رود...:) 🌹کوچههای آسمانی🌱
دیروز درب خانه جدش را آتش🔥 زدند
امروز #عکس خودش را
ممنون که به ما نشان دادید که در #سمت_درست_تاریخ هستیم...
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
😔 کلیپ/ «دلتنگتم» با نوای کربلایی حسین #ستوده ❤️ #شب_جمعست_هوایت_نکنم_میمیرم 🌹کوچههای آسمانی
چه کنم دست خودم نیست اگر غم دارم
از فراق حرمت قامت بس خم دارم
بطلب جان علی اکبر لیلا مُردم
شب جمعه ست #حسین باز حرم کم دارم
#صلیاللهعلیکیااباعبدالله
#اللهمالرزقناکربلا،#لبیکیاحسین
#شبجمعه،#شبزیارتیارباب
#شب_جمعه
🌹کوچههای آسمانی🌱
ابوذر روحینماهنگ زیباترین غم.mp3
زمان:
حجم:
3.4M
🔉 نماهنگ زیباترین غم
آدم هر چى حسین حسین بگه سیر نمیشه
دل با تو جوونه دیگه پیر نمیشه
اسم شیرینت نمى افته از لب
چه اول صبح چه وسط روز چه آخر شب
🎙 #ابوذر_روحی
#مناجات_با_امام_حسین_ع
#شب_های_دلتنگی #شب_جمعه_ست_هوایت_نکنم_میمیرم
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_دو :🔻
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_پنجاه_و_سه :🔻
📍نمیدانم چرا؟ اما تقریبا تمامِ وقتش را در خانهی 🏠ما میگذراند و من خود را #اسیری در چنگالِ او میدیم. بعد از شام به سراغش رفتم تا فکری به حالِ مادر کند و او با لحنی #ملایم برایم توضیح داد که در زمانِ بستری بودنم، او را نزد #پزشک برده و تشخیص، #شوکِ_عصبی شدید و زندگی در گذشته های دور است..
_یعنی دیگر مرا نمیشناخت؟؟ چه #مِنویِ بی نظیری از زندگی نصیبِ من شده بود..
_نیمه های شب #ویبره ی گوشیِ مخفی شده از چشم حسام را در زیز تشکم حس کردم.
_جواب دادم. صدایِ پشتِ خط شوکهام کرد..
_او دیگر در اینجا چه میکرد؟؟ همراهِ #صوفی آنهم در #ایران🇮🇷..
_(الو.. سارا جان.. منم عثمان..)
یعنی صوفی راست میگفت؟؟
#چرا این راهی که میرفتم، #ته نداشت..
خودش بود. عثمان.. با همان #لحن_مهربان و همیشه نگرانش.. اما برای چه به اینجا آمده بود؟ در فرودگاه ✈️ گفت که به عنوان یک دوست هر کمکی که از دستش بربیاید دریغ نمیکند.. حالا این فداکاری #دوستانه بود یا از سرِ عشق♥️؟؟
_(سارا.. من زیاد نمیتونم حرف بزنم.. تمامِ حرفهایِ صوفی درسته.. #جونِ تو و دانیال🧑 در خطره.. #حسام واسه رسیدن به دانیال هر کاری میکنه.. تو #طعمهای واسه گیر انداختنِ برادرت.. باید #فرار کنی.. ما کمکت میکنیم.. من واسه #نجاتِ جونت از #جونمم میگذرم.. فکر کنم اینو خوب فهمیده باشی)
#راست میگفت.. عثمانِ #مهربان برایِ داشتنم هر کاری میکرد.. اما مگر #ترسوها از جانشان هم هزینه میکنند؟؟ این عثمان اصلا شبیه به آن #مهاجرِمسلمانِ_بزدل درآلمان نبود..
_صدایم لرزید ( اصل ماجرا چیه؟ مگه نگفتی دانیالو تو خاطراتم #دفن کنم؟ مگه نگفتی اون الان یه #وحشیِ آدم کشه؟ مگه صوفی نگفت که #انتقام میگیره.. اینجا چه خبره؟؟)
_بی تعلل جواب داد ( سارا.. سارا جان.. الان وقته این حرفا نیست.. بعدا همه چی رو میفهمی، فعلا باید از اون خونه #فراریت بدیم.. سارا، تو به من #اعتماد داری؟؟ )
_من دیگر حتی به #خودم هم اعتماد نداشتم. نفسی #عمیق کشیدم. صدایم کرد.. جوابش را ندادم.
.
_(سارا من فقط و فقط به خاطر تو به این کشور اومدم.. به من #اعتماد کن..)
عثمان خوب بود.. اما خوبی هایِ حسام بیش از حد، #قابل_باور بود..
_باید تصمیم میگرفتم. پایِ دانیال🧑 درمیان بود (باید چیکار کنم؟؟)
دلم برایِ یک لحظه دیدنِ برادرم #پرمیکشید.. کاش میشد که صدایش را بشنوم..
_نفسی راحت کشید ( ممنونم ازت.. به زودی خبرت میکنم..)
بیچاره عثمان، از هیچ چیز خبر نداشت.. نه از #بیماریم.. نه از #چهرهای که ذره ایی #زیبایی در آن باقی نمانده بود.. دوست داشتم در اولین برخورد، عکس العملش را ببینم.. ﷼شک نداشتم که به محض دیدنم از فرط #پشیمانی، آه از نهادش بلند میشد..
_سرگردانتر از مسافری راه گم کرده در #کویر بودم. کاش دنیا 🌎 یک روز#استراحت برایم قائل میشد.
_دوباره درد همچون #گربهای بی چشم و رو به #شیشهی ترک خورده ی وجودم چنگال کشید. سرم پر بود از #سوالات مختلف. حسام چه چیزی از دانیال میخواست؟؟ چرا از #یان خبری نبود؟ حتی تماسهایم را بی پاسخ میگذاشت..
_حسام.. حسام.. حسام.. #تنفرِ_دلنشین_زندگیم.. کاش بود و میخواند تا درد، فرار را برقرار ترجیح دهد..
آن شب تا صبح با #بیقراری دست و پنجه نرم کردم.
_صدایِ یالله گویی حسام در محیط پیچید.. #سرطان که جانم را به #یغما برده بود، کاش حداقل #موهایم را برایم میگذاشت، مطمئنا ابزارخوبی بود محضِ شکنجه ی این بچه مسلمان..
_کلاهم👒 را روی سرم گذاشتم. عطر بد خاطره یِ چای☕️ به وضوح در بینی ام نشست و صدایِ حسام از چارچوب درب در گوشهایم..
_به سمتش چرخیدم. سینی به دست منتظرِ اجازه ی ورود بود و من #صادرش کردم. سینیِ پر شده از چای☕️، نان🥖، پنیر و گردو را روی میز گذاشت ومیز را جلویِ پای قرار داد. ( حاج خانوم میگن اعتصاب غذا کردین..)
_ به دستانِ مردانه اش که با #نظم_خاصی در حالِ درست کردن #لقمه بود نگاه کردم. #پنج لقمه ی کوچک دست کرد و کنار یکدیگر در سینی قرار داد. در استکان چای #شکر ریخت و به رسم ایرانی بودنش، #قاشق ظریفِ چای خوری را بعد از چرخاندن در استکان، #درونِ_نعلبکیِ گلدار گذاشت..
_چای دوست نداشتم، اما این #حسِ_ملس را چرا.. (من از چایی☕️ #متنفرم.. جمعش کن..)
لبخند زد ( متنفرین؟؟ یاااا.. ازش #میترسید؟؟)
ابروهایم #گره خورد. ( میترسم؟؟ از چی؟؟ از چایی؟؟)
_لبخند😊 رویِ لبش پر رنگتر شد ( اوهوم.. آخه ما مسلمونا زیاد چایی میخوریم..)
_سکوت کردم.. او از کجا میدانست که دلیلم برایِ نخوردن چای، #مسلمانان بودند؟؟ این را فقط دانیال🧑 میدانست.. اما ترس.. ترس کجایِ کار قرار داشت؟؟ ( من از مسلمونا نمیترسم..)
☕️ ادامه...👇
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_سه :🔻 📍نم
#ادامه...☕️
_دستی به صورتش کشید. لبانش کمی جمع کرد ( از مسلمونا که نه.. امااا.. از #خداشون چی؟)
میترسیدم؟؟ من از خدایشان میترسیدم؟؟ ( نه.. من فقط از اون #نفرت دارم).
_رو به رویم، رو زمین نشست (از نظرمن #نفرت، نوعی #ترسِ_گریم شده ست.. ترس😱 هم که تکلیفش معلومه.. باید جفت پا پرید #وسطش، باید #حسش کرد.. اونوقتِ که #خدا شیرین تر از این چایی ☕️میشه..)
_راست میگفت.. من از #خدا میترسیدم.. از او و کمرِ همتش برایِ نابودیِ زندگیم..
_با انگشتان دستش بازی میکرد ( گاهی.. بعضی از آدما چایی شون با #طعم_خدا میخورن.. بعضی ها هم.. فنجانِ چایِ شونو با خودِ خدا..)
_حرفهایش #عجیب، اما #دلنشین بود. نفسی عمیق کشید که بی شباهت به آه نبود ( اما اون کسی میبره که چایی رو با طعم خدا ، مهمونِ خودِ خدا بخوره..)
شاید راست میگفت.. من از #ترسِ_طعمِ_خدا، هیچ وقت مزه ی چای را امتحان نکردم..
_سینی را با لبخندی☺️ مهربان به سمتم هل داد (خب.. پروین خانووم منتظرن تا سینی رو خالی تحویلشون بدم.. )
#لقمه ایی را که درست کرده بود در #دهانم گذاشتم.. فنجانِ ☕️چای را به سمتم گرفت. نمیدانم چرا؟ اما دوست داشتم، برایِ یکبار هم که شده امتحانش کنم.. با #اکراه استکان را از دستش گرفتم.
_لبخندِ مردانه اش عمیق تر😊 شد. جرعه ایی نوشیدم.. مزه اش #خوب بود.. انقدر خوب که #لبانم به خنده😃 باز شد..
_یعنی خدایِ مسلمانان به همین شیرینی بود؟؟
_حسام رفت و من واماندم در شاعرانه هایش و چایی☕️ که #طعم_خدا میداد..
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
💔
مَـرا بہ هیچ بدادے و من هنوز بر آنمـ
کہاز وجودِ تُو مویۍ بہ عالمۍ نفروشمـ..
#سعدے
🌹کوچههای آسمانی🌱
💔
تمـامِ
رنجهايم را
در آغوشِ تو
گم كردم
يقيـن دارم
كه عشقت در دلم
حُكمِ شفا دارد
"حسینجان" . .🌱!'