eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
788 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
#داستان_موشک 💪دشمنان ما از این قدرت بسیار وحشت دارند.چون همه پایگاه‌های نظامی آنها در برد موشکی🚀 نی
📆در سال ۱۳۶۳، آقای رفیق‌دوست (وزیر وقت سپاه) و بنده به سوریه و لیبی رفتیم. +رئیس‌جمهور آنزمان، حضرت آیت‌الله خامنه‌ای، گفتند: اگر بتوانید چند موشک🚀 از آن‌ها بگیرید و بیاورید که ما جواب موشک‌های عراق را بدهیم،خوب است +ما پیش ، رئیس‌جمهور سوریه، رفتیم و من روی نقشه که باخودم برده بودم،یک ساعت برای اوتوضیح دادم. +او هم سؤال‌های ودقیق نظامی می‌پرسید؛ مثلاً می‌گفت: اینجا لشکر چندم عراق مستقر بود؟شما چطور ارتش عراق را کردید؟ +هرسؤالی که می‌پرسید، من بخوبی جواب می‌دادم. آن موقع هم یک تنمان بود. حافظ اسد نگاهی به من کرد و گفت: در کدام آموزش‌دیده‌اید؟ گفتیم در آموزش‌دیده‌ایم؛ +وقتی رفیق‌دوست گفت:تعدادی موشک بما بدهید،اسد با برخوردی گفت: شوروی‌ها از ما تعهد گرفته‌ان که موشک‌هایمان را بکشور ثالث ندهیم. ما بشما آموزش می‌دهیم
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
📆در سال ۱۳۶۳، آقای رفیق‌دوست (وزیر وقت سپاه) و بنده به سوریه و لیبی رفتیم. +رئیس‌جمهور آنزمان، حضر
👇 +ما حسن طهرانی مقدم و ۲۳نفر از نیروهای توپخانه سپاه را بسوریه فرستادیم تا موشکی ببینند. از سوریه هم به رفتیم و با و سرگرد جلود، معاون ، ملاقات کردیم +قذافی قبول کرد که بیست تا سی فروند موشک 🚀و دو سایت پرتاب موشک به ایران بدهد. +وقتی موشک‌های وارد ایران شد،آیت‌الله خامنه‌ای فرمودند: دو فروند را باز کنید و شروع به از روی آنها بکنید.همین پایه صنایع موشکی سپاه شد که الآن شده است 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_سه :🔻 📍نم
☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_چهار :🔻  🌙نیمه های شب تماس📞 گرفت و با عجله اما شمرده شمرده نقشه ی فرار را برایم توضیح داد. _ ترسیدم😨 ( پس مادرم چی؟ اونم اینجاست ..) صوفی با لحنی نه چندان مهربان گفت که همزمان با من، فرد دیگری مادر را از چنگال حسام درمیآورد. _اما مگر حسام میتوانست به مادرم آسیب برساند..؟؟ ی فرار برای فردا کشیده شده بود. درست در زمانی که برایِ نزد پزشک میرفتم. اما صوفی این اطلاعات را از کجا آورده بود؟؟ _باز هم حسی، گوشم را میپیچاند که حسام نمیتواند بد باشد.. و که صدایِ خنده های دانیال🧑 را در قلبم زمزمه میکرد.. کدام یک درست بود؟؟ یا ؟ _با صدایِ خنده هایِ بلند😅 حسام که از سالن میآمد، چشمانم را باز کردم.. کاش دیشب 🌗خورشید میمرد  تا باقی مانده یِ عمرم، بی فردا میماند.. حالم بدتر از هر روز دیگر بود. _میترسیدم و دلیلش را نمیدانستم، شاید از اتفاقی که ممکن بود برای این بیوفتد.. _ بی رمق از اتاق بیرون رفتم.. لیوان به دست رویِ یکی از مبلها🛋 نشسته بود. با پروین حرف میزد، میخندید، سر به سرش میگذاشت.. یعنی تمامِ اینها بازیگریش بود؟؟ _چقدر در وجودش وجود داشت. عطر چای☕️ آمد، مزه اش زیر زبانم شد.. کلاه👒 به سر روی یکی از مبلها نشستم، سر به زیر کرد. نمیدانم چه در ظاهرم دید که با لحنی و متعجب جویایِ حالم شد. بی توجه به سوالش، جمع شده در یادگار از دانیال رویِ مبل نشستم. هوا بیشتر از همیشه سرد نبود؟؟ ( از اون صبحونه ی دیروزی میخوام..) _سعی کرد لبخندش😀 را زیر انگشتانش مخفی کند ( با چایی شیرین یا..) حرفش را کور کردم ( اگه نیست، میرم اتاقم..) از جایم بلند شدم که خواست بمانم (حاج خانووم.. بی زحمت یه صبحونه ی حاضر کنید..) _آن را روی میز گذاشت و درست مثلِ روز قبل، شیرینش کرد. لقمه هایِ را یک دست و مرتب، کنارِ هم قرار داد و منتظر نشست. (خب.. یاعلی.. بفرمایید..). _پدر کجا بود که نامِ را در خانه اش بشنود..؟؟ خوردم.. تمام لقمه ها، را با آخرین ی چایِ شیرین شده به دستِ _کاش گینس، ستونی برایِ ثبت آرامش داشت.. _صدایش بلند شد ( پروین خانووم از اینکه چیزی نمیخوردین خیلی ناراحت بودن، البته زنِ ایرانی‌ِو نگرانی هایِ بی حدش..  _خب دیگه کم کم باید آماده شید که بریم دکتر👩‍🔬، یه ساعت دیگه نوبت دارین.. امروز خیلی رنگتون پریده ، مشکلی پیش اومده؟؟ باز هم درد دارین؟؟) درد که ثانیه ثانیه های زندگیم بود.. _اما درد امروز با همیشه فرق داشت رنگش بی شباهت به نگرانی نبود.. نگرانی از جنسِ برای دانیال🧑.. آماده شدم. پیچیده در پالتو🧥 و شالِ مشکی در ماشین نشستم. _هر وقت که از خانه 🏠 بیرون میآمدیم، تمام _حواسش به من و اطرافم بود. باور نمیشد که زندانیش باشم.. در طول مسیر مثلِ همیشه کرد. وقت پیاده شدن صدایم زد ( سارا خانووم..). ایستادم. (من بهتون دادم که هیچ اتفاقی براتون نیوفته.. تا پایِ سر قولم هستم..) _نمیدانم چه چیز در صورتِ یخ زده ام دید که خواست آرامم کند.. _اما ای کاش دنیا 🌎 می‌ایستاد و او برایم قرآن 📕میخواند.. منتظرِصدا زدنِ اسمم توسط منشی، نشستم و حسام با یک صندلی فاصله، تمام حواسش به من بود. به ساعتم⌚️ نگاه کردم، زمان زیادی تا اجرایِ نقشه نمانده بود. تنم سراسر _تپش شد. منشی نامم را صدا زد. پاهایم می‌لرزید. حسام مقابلم ایستاد ( نوبت شما.. حالتون خوب نیست؟). _با قدمهایی و بی حال به سمت در رفتم و حسام با پشت سرم آمد.  دو مرد، چند گام آن طرفتر با لحنی و بلند با یکدیگر بحث میکردند و این اولین هشدار برایِ اجرایِ نقشه بود. درب اتاق پزشک 👩‍🔬را باز کردم. _دو مرد دعوایشان بالا گرفت.. ضرب و شتم شروع شد. مردم جمع شدند. دکتر به سرعت از اتاقش خارج شد. حالا نوبت نقشه بود. برایِ آخرین بار به صورتِ خانه خراب کنِ دنیا نگاه کردم.. به مردها بود. قصد داشت تا آنها را از هم جدا کند. _آرام آرام چند گام به برداشتم. به سمت پله های دویدم. یک مرد روی پله ها بود. دستم را گرفت و شروع به دویدن کرد.. _صدایِ بلندِ  حسام را شنیدم. نامم را صدا میزد و با فاصله به دنبالم میدوید.. ☕️ادامه...👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_چهار :🔻  🌙
...☕️ _ریه هایم تحملِ این همه را نداشت و پاهایم دویدن.  به خیابان رسیدیم. مرد با عصبانیت😡 فریاد میزد که کنم. _ یک ماشین 🚘جلویِ پایمان ترمز زد. در باز شد و مرا به داخل کشید. خودش بود، .. ماشین با سرعتی عجیب از جایش کنده شد. به پشت سر نگاه کردم. _حسام مانند از پیاده رو به داخل خیابان دوید.. و افتاد آن که دستانم را میکرد.. _یک ماشین به کوبید و او پخشِ زمین شد. با ، چشمانم را بستم.. _صوفی به عقب برگشت. اشک😢 در چشمانم جمع شد.. بی حال، رویِ زمین افتاده بود و مردم به طرفش میدویدند. ناگهان دو مرد از روی زمین بلندش کردند.. ماشین پیچید و من دیگر ندیدم چه بلایی بر سر آمد.. در جایم نشستم. کاش میشد گریه🥲 کنم.. کاش.. صوفی، عینک 🕶دودی اش را کمی پایین آورد (خوبی؟؟ ) .  نه.. نه.. بدتر از این هم مگر حالی بود؟؟ _ماشین با پیچ و تاب از کوچه و خیابانهای مختلف میگذشت و صوفی که مدام به راننده متذکر میشد کسی نکند.. بعد از نیم ساعت وارد پارکینگ یک خانه شدیم.. صوفی به سمتم گرفت ( سرت کن.. ) مقنعه ایی مشکی پوشید و سرش کرد.. _مات مانده بودم با پارچه ایی سیاه رنگ در دستم که از عقب ماندگی و در ذهنم بود. صوفی به سمتم آمد ( عجله کن.. چته تو؟؟) چادر را سرم کرد و مرا به سمتِ ماشین جدیدی که گوشه ی پارکینگ بود، داد.. _دلیل کارش را جویا شدم و او با یک جمله جواب داد ( کار از محکم کاری عیب نمیکنه.. نباید پیدامون کنن.. ) _درد داشتم با بی امان.. باز هم خیابان گردی اما اینبار با و چادر.. دلم هوایِ دانیال🧑 را داشت و حسام بود.. _من در کدام نقطه از سرنوشت ایستاده بودم..؟!_ ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🌨 خُدایـا! برا؎ ما بارانۍ فریادرس و برطرف‌کننده؎ قحطۍ فرسٺ.. -صحیفه‌سجادیه-
💞 عاشق از معشوق هیچ نمی‌خواهد جز عطر یادش آغوش نگاهش پرنده‌ی خیالش شوق وصالش..💔!'
بار دیگر صبـــح شد، بیدار شد این زندگے اے تمام حس بودن‌های ما صبحتان بخیـــر ....🌤 🤚🥀 🌹کوچه‌های آسمانی🌱