🌹کوچههای آسمانی 🌱
#داستان_موشک 💪دشمنان ما از این قدرت بسیار وحشت دارند.چون همه پایگاههای نظامی آنها در برد موشکی🚀 نی
📆در سال ۱۳۶۳، آقای رفیقدوست (وزیر وقت سپاه) و بنده به سوریه و لیبی رفتیم.
+رئیسجمهور آنزمان، حضرت آیتالله خامنهای، گفتند:
اگر بتوانید چند موشک🚀 از آنها بگیرید و بیاورید که ما جواب موشکهای عراق را بدهیم،خوب است
+ما پیش #حافظ_اسد، رئیسجمهور سوریه، رفتیم و من روی نقشه #عملیات_بیتالمقدس که باخودم برده بودم،یک ساعت برای اوتوضیح دادم.
+او هم سؤالهای #تخصصی ودقیق نظامی میپرسید؛ مثلاً میگفت: اینجا لشکر چندم عراق مستقر بود؟شما چطور ارتش عراق را #محاصره کردید؟
+هرسؤالی که میپرسید، من بخوبی جواب میدادم. آن موقع هم یک #لباس_ساده_پاسداری تنمان بود.
حافظ اسد نگاهی به من کرد و گفت: در کدام #دانشگاه_نظامی آموزشدیدهاید؟ گفتیم در #دانشگاه_جنگ آموزشدیدهایم؛ #دانشگاه_عملی
+وقتی رفیقدوست گفت:تعدادی موشک بما بدهید،اسد با برخوردی #صمیمی گفت:
شورویها از ما تعهد گرفتهان که موشکهایمان را بکشور ثالث ندهیم.
ما بشما آموزش میدهیم
🌹کوچههای آسمانی 🌱
📆در سال ۱۳۶۳، آقای رفیقدوست (وزیر وقت سپاه) و بنده به سوریه و لیبی رفتیم. +رئیسجمهور آنزمان، حضر
👇
+ما حسن طهرانی مقدم و ۲۳نفر از نیروهای #مستعد توپخانه سپاه را بسوریه فرستادیم تا #آموزش موشکی ببینند. از سوریه هم به #لیبی رفتیم و با #معمر_قذافی و سرگرد جلود، معاون ، ملاقات کردیم
+قذافی قبول کرد که بیست تا سی فروند موشک 🚀و دو سایت پرتاب موشک به ایران بدهد.
+وقتی موشکهای #اسکاد_بی وارد ایران شد،آیتالله خامنهای فرمودند:
دو فروند #موشک را باز کنید و شروع به #نمونهسازی از روی آنها بکنید.همین پایه صنایع موشکی سپاه شد که الآن #خودکفا شده است
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_سه :🔻 📍نم
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_پنجاه_و_چهار :🔻
🌙نیمه های شب #صوفی تماس📞 گرفت و با عجله اما شمرده شمرده نقشه ی فرار را برایم توضیح داد.
_ ترسیدم😨 ( پس مادرم چی؟ اونم اینجاست ..) صوفی با لحنی نه چندان مهربان گفت که همزمان با من، فرد دیگری مادر را از چنگال حسام درمیآورد.
_اما مگر حسام میتوانست به مادرم آسیب برساند..؟؟ #نقشه ی فرار برای فردا کشیده شده بود. درست در زمانی که برایِ #معاینه نزد پزشک میرفتم. اما صوفی این اطلاعات را از کجا آورده بود؟؟
_باز هم حسی، گوشم را میپیچاند که حسام نمیتواند بد باشد.. و #شوقی که صدایِ خنده های دانیال🧑 را در قلبم زمزمه میکرد.. کدام یک درست بود؟؟ #آرامشِ_حسام یا #حرفهای_صوفی؟
_با صدایِ خنده هایِ بلند😅 حسام که از سالن میآمد، چشمانم را باز کردم.. کاش دیشب 🌗خورشید میمرد تا باقی مانده یِ عمرم، بی فردا میماند.. حالم بدتر از هر روز دیگر بود.
_میترسیدم و دلیلش را نمیدانستم، شاید از اتفاقی که ممکن بود برای این #دشمنِ_نجیب بیوفتد..
_ بی رمق از اتاق بیرون رفتم.. لیوان به دست رویِ یکی از مبلها🛋 نشسته بود. با پروین حرف میزد، میخندید، سر به سرش میگذاشت.. یعنی تمامِ اینها #هنرِ بازیگریش بود؟؟
_چقدر #زندگی در وجودش وجود داشت. عطر چای☕️ آمد، مزه اش زیر زبانم #تجدید شد.. کلاه👒 به سر روی یکی از مبلها نشستم، سر به زیر #سلام کرد. نمیدانم چه در ظاهرم دید که با لحنی #نگران و متعجب جویایِ حالم شد. بی توجه به سوالش، جمع شده در #پُلیورِ یادگار از دانیال رویِ مبل نشستم. هوا بیشتر از همیشه سرد نبود؟؟ ( از اون صبحونه ی دیروزی میخوام..)
_سعی کرد لبخندش😀 را زیر انگشتانش مخفی کند ( با چایی شیرین یا..) حرفش را کور کردم ( اگه نیست، میرم اتاقم..) از جایم بلند شدم که خواست بمانم (حاج خانووم.. بی زحمت یه صبحونه ی #مامانپسند حاضر کنید..)
_آن را روی میز گذاشت و درست مثلِ روز قبل، شیرینش کرد. لقمه هایِ #دستسازش را یک دست و مرتب، کنارِ هم قرار داد و منتظر نشست. (خب.. یاعلی.. بفرمایید..).
_پدر کجا بود که نامِ #علی را در خانه اش بشنود..؟؟ خوردم.. تمام لقمه ها، را با آخرین #قطره ی چایِ شیرین شده به دستِ #مهربان_ترین #دشمن_دنیا.
_کاش گینس، ستونی برایِ ثبت آرامش داشت..
_صدایش بلند شد ( پروین خانووم از اینکه چیزی نمیخوردین خیلی ناراحت بودن، البته زنِ ایرانیِو نگرانی هایِ بی حدش..
_خب دیگه کم کم باید آماده شید که بریم دکتر👩🔬، یه ساعت دیگه نوبت دارین.. امروز خیلی رنگتون پریده ، مشکلی پیش اومده؟؟ باز هم درد دارین؟؟) درد که #همزاده ثانیه ثانیه های زندگیم بود..
_اما درد امروز با همیشه فرق داشت رنگش بی شباهت به نگرانی نبود.. نگرانی از جنسِ #روزهایِ_بیقراریِ برای دانیال🧑.. آماده شدم. پیچیده در پالتو🧥 و شالِ مشکی در ماشین نشستم.
_هر وقت که از خانه 🏠 بیرون میآمدیم، تمام _حواسش به من و اطرافم بود. باور نمیشد که زندانیش باشم.. در طول مسیر مثلِ همیشه #سکوت کرد. وقت پیاده شدن صدایم زد ( سارا خانووم..). ایستادم. (من بهتون #قول دادم که هیچ اتفاقی براتون نیوفته.. تا پایِ #جوونمم سر قولم هستم..)
_نمیدانم چه چیز در صورتِ یخ زده ام دید که خواست آرامم کند..
_اما ای کاش دنیا 🌎 میایستاد و او برایم قرآن 📕میخواند..
منتظرِصدا زدنِ اسمم توسط منشی، نشستم و حسام با یک صندلی فاصله، تمام حواسش به من بود. به ساعتم⌚️ نگاه کردم، زمان زیادی تا اجرایِ نقشه نمانده بود. تنم سراسر _تپش شد. منشی نامم را صدا زد. پاهایم میلرزید. حسام مقابلم ایستاد ( نوبت شما.. حالتون خوب نیست؟).
_با قدمهایی #سست و بی حال به سمت در رفتم و حسام با #احتیاط پشت سرم آمد. دو مرد، چند گام آن طرفتر با لحنی #عصبی و بلند با یکدیگر بحث میکردند و این اولین هشدار برایِ اجرایِ نقشه بود. درب اتاق پزشک 👩🔬را باز کردم.
_دو مرد دعوایشان بالا گرفت.. ضرب و شتم شروع شد. مردم جمع شدند. دکتر به سرعت از اتاقش خارج شد. حالا نوبت #اجرایِ نقشه بود. برایِ آخرین بار به صورتِ #متین_ترین خانه خراب کنِ دنیا نگاه کردم.. #حواسش به مردها بود. قصد داشت تا آنها را از هم جدا کند.
_آرام آرام چند گام به #عقب برداشتم. به سمت پله های #اضطراری دویدم. یک مرد روی پله ها #منتظرم بود. دستم را گرفت و شروع به دویدن کرد..
_صدایِ بلندِ حسام را شنیدم. نامم را صدا میزد و با فاصله به دنبالم میدوید..
☕️ادامه...👇
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_چهار :🔻 🌙
#ادامه...☕️
_ریه هایم تحملِ این همه #فشار را نداشت و پاهایم #توانِ دویدن. به خیابان رسیدیم. مرد با عصبانیت😡 فریاد میزد که #عجله کنم.
_ یک ماشین 🚘جلویِ پایمان ترمز زد. در باز شد و #دستی مرا به داخل کشید. خودش بود، #صوفی.. ماشین با سرعتی عجیب از جایش کنده شد. به پشت سر نگاه کردم.
_حسام مانند #باد از پیاده رو به داخل خیابان دوید.. و افتاد آن #اتفاقی که دستانم را #هم_آغوشِ_یخ میکرد..
_یک ماشین به #حسام کوبید و او پخشِ زمین شد. با #جیغی_خفه، چشمانم را بستم..
_صوفی به عقب برگشت. اشک😢 در چشمانم جمع شد.. #حسام بی حال، رویِ زمین افتاده بود و مردم به طرفش میدویدند. ناگهان دو مرد
از روی زمین بلندش کردند.. ماشین پیچید و من دیگر ندیدم چه بلایی بر سر #بهترین_قاتلِ_زندگیم آمد.. در جایم نشستم. کاش میشد گریه🥲 کنم.. کاش..
صوفی، عینک 🕶دودی اش را کمی پایین آورد (خوبی؟؟ ) . نه.. نه.. بدتر از این هم مگر حالی بود؟؟
_ماشین با پیچ و تاب از کوچه و خیابانهای مختلف میگذشت و صوفی که مدام به راننده متذکر میشد کسی #تعقیبمان نکند.. بعد از نیم ساعت وارد پارکینگ یک خانه شدیم.. صوفی #چادری به سمتم گرفت ( سرت کن.. ) مقنعه ایی مشکی پوشید و #چادری سرش کرد..
_مات مانده بودم با پارچه ایی سیاه رنگ در دستم که #نمادی از عقب ماندگی و #تحجر در ذهنم بود. صوفی به سمتم آمد ( عجله کن.. چته تو؟؟) چادر را سرم کرد و مرا به سمتِ ماشین جدیدی که گوشه ی پارکینگ بود، #هل داد..
_دلیل کارش را جویا شدم و او با یک جمله جواب داد ( کار از محکم کاری عیب نمیکنه.. نباید پیدامون کنن.. )
_درد داشتم با #تهوعی بی امان.. باز هم خیابان گردی اما اینبار با #مقنعه و چادر.. دلم هوایِ دانیال🧑 را داشت و #نگرانِ حسام بود..
_من در کدام نقطه از سرنوشت ایستاده بودم..؟!_
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
💞
عاشق
از معشوق
هیچ نمیخواهد
جز عطر یادش
آغوش نگاهش
پرندهی خیالش
شوق وصالش..💔!'
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
بار دیگر صبـــح شد،
بیدار شد این زندگے
اے تمام حس بودنهای ما
صبحتان بخیـــر ....🌤
#سلام_صبحتون_شهدایی🤚🥀
🌹کوچههای آسمانی🌱