eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
787 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_چهار :🔻  🌙
☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_پنج :🔻 🔻مردِ راننده با دستگاهی مقابلم ایستاد.. دستگاه را به آرامی رویِ بدنم حرکت داد. صدایِ بلند شد. صوفی ایستاد (پالتو رو دربیار.. ) وقتی تعللم را دید با ، آن را از تنم خارج کرد (لعنتی.. لعنتی.. تو یقه اش گذاشتن.. اینجا نیست سریع خارج شین..) صوفی را سرم کرد من را به سمت ماشینِ🚖 پارک شده در گوشه پارکینگ داد. _به سرعت از پارکینگ خارج شدیم، با چهره ایی و .. _چادر.. پوششی که میشناختم.. حالا رسیدنم به دانیال🧑 به مخفی شدن در پشت آن بود. به صوفی نگاه کردم. چهره اش در پسِ این حجابِ اسلامی کمی عجیب به نظرمیرسید. _درد لحظه به لحظه کلافه ترم میکرد. حالم را به صوفی گفتم، اما او بی توجه به رانندگی اش ادامه داد.. کاش به او نمیکردم. سراغِ عثمان و دانیال را گرفتم. بدونِ حتی نیم نگاهی گفت که در انتظارم را میکشند و این تنها تسکین دهنده ی پشیمانم از اعتماد به این زن بود. کاش از حالِ خبر داشتم.. ⏳بعد از دو ساعت خیابانگردی ، در یک پارگینگ طبقاتی متوقف شدیم و باز هم ماشین و چهره. چادر و مقنعه را با تیره رنگ تعویض کرد. سهم من هم یک کلاه👒 و شال پشمی شد. از فرط درد و سرما توانی در پاهایم نبود و صوفی عصبی و دست پاچه مرا به دنبال خود میکشید. با ماشین جدید از پارکینگ خارج شدیم. این همه امکانات از کجا تامین میشد؟؟ _دستانِ یخ زده ام را در جیبِ مانتوام پناه دادم. چیزی به دستم خورد. از جیبم بیرون آوردم. بود. همان مهری که حسام، را به تمامِ وجود به ریه میکشید. یادم آمد آن روز از فرط عصبانیت در جیب همین مانتوام  گذاشتم وبه گوشه ی اتاق پرتش کردم. _ناخودآگاه مهر را جلویِ گرفتم. عطرش را حسِ بویاییم کردم. خوب بود، به خوبی حسام. چند از نسیمِ این خشک شده، تسکینی بود موقت برای فرار از تهوع. _صوفی خم شد و چیزی از بیرون کشید (بگیرش.. بزن به چشمتو رو صندلی دراز بکش..). یک چشم بنده مشکی. اینکارها واقعا نیاز بود؟ اصلا مگر من جایی را بلد بودم که بسته ماندنِ چشمم انقدر مهم باشد؟؟ از آن گذشته من که در گروه خودشان بودم.. _بی بحث و درگیری، به گفته هایش عمل کردم. _بعد از نیم ساعت ماشین ایستاد. کسی مرا از ماشین بیرون کشید و به سمتی دادم. _چند متر گام برداشتن..  بالا رفتن از سه پله.. ایستادن.. باز شدن در.. حسِ هجومی از هوایِ گرم.. دوباره چند قدم.. و نشستن روی یک صندلی.. _دستی، چشم بند را از رویِ صورتم برداشت. نور، چشمانم را اذیت میکرد. چندبار پلک زدم.. تصویر مردِ  رو به رو آرامش را به رگهایم کرد..  لبخند زد با همان چشمانِ مهربان ( خوش اومدی سارا جاان..) نفسی راحت کشیدم.. بودن در کنار صوفی دمادم ترس و پشیمانی را در وجودم زنده میکرد.. اما حالا.. این مرد یعنی ، نزدیکیِ آغوشِ دانیال را متذکر میشد.. _بی وقفه چشم چرخاندم.. (دانیال.. پس دانیال کو؟؟) _رو به رویم زد ( صبر کن.. میاد.. دانیال به خاطر تو تا جهنمم میره..) _لحنش  عجیب بود.. چشمانم را ریز کردم ( منظورت از حرفی که زدی چیه؟؟ ) _خندید 😃( چقدر عجولی تو دختر.. کم کم همه چیزو میفهمی.. ) روی صورتم چشم چرخاند. صدایش کمی نرم شد ( از اتفاقی که واست افتاده متاسفم.. چقدر گفتم برو دکتر👩‍🔬، اما تو گوش ندادی.. تقریبا چیز خاصی از نمونده.. واقعا حیف شد..سارا تو حقیقتا دختر قشنگی بودی.. اما لجباز و یه دنده..) _صدای صوفی از چند قدم آن طرفتر بلند شد ( و احمق.. ) لحن هر دو بود.. این مرد هیچ شباهتی به آن عثمانِ ساده و همیشه نگران نداشت. _صوفی با گامهایی بلند و صورتی 😡خشمگین خود را به عثمان رساند، یقه اش را چنگ زد. (چند بار باید به توئه ی احمق بگم که عمل نکن.. چرا گفتی با ماشین بزنن بهش.. اون به اندازه ی دانیال برام مهم بود..) _صوفی در موردِ حسام حرف میزد؟؟ _باورم نمیشد.. یعنی تمامِ این نقشه ها محضِ یک بود؟ اما چرا عثمان..؟ او در این انتقام چه نقشی داشت؟ شنیدن جوابِ منفی برایِ ازدواج انقدر کرده بود؟؟ حسام.. او کجایِ این داستان قرار داشت؟؟گیج 😖 و مبهم.. و کلافه سوالها را در ذهنم تکرار میکردم. _عثمان دست صوفی را جدا کرد ( هووووی.. چه خبرته رَم میکنی..؟؟  انگار یادت رفته اینجا.. من رئیسم.. محض تجدید خاطرات میگم، اگه ما الان اینجاییم واسه که تو به بار آوردی.. پس نمیخواد بهم بگی چی درسته.. چی غلط.. انتظار نداشتی که تو روز روشن بندازمش تو ماشین.. بعدشم خودش پرید تو خیابون.. منم از موقعیت استفاده کردم.. الانم زندست.. ) _پس حسام زنده بود و جریانی فراتر از یک .. ☕️...👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_پنج :🔻 🔻مرد
..☕️ _صوفی به سمتم آمد ( توپالتوش یه ردیاب بود.. اونو خوب چک کردین؟؟) با تایید عثمان ، مرا به سمتِ یکی از اتاقها برد.. _درد نفسم را تنگ کرده بود._ _با باز شدن در، به داخل اتاق شدم و از فرطِ  درد، به زمین چسبیدم. صوفی وارد شد. فریادش زنگ شد در گوشهایم ( احمق.. این چرا اینجوری شد؟؟ من اینو زنده میخوام..) _درباره ی چه کسی حرف میزد؟ کمی سرم را بلند کردم. خودش بود، .. غرق در خون🩸 و بیهوش در گوشه ی اتاق. قلبم🫀 تیر کشید.. اینان از هم بدتر بودند.. _عثمان دست در فرو برد و لبهایش را جمع کرد ( من کارمو بلدم.. اینجام نیومدیم  واسه تفریح.. منم نمیتونستم منتظر بمونم تا سرکار تشریف بیارن.. پس شروع کردم.. ولی زیادی بد قِلقه.. خب بچه ها هم حوصله اش سر رفت.. ) _باورم نمیشد آن عثمانِ و مهربان تا این حد باشد.. _صوفی در چشمانم زل زد ( دعا کن دانیال کله خری نکنه..) _در را با ضرب بست. _حالا من بودم و حسامی که میدونستم، حداقل دیگر نیست... ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
🏴🌿 از ابتدای قصّه‌ی عشّاق تا ابد؛ بی‌شک شبیهِ "فاطمه‌‌‌سلام‌الله‌علیها" پیدا نمی‌شود..💔!'
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا