2.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 فرازهایی از خطبه فدکیه [ ۰۷ ]
🥀 حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها:
● ای مهاجر و انصار! فکر میکنید من «فاطمه» مقام و منزلتی پیش «خدا» ندارم که اینطور رفتار میکنید؟!
#حضرت_زهرا #فاطمیه
🌹کوچههای آسمانی🌱
18.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 موشن گرافیک؛ «بفرمایید کتاب»
🤔 آیا کتاب خواندن واقعا فایدهای دارد؟!
🔹 فواید مطالعه ...
📆 ۲۴ آبان؛ روز کتاب، کتابخوانی و کتابدار (آغاز هفته کتاب و کتابخوانی)
🌹کوچههای آسمانی🌱
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆شرایط سخت مردم غزه همزمان با شروع فصل سرما و بارندگی
😔😢
#مرگ_بر_اsرائیل
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
👆روایت زیبا و باشکوهی از آنچه که اصفهانیهای با شرف در روز ۲۵ آبان، انجام دادند...؟؟!! 😭✅💔🍃 ✍حتما
9.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 روایت رهبر انقلاب از #حماسهآفرینی و #ایثار مردم اصفهان در ۲۵ آبان سال ۱۳۶۱
🎥 #نمای_دوم
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_پنج :🔻 🔻مرد
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_پنجاه_و_شش :🔻
🔻درد طاقتم را طاق کرده بود. سینه خیز، خود را به حسامِ غرقِ خون 🩸در گوشه ی اتاق رساندم. صدایش کردم. چندین بار.. مرگش با آن همه #زخم، دور از انتظار نبود. وحشت #بغض شد در گلویم. او تنها حسِ اطمینان در میانِ آن همه #گرگ بود، پس باید میماند.
_با ترسی بی نهایت به پیراهنش #چنگ زدم، با تمام توان #تکانش دادم و نامش را فریادی کردم در گوشش. (حسام.. حسااااام..). نفسم #حبس شد..
_چشمانش را باز کرد. #اکسیژن به ریه هایم بازگشت. #بیرمقی را در مردمک چشمانش خواندم. خواست دوباره #مژه بر مژه بخواباند که صدایم بلند شد ( نه.. نخواب.. خواهش میکنم حسام.. من میترسم..) لبخند☺️ زد.. از همان لبخندهایِ مخصوصِ خودش.. خونِ دَلَمه بسته رویِ گونه اش اذیتم میکرد. _ردِ_قرمزی از #بینی تا زیر چانه اش کشیده شده بود. (اینجا چه خبره .. دانیال کجاست؟)
_و در جواب، باز هم فقط لبخند زد..
چشمانش #نایِ ایستادگی نداشت. رهایش کردم بی آنکه خود بخواهم..
ناگهان درد #هیولا شد، لگدم کرد. مار🐍 شدم و در خود پیچیدم.. به معده ام چنگ میزدم و دندان به دندان ساییده، ناله میکردم.
_میدانستم تمام این اتفاقات از #سرچشمه ای به نام دانیال🧑 نشات میگیرد و جز سلامتی اش هیچ چیز برایم مهم نبود.
_حسام به سختی به سمتم نیم خیز شد.. صدایش بریده بریده گوشم را هدف گرفته بود ( طاقت بیار.. همه چیز تموم میشه.. من هنوز سر #قولم هستم.. نمیذارم هیچ اتفاقی براتون بیوفته..)
_فریاد زدم ( بگو.. بگو تو کی هستی؟؟ این #عوضیا با دانیال چه کار دارن؟؟ برادرم کجاست..؟)
_لبش را به #گوشم نزدیک کرد، و صدایی که به زور شنیدم ( اینجا پرِ دوربینِ، دارن مارو میبینن..)
_منظورش را نفهمیدم.. یعنی صوفی و عثمان، #جان_دادنمان را تماشا میکردند؟؟ دلیلش چه بود؟
_جیغ زدم ( درد.. درد دارم.. دا..دانیااال.. همه تون گم شید از زندگیمون بیرون.. گم شید #آشغالا.. چرا دست از سرمون برنمیدارید.. برادرمن کجاست؟؟ اصلا زنده ست؟؟)
_صدایِ #بیحال حسام را شنیدم ( آرووم باش.. همه چی درست میشه..)
دیگر نمیداستم باید به چه کسی اعتماد کنم.. صوفیِ ؟؟ عثمان؟؟ و یا حسام؟؟؟
تمامِ #نقش ها، جایگاهشان عوض شده بود.. "صوفیِ مظلوم، ظالم".. "عثمانِ مهربان، حیوان".. و "حسامِ خانه خراب کن، آرامشِ محض". حالا نمیدانستم باید از دانیال هم بترسم یا نه..
_صدایِ بریده بریده و بی حالِ حسام بلند شد.. با موجی کم جان، قرآن 📕میخواند..
_نمیدانم #معجزه ی آیات بود یا #صدایش که تا به جانم میرسد، حکم #مُسکن را میافت..
دردم از بین نرفت اما کم شد.. انقدر کم که مجالِ نفس کشیدن پیدا کردم. #خماریش به جانم ننشسته بود که درِ اتاق با ضربهای محکم باز شد.
_عثمان و صوفی بودند. عثمان #یقهی #لباسِ حسام را گرفت و او را تکیه به دیوار، نشاند. (ببین بچه .. ما وقت این مسخره بازیا رو نداریم.. مثه آدم، یا اسمِ اون #رابط که تو سازمان، اطلاعاتو بهتون لو میده رو بگو یا اینکه دانیال🧑 الان کدوم گوریه؟؟)
_حسام خندید ( شما رو هم #پیچونده؟؟ ما فکر میکردیم فقط به ما #کلک زده؟؟ صد دفعه گفتم، بازم میگم.. من.. نِ .. می.. دو.. نم.. بفهم.. من نمیدونم.. نه اسمِ اون رابطو.. نه آدرسِ اون گوری که دانیال توش دفنه.. )
_عثمان در #سکوت به صورتِ حسام خیره شد. از سکوتش ترسیدم😱. ناگهان #سیلی محکمی بر صورتِ حسام نشست.. انقدر محکم که سرش به دیوارِ کناری خورد ( باید باور کنم که اسم اون رابطو نمیدونی؟؟ تو فکر کردی با یه مشت احمق طرفی؟ تو میگی نمیدونم، منم میگم طفلی گناه داره، یه دست کت و شلوار #مارک تنش کنید بره خوونه اش؟ خودتم میدونی #دانیال هیچ ارزشی برام نداره.. مهم یه اسمِ که فرق نمیکنه از زبون تو بشنوم یا دانیال.. تنها فرقش اینجاست که اگه تو الان بگی، هم خودت زنده میمونی، هم این دختر، هم اون دانیال عوضی.. اما اگه نگی، دیگه شرایط عوض میشه..)
_چرخی به دورم زد.. باورم نمیشد این همان #عثمانِ_مهربان باشد..
_دو زانو روبه رویِ حسام نشست ( اگه نگی.. اول تو رو میفرستم اون دنیا.. بعد این خانوم خانوما رواز مرز خارج میکنمو انقدر #شکنجه اش میکنم تا دانیال🧑 خودشو برسونه.. میدونی که وقتی پایِ خواهرش وسط باشه تا خودِ #کرهی_ماه هم شده، میره.. خب.. نظرت چیه؟؟ )
_قلبم🫀 تحملِ این همه #هیجان را نداشت.. چرا هیچکس برایم توضیح نمیداد که ماجرا از چه قرار است؟
_حسام با #ضعفِ نمایان در چهره اش به چشمانِ عثمان نگاه کرد ( فکر کردی خیلی زرنگی؟؟ تو اون سازمان چی بهتون یاد میدن هان؟؟ من چرا باید اسمِ اون رابطو بدونم؟ خیال کردی بچه بازیه که همه خبر داشته باشن؟؟ شهرِ هِرته؟؟ )
_آنها از کدام #سازمان حرف میزدند؟؟ جریان رابط چه بود؟؟
☕️#ادامه...👇
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_شش :🔻 🔻درد
☕️#ادامه...
_صوفی با عصبانیت😡 به رویِ #حسام خم شد.. #گلویش را فشار داد و جملاتی را ازبین #دندانهایِ گره خورده اش بیان کرده ( با ما بازی نکن.. ما میدونیم شما خوونواده ی دانیالو آوردین ایران؟ من اون دانیالِ #آشغالو میخوام.. خوده خودشو..)
_و باز حسام خندید😁 ( کجایِ کارین ابلها.. اون #دانیال_عوضی به ما هم #نارو زد.
.
_خوونوادشو با #کلک و زبون خوش کشیدیم ایران تا بتونیم خودشو پیدا کنیم..
به قول خودتون اون به خاطر خواهرش تا کره ی ماه🌙 هم میره.. در واقع مادر و خواهرش دست ما #گروگان بودن..)
_با دهانی باز به حسام #زل زدم. یعنی او هم #حیوانی بی قید بود؟؟ #بازیگری ماهر مانند عثمان؟
_باورش از هر دروغی #دشوارتر بود.. با حرفهایش #حس_تنفر را دوباره در دلم زنده کرد..
_ مسلمانان همه شان #دروغگو و #وحشی صفت بودند.. و حسام هم یکی از آنها..
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
♥️
ما را دچارِ عشقِ
خودت کردی و سپس
با یڪ نفس به عشقِ
"حُسینَت" دچارتر . .
-یافاطمةالزَهـراء💔!'