eitaa logo
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
787 دنبال‌کننده
5.7هزار عکس
4.2هزار ویدیو
6 فایل
فضیلت زنده نگه داشتن یاد و نام شهدا کمتر از شهادت نیست.امام خامنه‌ای 🌹🌹🌹 Admin: @daryaa_ir
مشاهده در ایتا
دانلود
18.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥 موشن گرافیک؛ «بفرمایید کتاب» 🤔 آیا کتاب خواندن واقعا فایده‌ای دارد؟! 🔹 فواید مطالعه ... 📆 ۲۴ آبان؛ روز کتاب، کتابخوانی و کتابدار (آغاز هفته کتاب و کتابخوانی) 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
13.9M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👆شرایط سخت مردم غزه همزمان با شروع فصل سرما و بارندگی 😔😢 🌹کوچه‌های آسمانی🌱
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_پنج :🔻 🔻مرد
☕️☕️☕️ 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_شش :🔻 🔻درد طاقتم را طاق کرده بود. سینه خیز، خود را به حسامِ غرقِ خون 🩸در گوشه ی اتاق رساندم. صدایش کردم. چندین بار..  مرگش با آن همه ، دور از انتظار نبود. وحشت شد در گلویم. او تنها حسِ اطمینان در میانِ آن همه بود، پس باید میماند. _با ترسی بی نهایت به پیراهنش زدم، با تمام توان دادم و نامش را فریادی کردم در گوشش. (حسام.. حسااااام..). نفسم شد.. _چشمانش را باز کرد. به ریه هایم بازگشت. را در مردمک چشمانش خواندم. خواست دوباره بر مژه بخواباند  که صدایم بلند  شد ( نه.. نخواب.. خواهش میکنم حسام.. من میترسم..) لبخند☺️ زد.. از همان لبخندهایِ مخصوصِ خودش.. خونِ دَلَمه بسته رویِ گونه اش اذیتم میکرد. _ردِ_قرمزی از تا زیر چانه اش کشیده شده بود. (اینجا چه خبره .. دانیال کجاست؟) _و در جواب، باز هم فقط لبخند زد.. چشمانش ایستادگی نداشت. رهایش کردم بی آنکه خود بخواهم.. ناگهان درد شد، لگدم کرد. مار🐍 شدم و در خود پیچیدم.. به معده ام چنگ میزدم و دندان به دندان ساییده، ناله میکردم. _میدانستم تمام این اتفاقات از ای به نام دانیال🧑 نشات میگیرد و جز سلامتی اش هیچ چیز برایم مهم نبود. _حسام به سختی به سمتم نیم خیز شد.. صدایش بریده بریده گوشم را هدف گرفته بود ( طاقت بیار.. همه چیز تموم میشه.. من هنوز سر هستم.. نمیذارم هیچ اتفاقی براتون بیوفته..) _فریاد زدم ( بگو.. بگو تو کی هستی؟؟ این با دانیال چه کار دارن؟؟ برادرم کجاست..؟) _لبش را به نزدیک کرد، و صدایی که به زور شنیدم ( اینجا پرِ دوربینِ، دارن مارو میبینن..) _منظورش را نفهمیدم.. یعنی صوفی و عثمان، را تماشا میکردند؟؟ دلیلش چه بود؟ _جیغ زدم ( درد.. درد دارم.. دا..دانیااال.. همه تون گم شید از زندگیمون بیرون.. گم شید .. چرا دست از سرمون برنمیدارید..  برادرمن کجاست؟؟ اصلا زنده ست؟؟) _صدایِ حسام را شنیدم ( آرووم باش.. همه چی درست میشه..) دیگر نمیداستم باید به چه کسی اعتماد کنم.. صوفیِ ؟؟ عثمان؟؟ و یا حسام؟؟؟ تمامِ ها، جایگاهشان عوض شده بود.. "صوفیِ مظلوم، ظالم".. "عثمانِ مهربان، حیوان".. و "حسامِ خانه خراب کن، آرامشِ محض".  حالا نمیدانستم باید از دانیال هم بترسم یا نه.. _صدایِ بریده بریده و بی حالِ حسام بلند شد.. با موجی کم جان، قرآن 📕میخواند.. _نمیدانم ی آیات بود یا که تا به جانم میرسد، حکم را میافت.. دردم از بین نرفت اما کم شد.. انقدر کم که مجالِ نفس کشیدن پیدا کردم. به جانم ننشسته بود که درِ اتاق با ضربه‌ای محکم باز شد. _عثمان و صوفی بودند. عثمان حسام را گرفت و او را تکیه به دیوار، نشاند. (ببین بچه .. ما وقت این مسخره بازیا رو نداریم.. مثه آدم، یا اسمِ اون که تو سازمان، اطلاعاتو بهتون لو میده رو بگو یا اینکه دانیال🧑 الان کدوم گوریه؟؟) _حسام  خندید ( شما رو هم ؟؟ ما فکر میکردیم فقط به ما زده؟؟ صد دفعه گفتم، بازم میگم.. من.. نِ .. می.. دو.. نم.. بفهم.. من نمیدونم.. نه اسمِ اون رابطو.. نه آدرسِ اون گوری که دانیال توش دفنه.. ) _عثمان در به صورتِ حسام خیره شد. از سکوتش ترسیدم😱. ناگهان محکمی بر صورتِ حسام نشست.. انقدر محکم که سرش به دیوارِ کناری خورد ( باید باور کنم که اسم اون رابطو نمیدونی؟؟  تو فکر کردی با یه مشت احمق طرفی؟ تو میگی نمیدونم، منم میگم طفلی گناه داره، یه دست کت و شلوار تنش کنید بره خوونه اش؟ خودتم میدونی هیچ ارزشی برام نداره.. مهم یه اسمِ که فرق نمیکنه از زبون تو بشنوم یا دانیال.. تنها فرقش اینجاست که اگه تو الان بگی، هم خودت زنده میمونی، هم این دختر، هم اون دانیال عوضی.. اما اگه نگی، دیگه شرایط عوض میشه..) _چرخی به دورم زد.. باورم نمیشد این همان باشد.. _دو زانو روبه رویِ حسام نشست ( اگه نگی.. اول تو رو میفرستم اون دنیا.. بعد این خانوم خانوما رواز مرز خارج میکنمو انقدر اش میکنم تا دانیال🧑 خودشو برسونه.. میدونی که وقتی پایِ خواهرش وسط باشه تا خودِ هم شده، میره.. خب.. نظرت چیه؟؟ ) _قلبم🫀 تحملِ این همه را نداشت.. چرا هیچکس برایم توضیح نمیداد که ماجرا از چه قرار است؟ _حسام با نمایان در چهره اش به چشمانِ عثمان نگاه کرد ( فکر کردی خیلی زرنگی؟؟ تو اون سازمان چی بهتون یاد میدن هان؟؟ من چرا باید اسمِ اون رابطو بدونم؟ خیال کردی بچه بازیه که همه خبر داشته باشن؟؟ شهرِ هِرته؟؟ ) _آنها از کدام حرف میزدند؟؟  جریان رابط چه بود؟؟ ☕️...👇
🌹کوچه‌های آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_شش :🔻 🔻درد
☕️... _صوفی با عصبانیت😡 به رویِ خم شد.. را فشار داد و جملاتی را ازبین گره خورده اش بیان کرده ( با ما بازی نکن.. ما میدونیم شما خوونواده ی دانیالو آوردین ایران؟ من اون دانیالِ میخوام..  خوده خودشو..) _و باز حسام خندید😁 ( کجایِ کارین ابلها.. اون به ما هم زد. . _خوونوادشو با و زبون خوش کشیدیم ایران تا بتونیم خودشو پیدا کنیم.. به قول خودتون اون به خاطر خواهرش تا کره ی ماه🌙 هم میره.. در واقع مادر و خواهرش دست ما بودن..) _با دهانی باز به حسام زدم. یعنی او هم بی قید بود؟؟ ماهر مانند عثمان؟ _باورش از هر دروغی بود.. با حرفهایش را دوباره در دلم زنده کرد.. _ مسلمانان همه شان و صفت بودند.. و حسام هم یکی از آنها.. ⬅️... 👈🌹کوچه‌های آسمانی🌱دعوتید
بچه که بودم مادرم زیر چادر پهن می‌کرد که ها روی زمین نریزند تا تمیز بخوریم... به مادرم گفتم با به شاخه ها بزن توت بیشتری بریزد؛ مادر جواب میداد که درخت را نباید زد بعد يك قطره اشك 😢ريخت برای ، برای توت...🌳 🖤🏴
♥️ ما را دچارِ عشقِ خودت کردی و سپس با یڪ نفس به عشقِ "حُسینَت" دچارتر . . -یافاطمة‌الزَهـراء💔!'
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا