5.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅ایرانی ترین ایرانی...
👆تأکید رهبر انقلاب بر استفاده از #کلمات_فارسی
🗓 انتشار به مناسبت هفته کتاب و کتابخوانی
🌹کوچههای آسمانی🌱
2.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 فرازهایی از خطبه فدکیه [ ۰۸ ]
🥀 حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها:
● ای مهاجر و انصار! خوب میدانید من «دختر» پیامبرم؛ پس این همه «غفلت و سستی» در یاری من برای چیست؟!
#حضرت_زهرا #فاطمیه
🌹کوچههای آسمانی🌱
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📌 فرازهایی از خطبه فدکیه [ ۰۹ ]
🥀 حضرت فاطمه زهرا سلام الله علیها:
● ای مهاجر و انصار! عجیب است! «رسول خدا» هنوز دفن نشده، از «فرمانش» سرپیچی کردید!
#حضرت_زهرا #فاطمیه
🌹کوچههای آسمانی🌱
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_شش :🔻 🔻درد
⏳#به_وقت_رمان
☕️☕️☕️
#چایت_را_من_شیرین_میڪنم
🖊به قلم :زهرا بلند دوست
💯قسمت_پنجاه_و_هفت :🔻
📌عثمان #کلافه در اتاق راه میرفت. رو به صوفی کرد ( ارنست تماس نگرفت ؟؟). صوفی سری به نشانه ی #منفی تکان داد..
_هر جور #پازلها را کنار یکدیگر میگذاشتم، به هیچ نتیجه ایی نمیرسیدم..
_حسام. صوفی. عثمان. یان. و اسمی جدید به نام #ارنست..
_اما حالا خوب میدانستم که #تنهایِ تنها هستم. در مقابلِ #گلهای از دشمن. راستی کجایِ این زمین امن بود؟؟
_عثمان سری تکان داد ( ارنست خیلی عصبانیه.. به قولِ خودش اومده ایران که کارو یه سره کنه.. صوفی تمامِ این #افتضاحات تقصیر توئه.. پس خودتم درستش کن. تو رو نمیدونم اما من دوست ندارم بالا دستیا به چشم یه #احمقِ بی دست و پا نگام کنن.. چون نبودم و نیستم.. میفهمی که چی میگم؟ این ماجرا خیلی واسه #سازمان حیاتیه..)
_صوفی مانندِ #گرگی_وحشی به حسام حمله ور شد (مثه سگ داری دروغ میگی..مطمئنم همه چیزو میدونی.. هم جایِ دانیالو.. هم اسم اون رابطو.. )
_عثمان با آرامشی #نفرتانگیز صوفی را از حسامِ نیمه جان جدا کرد ( هی.. هی.. آروم باش دختر.. انگار یادت رفته، ارزشِ این #جوونور بیشتر از دانیال نباشه، کمتر نیست..)
_ناگهان #گوشی عثمان زنگ خورد و او با چند جمله ی #تلگرافی مکالمه را قطع کرد. سری تکان داد (ارنست رسید ایران.. میدونی که دلِ خوشی از تو نداره.. پس حواستو جمع کن..)
_هر دو از اتاق خارج شدند. و باز من ماندم و حسام.. دیگر حتی دوست نداشتم صدایِ قرآنش📕 را بشنوم. اما درد مهلت نمیداد..
_با چشمانی #نیمه_باز، حسام را ورانداز کردم. صدایم #حجم نداشت( نمیخوای زبون باز کنی؟؟ توام یه #عوضی هستی لنگه ی اونا، درسته؟؟ یان این وسط چیکارست؟ رفیق تو یا عثمان؟؟ اونم الاناست که پیداش بشه، نه؟؟)
_رمقی در تارهایِ صوتی اش نبود ( یان مُرده.. همینا کشتنش.. اگرم میبینی من الان زندم، چون #اطلاعات میخوان.. اینا اهل #ریسک نیستن.. تا دانیال پیداش نشه، منوشما نفس میکشیم..)
_باورم نمیشد.. #یان، دیوانه ترین روانشناس دنیا مرده بود؟؟
#زبانم بند آمده بود ( چ.. چرا کشتنش؟؟)
_ناگهان #صوفی با فریاد و به شدت در اتاق را باز کرد. اسلحهای🔫 رویِ سرم قرار داد و عصبی و #مسلسل وار از حسام میخواست تا بگوید دانیال🧔 در کجا پنهان شده .
☠مرگ را در چند قدمی ام میدیدم. از شدتِ ترس😰، دردی حس نمیکردم. #وحشت تکه تکه یخ میشد در مسیرِ #رگهایم و فریادهایِ گوش خراشِ صوفی که #ناخن میکشید بر تخته سیاهِ احساسِ امنیتم.
_به نفس نفس افتاده بودم. لحظه ایی از #حسام چشم برنمیداشتم. انگار او هم 😨ترسیده بود. فریاد میزد که نمیداند.. که از هیچ چیز خبر ندارد.. که دانیال او را هم #پیچانده.. که اگر مرا بکشد دیگر برگه برنده ایی برایِ گیر انداختنِ دانیال ندارد.. فریادهایش #بلند بود و #مردانه، عمیق و گوش خراش..
_عثمان در تمامِ این دقایق، گوشه ایی ایستاده بود و با #آرامشی غیرِ عادی ما را تماشا میکرد.
_صوفی 🔫اسلحه اش را #مسلح کرد.( میکشمش.. اگه دهنتو باز نکنی میکشمش.. )
_وحسام که انگار حالا اشک😥 میریخت،اما با #صلابت فریاد میزد که چیزی نمیدانم..
_صوفی انقدر #ترسناک شده بود که #امیدی برایِ رهایی نداشتم. شروع به شمردن کرد.. حسام تا شماره ی #پنج وقت داشت، جانم را نجات دهد ولی #لجبازانه حرفی نمیزد.
_یک.. دو.. سه.. چهار.. چشمانم را با تمامِ قدرت بستم.. انقدر #پلکهایم را روی هم فشار دادم که #حسِ_فلجی به صورتم تزریق شد..
پنج.. صدای #شلیکی خفه و فریاد بلندِ حسام..
سکوتی عجیب..
_چیزی محکم به زمین کوبیده شد.. #جراتی محضِ باز کردنِ چشمانم نبود..
نفسِ راحت حسام، کمکم کرد تا بدانم هنوز زنده ام. چشمانم را باز کردم. همه جا #تار بود..
_برخوردِ مایه ای گرم با صورتِ به زمین چسبیده ام، #هشیارترم کردم. کمی سرم را چرخاندم.
#صوفی با صورتی غرق در خون🩸 و متلاشی، چند سانت آن طرف تر پخشِ زمین بود. تقریبا هیچ #نقشی از آن بومِ زیبا و عرب مسلک در چهره اش دیده نمیشد..
_زبانم بند آمده بود.. 😨هراسان و #هیستیریک ، به عقب پریدم.. دیدنِ آن صحنه ی #مشمئز کننده از هر چیزی وحشتناکتر بود.. شوک زده، برایِ #جرعه ای نفس دست و پا میزدم..
_صدایِ عثمانِ اسلحه🔫 به دست بلند شد ( مهره ی سوخته بود.. داشت کار دستمون میداد..)
و با #آرامش از اتاق بیرون رفت..
☕️#ادامه...👇
🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_هفت :🔻 📌عث
#ادامه...☕️
_تلاش برایِ نفس کشیدن بی فایده بود.. دوست داشتم #جیغ بکشم.. اما آن هم #محال بود.
_حسام به زور خود را از زمین کند. شالِ آویزان از گردنِ صوفیِ نگون بخت را رویِ صورتِ له شده اش انداخت.. سپس خود را به من رساند. روبه رویم نشست. ( نفس بکش.. آروم آروم نفس بکش..)نمیتواستم..
_چهره ی نگرانش، مضطرب تر شد. ناگهان فریاد زد ( بهت میگم نفس بکش..) . و ضربه ایی #محکم بین دو #کتفم نشاند.. ریه هایم هوا را به کام کشید..
_چشهایم به #جسد صوفی و ردِ خونِ🩸 مانده روی زمین، چسبیده بود. حسام رو به روی صورتم قرار گرفت. دستانش را بلند کرد (سارا فقط به من نگاه کن.. اونورو نگاه نکن.. سارا.. ). حالا فقط در #تیررس نگاهم، جوانی بود که نمیدانستم در واقع کیست.
_از فرط ترس😱، لرزشی محسوس به بدنم #هجوم آورد.. اگر دستِ این #لاشخورها به برادرم میرسید، حتی #جسدش هم سهم من نمیشد.
_چانه ام به شدت میلرزید و زیر لب نام #دانیال را زمزمه میکردم، مدام و پی در پی. #حسام آستین #مانتوام را گرفت و مرا به جهتی، مخالفِ صوفی چرخاند ( آروم باش.. میدونم #خدارو قبول نداری.. اما یه بار #امتحانش کن.. ).
_خدا؟؟ همان خدایی که همیشه وجودش را #انکار کردم؟؟
_در آن لحظه حکمِ تک دیواری #کاهگلی را داشتم که در #دشتی_پهناور و در مسیرِ تاخت و تازِ #طوفان قرار گرفته.. بی هیچ ستونی.. بی هیچ پایه ایی.. و هر آن امکانِ آوار شدن دارد..
_نیاز.. نیاز به خواستن، نیاز به قدرتی برتر، قلبم🫀 را خالی کرد.. من پناهی #فرازمینی میخواستم تا هیچ نیرویی، یارایِ مقابله با آن را نداشته باشد و حسام، مادر، دانیال 🧑حتی تمامِ آدمهایِ رویِ زمین؛ آن که باید، نبودند..
☆☆برای اولین بار #خدا را صدا زدم.. با تک تکِ مویرگهایِ وجودیم.. خواستم #بودنش را ثابت کند..
_من دانیال را #سالم میخواستم.. پس #اعتماد کردم، به #خدایِ_حسام..
_مهر را از جیبم بیرون آوردم و #عطر_خاک را به جان کشیدم. حسام لبهای بی رنگ شده اش را نزدیک گوشم گرفت (دانیال حالش خوبه.. خیلی خوب.. )
_خنده بر #لبهایم جا خشک کرد.. چقدر زود #خدایی را در حقم شروع کرده بود. پس حسام از دانیال🧑 خبر داشت و چیزی نمیگفت.
_سرو صدایی عجیب از بیرونِ اتاق بلند شد.. حسام با چهره ایی #ضعف رفته اما مطمئن به دیوار تکیه داد.. صدایش از ته #چاه به گوش میرسید ( شرع شد..)
_ناگهان در با لگد محکمی باز شد..
و عثمان با چشمانی به #خون نشسته وارد اتاق ..
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
❤️🩹
اسرارِ غمش گفتم در سینھ نگھ دارمـ
رسواےجھانم ڪرد این رنگ پریدنها..
#مولانا
🌹کوچههای آسمانی🌱
❤️🩹
التیام بده
قلبی🫀 را که
از سختیهایش
با کسی جز تُـو
حرف نمیزند..😢!'
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق💖
ثبت است بر جریده عالم دوام ما...
🌤صبحتون بخیر به عشق شهدا🥀