🌹کوچههای آسمانی 🌱
⏳#به_وقت_رمان ☕️☕️☕️ #چایت_را_من_شیرین_میڪنم 🖊به قلم :زهرا بلند دوست 💯قسمت_پنجاه_و_هفت :🔻 📌عث
#ادامه...☕️
_تلاش برایِ نفس کشیدن بی فایده بود.. دوست داشتم #جیغ بکشم.. اما آن هم #محال بود.
_حسام به زور خود را از زمین کند. شالِ آویزان از گردنِ صوفیِ نگون بخت را رویِ صورتِ له شده اش انداخت.. سپس خود را به من رساند. روبه رویم نشست. ( نفس بکش.. آروم آروم نفس بکش..)نمیتواستم..
_چهره ی نگرانش، مضطرب تر شد. ناگهان فریاد زد ( بهت میگم نفس بکش..) . و ضربه ایی #محکم بین دو #کتفم نشاند.. ریه هایم هوا را به کام کشید..
_چشهایم به #جسد صوفی و ردِ خونِ🩸 مانده روی زمین، چسبیده بود. حسام رو به روی صورتم قرار گرفت. دستانش را بلند کرد (سارا فقط به من نگاه کن.. اونورو نگاه نکن.. سارا.. ). حالا فقط در #تیررس نگاهم، جوانی بود که نمیدانستم در واقع کیست.
_از فرط ترس😱، لرزشی محسوس به بدنم #هجوم آورد.. اگر دستِ این #لاشخورها به برادرم میرسید، حتی #جسدش هم سهم من نمیشد.
_چانه ام به شدت میلرزید و زیر لب نام #دانیال را زمزمه میکردم، مدام و پی در پی. #حسام آستین #مانتوام را گرفت و مرا به جهتی، مخالفِ صوفی چرخاند ( آروم باش.. میدونم #خدارو قبول نداری.. اما یه بار #امتحانش کن.. ).
_خدا؟؟ همان خدایی که همیشه وجودش را #انکار کردم؟؟
_در آن لحظه حکمِ تک دیواری #کاهگلی را داشتم که در #دشتی_پهناور و در مسیرِ تاخت و تازِ #طوفان قرار گرفته.. بی هیچ ستونی.. بی هیچ پایه ایی.. و هر آن امکانِ آوار شدن دارد..
_نیاز.. نیاز به خواستن، نیاز به قدرتی برتر، قلبم🫀 را خالی کرد.. من پناهی #فرازمینی میخواستم تا هیچ نیرویی، یارایِ مقابله با آن را نداشته باشد و حسام، مادر، دانیال 🧑حتی تمامِ آدمهایِ رویِ زمین؛ آن که باید، نبودند..
☆☆برای اولین بار #خدا را صدا زدم.. با تک تکِ مویرگهایِ وجودیم.. خواستم #بودنش را ثابت کند..
_من دانیال را #سالم میخواستم.. پس #اعتماد کردم، به #خدایِ_حسام..
_مهر را از جیبم بیرون آوردم و #عطر_خاک را به جان کشیدم. حسام لبهای بی رنگ شده اش را نزدیک گوشم گرفت (دانیال حالش خوبه.. خیلی خوب.. )
_خنده بر #لبهایم جا خشک کرد.. چقدر زود #خدایی را در حقم شروع کرده بود. پس حسام از دانیال🧑 خبر داشت و چیزی نمیگفت.
_سرو صدایی عجیب از بیرونِ اتاق بلند شد.. حسام با چهره ایی #ضعف رفته اما مطمئن به دیوار تکیه داد.. صدایش از ته #چاه به گوش میرسید ( شرع شد..)
_ناگهان در با لگد محکمی باز شد..
و عثمان با چشمانی به #خون نشسته وارد اتاق ..
⬅️#ادامہ_دارد...
👈🌹کوچههای آسمانی🌱دعوتید
❤️🩹
اسرارِ غمش گفتم در سینھ نگھ دارمـ
رسواےجھانم ڪرد این رنگ پریدنها..
#مولانا
🌹کوچههای آسمانی🌱
❤️🩹
التیام بده
قلبی🫀 را که
از سختیهایش
با کسی جز تُـو
حرف نمیزند..😢!'
هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق💖
ثبت است بر جریده عالم دوام ما...
🌤صبحتون بخیر به عشق شهدا🥀
🌞خورشید شو و
پنجـره ها را بگشا
☺️لبخنــــــد بزن ؛
که صبحمان✨ تازه شود...
#سلام_صبحتون_بخیر
⏳#دوران_جنگ_تحمیلی
🌴#دفاع_مقدس
🌹کوچههای آسمانی🌱
هدایت شده از 🌹کوچههای آسمانی 🌱
مرا بھ بوے خوشت جانببخش و زندھبدار
ڪھ از تُـو چیزے ازین بیشتر نمۍخواهم..
#یاصاحبالزمان
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌴 صبح آغاز هفته است ...🌤
🎞 یادی کنیم از سخن #شهیدزینالدین در مورد #امام_زمان عجل الله تعالی فرجه الشریف
🗓۲۷ آبان سالروز شهادت
🌹کوچههای آسمانی🌱